<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340</id><updated>2009-10-24T13:37:33.952-07:00</updated><title type='text'>ایاسریم</title><subtitle type='html'>HOMECOMING</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-8712086780615901745</id><published>2009-10-24T13:15:00.000-07:00</published><updated>2009-10-24T13:37:33.957-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر، فارسی'/><title type='text'>سرخ</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; علی نگهبان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از وبسایت شهرگان&lt;br /&gt;ـــــــــــــــــ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه مخملی نه سبز&lt;br /&gt;سرخ است سرخ&lt;br /&gt;گرم و تپنده همچون ستاره‌ای نوزاده که در زِهدان کهکشان به هم می‌رسد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تو شال سبزی داشتی&lt;br /&gt;اما به خاک افتادی با گونه‌های سرخ و پیشانی سرخ&lt;br /&gt;شالت سرخ&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آن شب تو را کنار رودی از گراس و تکیلا خواباندم&lt;br /&gt;و تا بامداد، چون زنی به درد زایمان،&lt;br /&gt;به خود پیچیدم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;من مرگ را دیده‌ام&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و او هیچ سرخ نبود&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;یک‌بار به شکل مجسمه‌‌ی به زیر کشیده‌ای دیدمش که کودکان&lt;br /&gt;بر آن می‌شاشیدند، و آقا حبیب قناد هم.&lt;br /&gt;برادرم دستم را کشید و گفت، «زیپت را بالا بکش. حیف شاش.»&lt;br /&gt;و بر مرگ لگد زدیم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مرگ را به راحتی باز می‌شناسم، چرا که او&lt;br /&gt;از تماشای چهره‌ی دختری پنج ساله در خواب نیمه‌شب&lt;br /&gt;لذتی نمی‌برد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;من مرگ را دیده‌ام&lt;br /&gt;کنار راه تهران-قم&lt;br /&gt;به شکل گربه‌ی سیاه فرتوتی کز کرده بود، بی افتخار&lt;br /&gt;بی غرور&lt;br /&gt;با تکبری تمام اما صدقه می‌ستاند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تو شال سبزی داشتی&lt;br /&gt;ولی نمردی بلکه سرخ شدی، و این افتخار و سرمستی است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;می‌بینی؟ مرگ رنگ ندارد رفیق&lt;br /&gt;نه سیاه است، نه سبز،‌ نه سفید&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اما تنها یکی است که بر او می‌شورد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مرگ وِردی بود که ملتی را به خواب می‌کرد&lt;br /&gt;باطل‌السحرش اما سرخ&lt;br /&gt;سرخی که از دهان و بینی و سینه‌ات جوشید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-8712086780615901745?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://fa.shahrgon.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=314:2009-10-22-20-56-41&amp;catid=34:2009-09-06-18-49-03&amp;Itemid=257' title='سرخ'/><link rel='enclosure' type='Shahrgon' href='http://fa.shahrgon.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=314:2009-10-22-20-56-41&amp;catid=34:2009-09-06-18-49-03&amp;Itemid=257' length='0'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/8712086780615901745/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=8712086780615901745&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/8712086780615901745'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/8712086780615901745'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='سرخ'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-7107143916505562033</id><published>2009-07-15T14:03:00.000-07:00</published><updated>2009-07-15T14:04:10.132-07:00</updated><title type='text'>حکایت بارگاه مقرنس و ککه دزدی برای بارآوری بستان امرود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;علی نگهبان&lt;br /&gt;ونکوور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصلی خواهم نبشت در ابتدای اين، در باره ى ککی که توی پاچه‌ام افتاده و پس به شرح قصه شد. &lt;br /&gt;امروز که اين قصه آغاز می‌کنم در روزگار به قولی فرخ حاج احمد آقا (مخالفانش به او ککه دزد می‌گويند!) و از اين قوم که من سخن خواهم راند چه می‌دانم که چند تن زنده‌اند و در کدام گوشه‌ای افتاده(البته به جز رضا كه بعدن خودتان مى فهميد.)و کناس بزرگ، همان پيرمردی که استاد احمد بود، چند سال است تا گذشته شده است و کسى چه می داند که به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار يا ناگرفتار. ما را بدو کار نيست.  چه عمر من هم به... چيز آمده و بر اثر وی می‌ببايد رفت.  و در تاريخی که می‌کنم آن گويم که تا خوانندگان با متن اندرين موافقت کنند.  با دليل و با مدرک.  اين خط و اين هم متن. &lt;br /&gt;روزى، روزگارى به درکه رفته بودم. احمد را ديدم.  چای گرفتيم. من حساب کردم. احمد که ديگر به خصوِص بعد از اينكه من چاى را حساب كردم، صميمی‌تر شده بود، گفت: "می‌خواهيم با چند تا از بچه‌ها از جمله رضا که خودش ناشر است يک مجموعه قصه در بياوريم.  تو هم چيزی بنويس.  به هرحال چون دانگی پول چاپ را حساب می‌کنيم ارزانتر در می‌آيد.  رضا هم سعی می‌کند از راههايی که خودش بلد است هزينه‌ها را پايينتر بياورد و مجوز بگيرد."&lt;br /&gt;خلاصه اين کک را احمد آن روزها كه هنوز يك احمد خشك و خالى بود، توی پاچه‌مان انداخت.  ما هم شروع کرديم به تخيل. در يکی از جاهايی که برای تخيل بسيار مناسب است (۱)، قصه‌ای مثل صاعقه يکباره به دلم الهام شد که چون موضوع پرتحرکی داشت و چند صحنه بزن و بکش هم چاشنی‌اش بود همين طوری قبل از تصويب (بله تصويب!) به قيمت خوبی فروختم به کسی که فيلمش کند. ابته تصويبش را خودش به گردن گرفت. آخر قصه سرتاسر حادثه بود و كنش. و البته بى واكنش هم نبود. حيف بود آن را به چاپ در يك مجموعه قصه كوتاه محدود كنم. پولم را كه گرفتم، رفتم کمی خوش باشم.&lt;br /&gt;گفتم، حالی خوش دار اين دل پرسودا را.  چرا که بعد از اين فصلی خواهی نبشت ذکر آوازهايی که ناخواناست. ذکر درهايی که ناگشودنی است.  امرود، امرود. برنامده و گذشته بنياد مکن(شايد هم فرياد مكن). ذکر باغ‌هايی به سان عروسی آراسته در آسمان که بردوش فرشتگان نازل و بر زمين تعبيه شده‌اند. (اين شر و ورها را داشتم به خودم مىگفتم.) به دستار ابريشمين عرق از پيشانی بِستُرم و گم ‌شوم در درهای بسيار، درهايی که تنها يکی از آنها برای گم شدن هزار چون من کافی است. بروم تا آنجا كه ردِّ دامنی بلند از پيچ کوچه‌ای ناپديد می‌شود. فصلى خواهم نوشت ذكر آنكه گم شد. يک دامن اخرايی ميان اين همه کوچه. همچون نسيم پرسه زن در ميان امرود بنان بس بسيار.  گز می‌کنی کوچه‌ها را يکی يکی.  فصلى ذکر کوچه‌هايی که گزمی شود يکی يکی. فصلی که چون برگ زرين دست به دست بگردد و مردمان بردل و ديده نهند. (زرشك!)&lt;br /&gt;حالی خوش‌دار اين دل پرسودا را؟ چه دلی چه سودايي؟ من که قصه‌های ديگری را که قرار است توی اين مجموعه چاپ بشود نديده‌ام. اگر کارهايشان ارزش هنری چندانی نداشته باشد چه؟ کار من هم بی‌اعتبار می‌شود. نويسنده بايد آبروی نويسندگی خود را حفظ کند.  نبايد مطلبش را بدهد هر جايی چاپ بشود.  کسی که مطلبش شايستگی چاپ شدن در کنار آثار بزرگترها را ندارد نبايد کنار کار آنها چاپش کند. اگر اين کار را بکند بايد چپقش را چاق کرد.&lt;br /&gt;چيزی خواهم نوشت ذکر چپقی که از احمد چاق شد.  چاق كه نه، ولى مىنويسم كه بشود. افشاگرى، بعله! اين بی‌شرف از اين طرف به ما گفته بود قصه‌هايمان را با هم چاپ کنيم، آنوقت خودش قصه‌اش را تنهايی منتشر کرده. از آن گذشته، برداشته يکی از حرفه‌های پر زحمت را بهانه بی‌پروايي‌هايش کرده است. اگر خربزه گرگاب اصفهان و کاهوی برازجان و هندوانه نمی دانم کجا معروف و پرطرفدار شده، به خاطر زحمت‌های دلسوزانه همين قشر است. کنّاس (۲) بيچاره زحمت می‌کشد از يک طرف چاه خلای مردم را تخليه می‌کند، و از طرف ديگر کود ميوه‌جات و سبزی‌جات خوراکی مردم را از بهترين نوعش تأمين می‌کند. کنّاسی يک چيز است و ککه دزدی يک چيز ديگر.&lt;br /&gt;من به کسی بی جهت لقب بی‌شرف نمی‌دهم، ولی انصافا اگر شما جای من بوديد به اين شخص چه می‌گفتيد؟  مخصوصا که رفته پسله نشسته و گفته که من باعث شده‌ام به اين کار کشيده شود. من به شرفم به وجدانم اگر اين کار را کرده باشم.  تنها چيزی که بين ما بوده کتاب مجمع الدعوات کبير بوده، که از پدر بزرگم به من رسيده بود. خدا بيامرز خيلی هم سفارش کرده بود که هيچ کس نبايد از وجود آن كتاب باخبر شود. ناپختگى كردم و امانت دادمش به احمد که از آن به نفع مستضعفين استفاده كند.&lt;br /&gt;او هم نه گذاشت و نه برداشت و يكراست رفت سراغ اين دعا که در صفحه ۲۱۴ قسمت حاشيه آن کتاب زير عنوان "در توسعه روزی" آمده است به اين شرح:&lt;br /&gt;اَّرَش اَنارَش و صَنْقوّرَش، كرش كنارش و صنقورش،&lt;br /&gt;الرجا الرجا، اهنوس اهنوس. (۳) &lt;br /&gt;و در طريقه ى استعمال آن آمده بود:&lt;br /&gt;هر که اين دعا را بر کاغذی زرد نويسد و در کيسه زرد نهد از پی هر حاجت رود برآورده شود. احمد دعا را در جيبش گذاشت، و رفت و رفت تا به بستان مرود رسيد. پای درختی در بستان امرود نشست و آنقدر با خود فکر کرد که خوابش برد. البته يكبار به من گفت كه براى مستضعفين نيت كرده بوده. دروغ مىگفت، بىشرف. مىگفت كه با صداى تاراق تاراقى از خواب پريد. ديده بود كه پير مردی کنارش نشسته(۴). پيرمرد داشته با تسبيح دانه درشتش ذكر مىخوانده. به قول احمد، پيرمرد پکی به سيگار بدون فيلترش زد که دود آن از لابلای سبيلش نيم ساعتی بعد توانست راه خروج پيدا کند. بعد دنباله ريشش را توی مشتش گرفت و گفت: "اينايه تو آسياب سفيد نکردم كه پسر. تو انقذه چى هم حاليت نشده كه شاعر ميگه نابرده رنج گنج ميسر نمی‌شود؟ وخى باشم بيا تا آرزوته بشت برسونم. فقط هرچی بشت گفتم بگو چشم."&lt;br /&gt;احمد مىپرسد، "آخه دليلى، مدركى، چيزى."&lt;br /&gt;پيرمرد بر ميگردد مىگويد، "مگه تو نبودى كه جلز و ولز مىكردى، كرش كنارش، الرجا، الرجا و ايجور چيزا؟ خب، الرجا چه معنى ميده؟ الرجا يعنى من ديگه! حالا بكش بريم، معطل نكن ديگه بابا."&lt;br /&gt;احمد با او بلند شد. پيرمرد کج بيلی به دستش داد. گفت، "اين کجل بيل از حالا مال توئه.اي درختا، دونه دونه شون مديونش. دنبالم بيا." پيرمرد گاری قراضه اى را هل می‌داد و احمد هم کج بيل به کول، به دنبالش. پرسيد، "کجا می‌ريم؟"  پيرمرد گفت، "کجاش ديگه به تو مربوطى ني. فقط بشت بگم که می خوام حاجتته برآورده كنم. اگه بخوای پول خرج کنی که به هيچ جا نمی‌رسی. بايد ککه دزدی کنی. خودمم بشت کمک می‌کنم."&lt;br /&gt;احمد گفت، "ككه دزدى كه نشد كار. من توسعه روزى خواستم، تو ميگى اين صحرا را پر از ككه كنيم؟ مگه ككه هم شد رزق و روزى؟"&lt;br /&gt;پيرمرد دست احمد را گرفت و گفت،"بيا ببرمت بستان امرود خودمو نشونت بدم كه حاليت بشه با ككه چه كارا كه نمىشه كرد."&lt;br /&gt;احمد باغى ديد به سان عروسى آراسته در آسمان هفتم (همانجا كه بهشت بايد باشد). باغى كه بر دوش فرشتگان بر زمين نازل شده باشد. احمد پرسيد، "يعنى من ميتونم يه همچه باغى داشته باشم؟" پيرمرد جواب داد، "فقط هر چى بشت ميگم، نه نگو."&lt;br /&gt;احمد گفت، "اين گاريه که واسه دزدی خوب نيست. چرخاش خيلی جريق جريق می‌کنه. بايد بی سر و صدا کار کنيم." پيرمرد گاری را نگه داشت. برگشت.  دست به کمر زد و گفت، "حالا تو جغله می‌خواى كردن ياد بابات بدی؟"&lt;br /&gt;احمد گفت، "ببخشيد.  همين طوری گفتم."&lt;br /&gt;زير يک هشتی گاری را نگه داشت، "برو جلو ببين کدومشون درش وازه." احمد جلو خانه‌ای که درش باز بود ايستاد و اشاره کرد که، "اين در بازه."&lt;br /&gt;پيرمرد در حالى كه يك توبره چرمی را از توی گاری بيرون مىآورد، گفت، "گوشت با مه باشه. هر وخ كسى اومد، مه ايجورى خبردارت مىكنم: قار قار، قار قار. تو گوشت رف؟" احمد گفت، "بله، رفت."&lt;br /&gt;توبره را انداخت روی کول احمد و گفت، "جلدى بپر تو خلا پرش کن." احمد توبره را پر کرد و پيرمرد آن را توی بشکه، روی گاری خالی کرد.&lt;br /&gt;بار دوم که توبره نيمه پر شد صدای مرد صاحبخانه بلند شد که، "ضعيفه پررو، اي دفه پرسيدی، چيزی بشت نگفتم. اگه بعد ازى بپرسی کجا ميرم، كجا ميام، زبونته از حلقومت مىكشم بيرون."&lt;br /&gt;قار قار پيرمرد بلند شد. احمد با توبره نيمه پر پريد بيرون. پيرمرد در حال فرار گفت، "يالا در برو. اگه بگيرن چپقمونه چاق می‌کنن."&lt;br /&gt;در رفتند. به کوچه‌های ديگر رفتند. بشکه که پر شد، پيرمرد احمد را به زمين برهوتى برد و گفت كه ککه‌ها را آنجا خالی کنند. &lt;br /&gt;آنقدر ككه دزديدند و در زمين احمد خالى كردند تا وقتی که کود هميشگی بستان امرود تأمين شد. &lt;br /&gt;احمد گفت، "خب کو؟ پس نهالش کجاست؟" پيرمرد اره‌ای به دستش داد و گفت، "نهال؟ دارى يه چيزى مىشى. دنبالم بيا."&lt;br /&gt;کوچه باغ‌هايی شايسته گم شدن. کهکشان‌های امرود مدار در مدار. پرداخته شده در ميان آسمان.  ديوارهای نرم با شاخه‌های سرک کشان. حالی خوش‌دار و عمر برباد مکن.&lt;br /&gt;گاری از جريق جريق افتاد. گفت، "يالا ببُر و بريز تو گاری."  بغل بغل نهال امرود را به گاری ريختند. احمد پرسيد، "اين باغ هم مال خودته؟" پيرمرد گفت، "مگه مه خلم كه باغ خودمه داغون كنم محض خاطر تو؟" و توضيح داد كه آن باغ مال رقيبش بوده كه هميشه مىرفته در محله اى كه محدوده ى او بوده دزدى مىكرده. احمد گفت، "آهان."&lt;br /&gt;دختری با دامن اخرايی از لابلای شاخه هاى امرود پا به فرار گذاشت.  پيرمرد دنبالش کرد. احمد داد زد، "چه کارش داری.  ولش کن." پيرمرد دنبال دختر داد مىزد، "در چرامی‌ری؟ بيا بشت برسونم به آرزوت." دختر با سرعت دور مىشد.پيرمرد داد زد، "اگه بگيرمت، چپقته چاق می‌کنم. ا مه فرار مىكنى، هان؟"&lt;br /&gt;احمد ترکه‌ای بريد و دويد دنبال پيرمرد.  گفت، "پيرمرد ريغو الان دخلتو ميارم. اين سبک بازيا ديگه ازت گذشته. اگه يه جوون دنبال دخترا بذاره، يه چيزي. نه تو زپرتى." پيرمرد برگشت.  هن و هن می‌کرد، طورى كه بوی عرقش عطر امرود را از بين مىبرد. احمد با ترکه جلو ‌رفت، "چکارش کردی پيرمرد؟"&lt;br /&gt;پيرمرد رو در روی احمد ايستاد.  چانه احمد را دو انگشتی گرفت و تکان داد: "ايدفه گنده گوزى كردى، چيزی بشت نگفتم، اگه يه دفه ديگه اَ اى غلطا کنی، زبونته اَ حلقومت می‌کشم بيرون."  دست به سينه احمد گذاشت و چنان هلش داد که احمد عقب عقب رفت و با کون خورد زمين. احمد همين‌جور که چهارچرخش توی هوا بود، گفت، "فصلی بايد نبشت ذکر دختری با دامن اخرايی که در بوستان امرود ..."؛ پيرمرد که گاری را هل می‌داد، نگه داشت و رو به احمد انگشت شست دست راستش را حواله کرد و گفت، "بيلاخ. اي گنده گوزيا بشت نيومده بچه.  يالا بکش بريم."&lt;br /&gt;احمد بلند شد. اره‌اش را برداشت و به پيرمرد که رسيد، معذرت خواهى كرد و گفت، "اجازه بديد من گاری را هل بدم.  هرچی باشه شما بزرگترين." بعد اضافه كرد: "نمى دونم چى شد كه تا دختره رو ديدم، كنترلم از دستم در رفت. شما مىگين عاشق شدهم؟"&lt;br /&gt;پيرمرد نگاهى به احمد انداخت و گفت، "بپا گاريه هل مىدى، تلنگت در نره."&lt;br /&gt;به اين ترتيب آنها کود و نهال بستان امرود را تأمين کردند آن هم از مرغوبترين نوعش، يعنى كود انسانى. و با پشتکارشان بستان‌های امرودی پرورش دادند بس بسيار بارآور. پيرمرد چندی پس از به بار نشستن بستان امرود عمرش را داد به شما.  احمد او را در ميان روح افزاترين بستان امرود به خاک سپرد و به رسم سپاسگزاری بر او مزاری بنا کرد، مزاری با بارگاه مقرنس و آن باغ را وقف گردشگاه مردم كرد. &lt;br /&gt;اين چند سطر مربوط به بارآور شدن بستان امرود و مرگ پيرمرد و خاک سپاری او و ساخته شدن مزارش خود حکايتی مفصل دارد و اگر نويسنده پرگوی بی‌کاری باشی می‌توانی يک رمان ده جلدی بنويسی.  كه البته بعد از آن مچ دستت دچار آرتروز می‌شود. شايد هم خدا بهت رحم کند و مبتلا نشوی ولی حتما پرچانه می‌شوی. چون می‌خواستم اين‌ها را پيش از آنكه به رضا ملحق شوم به جايى برسانم، اينجوری سمبلش کردم. خدا مرا ببخشد كه ناچار شدم با کلی بافی و توصيف کردن به طرزی غير نمايشی و غيرکارکردی، مطلبی تاريخی را خلاصه نويسی کنم. اميدوارم برای نويسندگان جوان باعث بدآموزی نشود و آنها مرتکب چنين عملی نشوند. مگر اينكه به مرض من دچار شوند. لازم است آن‌ها همه نصيحت‌های ازراپاوند در مورد شعر و حرف‌های ياکوبسن و حتی دو مقاله‌ای که خود من در مورد تکنيک‌های نويسندگی در مجله علم و ادب امروز شماره‌های ۱۰ و ۱۸ نوشته ام را دقيقا مطالعه و رعايت کنند. &lt;br /&gt;وقتی احمد بارگاه و مزار استادش را به پايان برد اين چند خط را نوشت و در نسخه‌های زياد بين بازديد کنندگان و بقيه مردم پخش کرد: &lt;br /&gt;"اينجا آرامگاه ابدی بزرگمردی است که حاجت نيازمندان را برآورده می‌سازد.  چنان که جاجت مرا برآورده فرمود.  هرکس از روی اين نوشته هفت بار بنويسد و درميان مردمان بپراکند حاجتش برآورده شود و اگر چنين نکند پس از هفت روز به مصيبتی گرفتار آيد."&lt;br /&gt;يکی از آن‌ها را به من داد. ديدم عجب مصيبتی شده اين احمد.  اولا هرچه بدست آورده از همان کتاب مجمع الدعوات كبير به دست آورده که من به او دادم. از همان وردی که يادش دادم. ثانيا مگر آن پيرمرد برای او چکار کرد جز اين که او را به ککه دزدی کشاند. احمد كنّاس نبود. آن پيرمرد هم نبود. اى كاش بودند. کنّاسی شغل خيلی شريفی هم هست.  مثل هزارها شغل ديگر. چندين ميليون آدم حتما توی دنيا از همين راه ارتزاق می‌کنند.&lt;br /&gt;باور کنيد وقتی بچه بودم بارها شاهد بودم که در خانه را مىزدند. وقتی مىپرسيديم "کيه"، می‌گفت، "کنّاسم، ککه داری صاحبخونه؟" يکبار دوان دوان رفتم پيش پدرم که داشت صورتش را اصلاح می‌کرد. گفتم، "بابا، بابا." گفت، "جون بابا، چيه عزيزم؟"&lt;br /&gt;گفتم، "باباجون ککه داری؟"  پدرم که ۴۸٪ صورتش کف آلود بود، سرم داد كشيد، "خفه شو بزمجه." و ريش تراشش را چنان پرتاب کرد که زوزه کشان از بغل گوشم در رفت.  فرار کردم و توی زير زمين قايم شدم.  ديگر نفهميدم آيا کسی در را به روی کنّاس بيچاره باز کرد يا نه. توى زير زمين، به ترک ديوار خيره شدم و دعا کردم که ای کاش چاه خلايمان پر شده بود و يک عالمه ککه داشتيم تا می‌توانستيم دل آن کنّاس را شاد کنيم.&lt;br /&gt;احمد هنوز حاج آقا نشده بود ولى داشت كارش بالا مىگرفت. به خودم گفتم اگر من نويسنده از پس اين ککه دزد نوکيسه بر نيايم، قلمم را غلاف می‌کنم.  ما قلم بدستان در برابر کلاش‌هايي اين چنين نبايد ساکت بنشينيم.  تعهدمان ايجاب می‌کند که دستشان را رو کنيم به همين علت مقاله‌ای نوشتم با نام تو که بزرگ نبودی، چگونه بزرگ شدی. آن مقاله در شماره ارديبهشت مجله علم و ادب امروز قرار بود چاپ بشود ولی چون سردبير مجله گفت كه آنها در کوتاه کردن و خلاصه کردن مقاله آزادند، به من برخورد. آن را فرستادم فرنگ و آنجا توی مجله‌ای که مال فارسی زبان‌ها بود چاپ شد. در آن مقاله به روشی صد در صد علمی، تمايزات کنّاسی و ککه دزدی را بر شمرده، چگونگی مقام يافتن احمد را مستدل بيان نموده، افشا کردم.&lt;br /&gt;در بعد از ظهری از همان ارديبهشت ماه به درکه رفته بودم. پيرمردی کنارم نشسته بود چيز می‌خواند. نوشته را شناختم. مال احمد بود. گفتم، "پدرجان شما که سنی ازتان گذشته. درست نيست اينجور نوشته‌ها را بخوانيد."&lt;br /&gt;بعد با بيان تأثير گذارم ادامه دادم که: &lt;br /&gt;کلام آن سرمايه‌ای است که با اعتماد به انسان سپرده شده است. و بايد از آن حمايت شود. نه آن طور که اغلب اتفاق می‌افتد در دست انسان‌ها به ضعف گراييده وصل شود. کلام می‌تواند حيات بخش يا ممات بخش باشد. چرا که در آن قوتی عظيم نهفته است که‌ما آن قدرت را هرگز نمی‌توانيم ارزيابی و سنجش کنيم. در اين قدرت کلام است که مسئوليت فوق‌العاده بردوش شاعر و نويسنده نهاده می‌شود. اما ككه دزدى كه اداى نويسنده ها را درمىآورد، با سايه زدنی غلط بر پيکر کلام، می‌تواند موجبات سوءتفاهم‌های خطرناکی را فراهم آورد. (۵) &lt;br /&gt;حرفم که تمام شد، پيرمرد پکی به سيگار بدون فيلترش زد که دود آن از لابلای سبيل‌هايش نيم ساعتی بعد توانست راه خروج پيدا کند.  دنباله ريشش را توی مشتش گرفت و گفت، "اينها را تو آسياب سفيد نکرده‌ام پسر. نمی‌خواد كردن ياد بابات بدی." بعد بلند شد و کاغذ را لوله کرد و توی جيب پشتش چپاند.  ته سيگارش را جلوی پای من انداخت و با نوك پايش آن را له و لورده كرد. زير چشمى هم به من نگاه مىكرد. فكر كردم بين من ر آن سيگار رابطه اى وجود دارد. بدترين درکه‌ای بود که تا حالا رفته بودم.  دلم به حال پيرمرد ساده لوح سوخت. چه کسی به امثال احمد اجازه می‌دهد با قصه نماهای جلفشان فکر اين آدم‌های نازنين را منحرف کنند؟&lt;br /&gt;دختری با دامن اخرايی روی پل بستنی چوبی می‌خورد.  بستنی داشت آب می‌شد و از لب و لوچه دختره می‌چکيد.  با آستين دست چپش می‌خواست دهانش را پاک کند، لپ و بينىاش هم بستنی مالی شد.  بستنی را روی دامنش گذاشت و انگشت سبابه دست راستش را توی بينىاش کرد. پيرمرد بالای سر دختره ايستاد. از جيبش يک دانه گلابی به او تعارف کرد. وقتی دختره گلابى را گرفت، به او گفت I Love You. رو را مىبينى؟ من که پخی داشتم می‌زدم زير خنده دهانم را گرفتم و پشت به آن‌ها راه افتادم. در مورد مسائل عاطفی و معنوی دوست ندارم سر خر بشوم. هرچند در مقام يک نويسنده حق دارم به همه زوايای پيدا و پنهان زندگی آدم‌ها سرک بکشم.  (حوصله ارجاع به يادداشت آخر مطلب را ندارم، پس همين‌جا بگويم که رابله و باختين هم با من هم عقيده‌اند). &lt;br /&gt;ولی راستش اين موضوع دلچسب نبود. عشق همراه بستنی آبکی و انگشت توی دماغ کردن؛ اخ، تف تف تف. خيلی آدم يک جوری می‌شود. چيزهايی مثل رومئو و ژوليت را داغون می‌کند. اين جور موضوعی چيزی می‌شود مثل همان حکايت ککه دزدی احمد که انصافا نياز به نقدی جدی دارد. زيز درختی سايه سنگين دفترم را پهن کردم كه احمد را نقد كنم. و اين طور شروع کردم: هر آدم بزرگی مسيری را پيموده تا بزرگ شده است. گاه اين مسير، مسيرکثيفی بوده و افرادی که از آن گذشته‌اند به گزاف تکيه برجای بزرگان زده‌اند.&lt;br /&gt;قصد داشتم با دليل و با مدرک حرفم را ثابت کنم. ولی به محض اين که نقطه پايان جمله را گذاشتم يک گلوله آب دهان و خلط سينه از بالای شاخه‌های درخت تالاپی افتاد روی دفتر.  بالا را نگاه کردم.  کسی بالای درخت نبود.  کاغذ کثيف شده را از دفتر جدا کردم گفتم، "چه پرنده‌های خری داره اينجا. بی معنی‌ها. اين کارهای ضدفرهنگی يعنی چه. من بالاخره کار خودم رو می‌کنم."&lt;br /&gt;سرم را انداختم پايين که دوباره شروع کنم يک دانه گلابی از نمی‌دانم کجای درخت رها شد و با چنان سرعتی به کله‌ام خورد که دو سه بار مثل توپ چند متر بالا رفت و دوباره خورد توی سرم.  از لوله‌های بينىام خون فواره زد بيرون.  کاغذی از دفترم کندم و چپاندم توی لوله‌های بينىام تا خون بند بيايد.  دفتر را زدم زير بغلم و دوتا پا داشتم دو پای ديگر هم قرض کردم و دفرار تا خود اتاقم. زنم پرسيد، "اوين-درکه رفته بودی، پس گلابی ملابيات کو؟"  انصافا اگر کس ديگری جای من بود چه جوابی می‌داد؟  حتی اگر آدم فمنيست هم باشد نمىتواند از همچو سؤال بىجايى از كوره در نرود. ‌ماندم که فحش‌هايم را به چه کسی بدهم، به جز خودم.&lt;br /&gt;جاهای زيادی برای تفکر هست. من هم برای دست‌يابی به راه حل مناسب به يکی از اين جور جاها پناه بردم. وجدانا بايد اعتراف کنم که تفکر چقدر از هيجانات آنی و احساسات کورکورانه چيزتر است.  مثلا در مورد همين پرسش زنم که، "گلابی ملابيات کو؟" به جای اين که راه فحش دانت باز شود، تفکر می‌تواند تو را به پرورشگاه گلابی، آن دامنه‌های سرسبز البرز ببرد و روحت را تلطيف کند.  يا انديشيدن در مورد اين که گلابی از چه خانواده‌ای است، شرايط کشت و پرورش آن چگونه است.  و از اين جور چيزها.  اين را هم بگويم که لازم نيست کنجکاوی کنيد که من کاغذهايی را که برای جلوگيری از خون دماغ توی لوله بينی‌ام چپانده بودم چکارشان کرده‌ام.  مسائل پيش پا افتاده در زندگی زياد است.  من تنها بعضی از قسمت‌های بدردبخور آن را جدا می‌کنم و بهتان می‌گويم. اگر هم شما نخوانيد، خوب، براى سايه خودم مىنويسم. شما هم (ببخشيدها) ديگر زيادی چيز نکنيد.&lt;br /&gt;ضمن همين تأملات و تفکرات به اين نتيجه رسيدم که دل زنم را يک جوری بدست بياورم.  بهش گفتم، "ببخشيدها پاک فراموش کردم.  گلابيا تو کوله پشتی رضا جا مونده برم بيارم." حالا اصل رضايى در كار نبود. من تنها رفته بودم دركه. از خانه زدم بيرون. به خودم گفتم می‌روم از ميوه فروشی آن طرف خيابان کمی گلابی می‌گيرم، می‌گويم از اوين-درکه آورده‌ام. کی به کيه. دلشونو خوش می‌کنم خيلی هم خوبه. جلو دکه مطبوعاتی که رسيدم کسی ايستاده بود. پای چپش راستون بدن کردن بود و با نوک پای راستش روی زمين ضرب می‌گرفت. دست چپ به کمر زده بود و با دست راست تسبيح دانه درشتی می‌گرداند که مهره‌هايش تاراق تاراق صدا می‌کرد. مقابلش که رسيدم بالا را نگاه کرد و گفت: به به آقای دليل و مدرک، (تاراق تاراق) از اينورا؟  با خودم گفتم اين مردک چرا با خودش حرف می‌زند. از كنارش كه رد شدم، صدايش را شنيدم كه مىگفت، "قار قار."&lt;br /&gt;به ميوه فروشی رسيدم.  ميوه فروش صندوق ميوه را زمين گذاشت و جواب داد، "قار قار قاقار." بعد بالنگی که دور گردنش انداخته بود صورتش را خشک کرد (عرق صورتش را). رو به من گفت، "چه عجب، آقای دليل و مدرک. بفرمايين." گفتم، "ببخشيد، با من بوديد؟"&lt;br /&gt;گفت، "نه بابا، کی با شما کار داره. فقط تا دليل و مدرکت يادت نرفته بنال."&lt;br /&gt;گفتم، "دليل و مدرکی ندارم. لطفا همين جوری مقداری گلابی بديد."&lt;br /&gt;ديدم صورت ميوه فروش سرخ شد. خم شد تخته صندوق ميوه را برداشت و در حال راست شدنداد زد، "يک گلابی‌ای بشت بدم که چهل تا گلابی اَ بغلش در بياد. بی‌شرف."&lt;br /&gt;ديدم دارد به من حمله می‌کند. قضيه جدی بود.  آمدم دمم را روی کولم بگذارم، که مرد تسبيح بدست قار قار كنان پشت گردنم را گرفت، "کجا با اين عجله." شاتالاق، تاپالاق، گومب، کره خر، کولی، تاپالاق، گرومب. چند دقيقه بعد شنيدم که يکي‌شان می‌گفت، "به صورتش نزن جاش می‌مونه." بعد دو تا پايم را گرفتندو روى زمين كشيدندم تا دم دكه ى مطبوعاتى.&lt;br /&gt;همين جوری که نرفتم خانه. اول رفتم مسجد سرکوچه سرو وضعم را مرتب کردم، بعد رفتم به زنم گفتم، "راستش کار خيری کرده‌ام، شما هم حلالم کنيد."  زنم پرسيد، "چه کاری؟" گفتم، "گلابيا را دادم به يه بيچاره مستحقی که سرراهم را گرفت.  محض رضای خدا بهش دادم." زنم گفت، "خدا ازت قبول کنه.  اين که کار خوبيه." با خودم فکر کردم خوب شد  ازم دليل و مدرک چيزی نخواست. اگر مى خواست، چکار بايد مىکردم؟ هنوز فکرم به جايی نرسيده بود که در زدند.  در را که باز کردم ديدم مردی تسبيح بدست مقداری گلابی آورده گفت، "اينايه گلابى فروش داد، (تاراق، تاراق) که براتون بيارم. كلی وقته براتون نگرداشته، نرفتين سراغش، (تاراق، تاراق) دادن من بيارم."&lt;br /&gt;گفتم، "دست شما درد نکنه ولی به چه دليل آخه؟"  گفت، "ای بابا، دليل چيه، قابلی نداره." زنم كه رفت توى آشپزخانه، مرد تسبيح به دست با صداى آرامى گفت، "اومدم يادت بيارم كه جيك، ميكت نباس در بياتا! زت زياد." و تاراق تاراق راه افتاد.&lt;br /&gt;زنم از آشپزخانه داد زد، "کی بود؟" گفتم، "برامون گلابی فرستادن." گلابی‌ها را به آشپزخانه بردم.  پرسيد كه از کجا رسيده.  گفتم، "نمی‌دونم شايد هم از بيابون." گفت، "چه جوری؟"  گفتم، "تو نيکی می‌کن و در دجله انداز که ايزد در بيابانت دهد باز."  گفت، "من می‌دونم."  گفتم، "تو چه جوری می‌دونی؟" می‌خواستم هرچی از دهنم در مياد بهش بگم. آخه دلم به هزار راه رفت. ولی دندون رو جگر گذاشتم.  گفتم، "نگفتی چه جوری می‌دونی."  داشت ظرف می‌شست.  گفت، "دستم بنده.  تو جيبم نگاه کن خودت متوجه می‌شی."&lt;br /&gt;دستم را توی جيبش کردم. کاغذی به دستم خورد بيرون آوردم. کاغذ زرد رنگی بود. لای کاغذ را باز کردم.  نوشته بود، کرش کنارش و کهيورش، ارش انارش و صنقورش، الرجا الرجا اهنوس اهنوس.  گفتم، "بيا. ديدی؟ هر غلطی که احمد می‌کنه به واسطه همين کتاب می‌کنه. حالا چهار روز ديگه که بخوايم قصه‌هامونو چاپ کنيم قصه احمد بهتر از مال ما می‌شه. ای بشکنه اين دست. منو بگو که با دست خودم گور ادبی خودمو کنده‌ام.&lt;br /&gt;اين در و آن در زدم بلكه راهى پيدا كنم كه بتوانم احمد را افشا کنم. به اين نتيجه رسيدم كه راز آن کتاب را مفصل بنويسم و احمد را خلع سلاح کنم. گفتم، فصلی بايد نوشت ذکر رازهای ناگفته.  دوباره نشستم که بی‌ملاحظه بنويسم.  يارب روا مدار گدا معتبر شود.  از کجا بايد شروع کنم.  از ککه دزدی‌هايش يا از نهال دزدی‌هايش يا از ...&lt;br /&gt;خدايا می‌بينی؟ می‌خواستم کارهنری بکنم حالا ناچار شده‌ام پرده دری کنم. خودت رحم کن.  اصلا همچو آدمی، ما به چه اعتمادی می‌خواستيم قصه‌های نازنيمان را بدهيم دستش که چاپ کند. از کجا معلوم که به نام خودش چاپ نکند؟ نشستم و راز احمد را نوشتم. تا نيمه شب هنوز داشتم رازنويسى مىكردم.&lt;br /&gt;شب از نيمه گذشته بود که پنجره اتاق باز شد.  حيوان دو پايى آرام پريد تو اتاق. وسط اتاق ايستاد. سه بار گفت، "قارقار، قارقار، قارقار." بلافاصله از در اتاق يک نفر ديگر وارد شد و کنار او، روبروی من ايستاد. دستکش دستشان بود.  هر دو جوراب زنانه روی صورتشان کشيده بودند.  جوراب پاريزين ترکيه‌ای.  اين که من چه وضعی داشتم ديگر بايد يک جوری از آن دو نفر بپرسيد.  چون من خودم اصلا نمی‌دانم.  دو تا دستبند از جيب‌هايشان بيرون آوردند.  (بعد از اين مردی که از پنجره وارد شده بود را مرد پنجره‌ای و مردی را که از در وارد شده بود مرد دری می‌ناميم.)  مرد پنجره‌ای دست راست مرا با دست چپ خودش به هم بست و همزمان مرد دری دست چپ مرا با دست راست خودش چيز کرد.  حالا دست‌های من هر دو دستبند زده شده بود ولی آن‌ها هر کدام يک دستشان آزاد بود.  با دست‌های آزادشان جوراب پشمی ضخيمی را که زنم برايم بافته بود، کشيدند روی سر و صورتم و راه افتاديم.  يعنی گفتند راه بيفت، من هم افتادم. &lt;br /&gt;ناچارم چگونگی پيمودن مسير و مسائل آن را تا رسيدن به بوستان امرود سانسور کنم و ادامه ماجرا را از آنجايى پی ب‌گيرم که جوراب را از سر و صورتم برداشتند.  کمی طول کشيد تا چشمم به روشنايى آفتاب اول صبح عادت كند.  وقتی که توانستم اطرافم را ببينم، کسی جز خودم آنجا نبود.&lt;br /&gt;در بوستانی بودم با امرود بنان بس بسيار به سان عروسی آراسته در آسمان که بردوش فرشته‌گان نازل و برزمين تعبيه شده باشد.  به جوانب خود نگريستم، از هر جهت تا چشمم توان ديدن داشت نديدم مگر درختان بارآور امرود.  تنها از يک سو سنگفرشی مرمرين در پيش پايم شروع می‌شد و در انتها به بارگاهی می‌رسيد.  در مقابل عمارت، استخری با کاشی‌های آبی، نمای عمارت را منعکس می‌کرد.  ستون‌هايی بسيار بلند در رديف‌های منظم مرا به دروازه ورودی هدايت می‌کردند دروازه‌ای که چون درپايش می‌ايستادم به اين می‌ماند که جوجه‌ای پيش پای اسبی ايستاده باشد.  (لطفا اين تصوير را به دوستی گرگ و ميش مربوط نکنيد.)  کاشی‌های مقرنس که با نگارها و نقش‌های عقيقی و اخرايی منقوش شده است (ببخشيد يادم رفته بود بگويم که دست‌هايم را باز کرده بودند.)  از آن منظره‌هايي بود که جهانگردها حتما يک فيلم ۲۴ تايي خرجش می‌کنند.  راستش من هم آرزو کردم اي کاش يک دوربين ۱۳۵ ژاپنی و كمتر آمريکايی داشتم و اين همه زيبایی را می‌تونستم ثبت کنم.  در نقطه‌ای که رهايم کرده بودند يک راه فقط پيش پايم بود.  همان سنگفرش مرمرين.  يعنی اين که بايد از آن راه بروم.  برای گردش نيامده بودم که درباغ تفرج کنم.  به سمت عمارت رفتم.  به استخر که می‌رسيد سنگفرش دوشاخه می‌شد.  يکی از چپ و ديگری از راست استخر می‌گذشت و آن را دور ميز دودوباره در جلو عمارت به هم می‌رسيد.  از کنار استخر که رد شدم ناگهان ديدم سنگفرش دوپاره شده است.  و از جلو پای من پلکانی است که به پايين می‌رود.  اين يکی از ظرايف معماری آنجا بود.  چرا که تا قبل از رسيدن به اين دوپارگی ابدا نمی‌توانی آن را تشخيص بدهی.  سنگفرش قبل از پلکان اندکی سطحش بالاتر از پاره‌ای بود که بعد از پلکان شروع می‌شد.  به علت خطای ديد اين دوپارگی قابل تشخيص نيست (خدا نصيب کند شما هم برويد و اين زيبايی‌ها را ببينيد).  از پلکان پايين رفتم.  اگر شما بوديد چکار می‌کرديد.  حس کنجکاوی آدم دست‌بردار نيست.  کنجکاويم گل کرده بود که ببينم آن پايين چه خبر است.  وجه تمايز انسان با ساير موجودات همين است.  چند تا فيلسوف می‌خواهی معرفی کنم که حرفم را تأييد کنند؟  اصلا خودتان تحقيق کنيد.  شما اگر يک جانوری را همچون جايي بگذاريد آيا اين کار را می‌کند؟  نه خير.  هر جانوری بو می‌کشد بعد به سمتی که بوی غذا بيايد می‌رود، يا از دشمن فرار می‌کند يا خلاصه هيچ جانوری الکی سرش را توی سوراخ و سنبه‌ها نمی‌کند.  روی يکی از پله‌ها يک جلد مجله علم و ادب امروز افتاده بود.  درجايی به آن تميزی تعجب‌آور می‌نمود که آن کاغذ پاره که در واقع رنگين نامه‌ای بيش نبود، چه می‌کند. البته آن شماره اى نبود كه مطلب من تويش چاپ شده بود. چرا جارو نکرده بودند.  پايين‌تر چندتا گلابی گنديده افتاده بود.  گفتم خدا رحم کند اگر وضع اينجوری ادامه پيدا کند حتما جلوتر بايد منتظر شاخ بز و خرطوم فيل و پوست خربزه گرگاب اصفهان باشم.  گلابی را با نوک پا زدم.  قل خورد و چندتا پله پايين‌تر افتاد توی گاری‌ای که کنار ديوار گذاشته شده بود.  داخل گاری کج بيل و توبره‌ای زرد رنگ گذاشته شده بود.  پله‌ها به سالن بزرگی ختم می‌شد. رفتم پايين توى سالن. تازه فهميدم كه چه غلطى كرده ام، با آن حس كنجكاوى مسخره ام. كاش از حيوانها ياد گرفته بودم. در انتهای پلکان دونفر در مدخل سالن در دو طرف پله‌ها ايستاده بودند جوراب مشکی زنانه بر سر و صورت‌شان کشيده بودند.  بازوهايم را گرفتند و به سمتی بردند که يک خرمن آتش زبانه می‌کشيد و در کنار آن يک حوض آب بود.  به آنجا که رسيدم آن دو نفر با هم شمردند، "قارقار، قارقار، قارقار."  همزمان بلندم کردند و روی شعله آتش يک دور کامل چرخانيدندم.  سه بار كل اين کار چرخاندن را تکرار کردند. نه، نه، انگار اينطورى نبود. ببخشيد.  با عرض معذرت بايد بگويم که آن قسمت مربوط به وارد شدنم به زير زمين اينجوری نبود.  حالا يادم آمد.  جريان از اين قرار بود که وقتی از پله سومی يا چهارمی پايين رفتم پشيمان شدم. به حودم گفتم، "امرود، امرود.  حالی خوش‌دار اين دل پرسودا را.  مگر يادت رفته که قول دادی قبل از آن که فصلی بنويسی ذکر آوازهايي که ناخواناست و قبل از آن که فصلی بنويسی ذکر درهايی که ناگشودنی است و فصلی بنويسی ذکر درهايي که هريک از آنها برای گم شدن هزار آدم کافی است،  کمی خوش باشی؟  مگر يادت رفته که قول دادی حالی خوش داری اين دل پرسودا را؟" اين بود كه برگشتم لب استخر.  گور بابای وجه تمايز انسان و جانوران.  اين همه که زندگی کرده‌ام تا به حال اينجور جايي نديده‌ام.  حالا که يک بار شانسمان بيدار شده برعکس وجه تمايز انسانى و حس کنجکاوی‌مان گل کرده.  بابا، اصلا وجه تمايز با ساير جانوران را نخواستيم.  لب استخر نشستم.  رقص ستون‌ها و کاشی‌های مقرنس درآب، بوی امرود و آواز پرندگان در باغ.  مشتی تخمه از جيب شلوارم بيرون آوردم و شادمانه تخمه شکنی آغازيدم.  پوست تخمه‌ها را توى استخر نريختم.  همانجا يک گوشه جمعشان کردم تا بعد.  خطوط و نقش و نگارهای دل انگيز عمارت درآب منعکس می‌شد.  به خصوص کتيبه‌ای که بر سر در عمارت نصب شده بود. &lt;br /&gt;اينجا آرامگاه ابدی بزرگمردی است که . . . &lt;br /&gt;چون جمله‌های بعدی در آب نيفتاده بود، نتوانستم بدانم آن بزرگمرد چه کسی بوده است.  تخمه ديگری توی دهانم گذاشتم. ناگفته نماند ديگر از پوست تخمه جمع کردن خسته شده بودم. يك جورى عيش آدم را به قول سعدى، منغّص می‌کند. هنوز پوست تخمه را تف نکرده بودم، که از پشت جوراب ضخيمی روی سر و صورتم کشيده شد.  با پشت دستش سيلی محکمی به صورتم زد.  دست برايم آشنا بود.  دست پنجره‌ای بود.  گفت، "خفه شو بوزينه. فکر کردی سينماست؟  يک چپقی ازت چاق کنم که مثل خر کيف کنی."  دست‌هايم را پشت کمرم دستبند زد.  پوست تخمه توی دهانم مانده بود، ناچار قورتش دادم.  هلم داد به جلو.  گفت برو پايين.  رفتم.  از اينجا به بعد ديگر جريان همان طوری بود که گفتم يعنی مرد دری و مرد پنجره‌ای بازوهايم را گرفته بودند و از زير لنگ‌های رضا که از سقف آونگ شده بود ردم کردند.  پاهايش تقريبا به اندازه قد من بالاتر از کف سالن بود.  فقط وقتی داشتم از زيرش رد می‌شدم نوک انگشت پايش به پيشانی‌ام خورد که بوی جورابش چندان قابل ملاحظه نبود.&lt;br /&gt;مرد درى گفت، "اگه قبول مىكنى، برو جلو تمثال مبارك زانو بزن."&lt;br /&gt;تمثال ممثالى كه نبود. فقط عكس احمد را ديدم كه توى قاب طلايى بزرگى به ديوار بود. داشتم به احمد نگاه مىكردم كه مرد پنجره اى داد زد، "قبول يا قار قار؟"&lt;br /&gt;مرد درى به رضا اشاره كرد. رضا هم که چشمهايش ورقلمبيده بود و زبانش دو متر از دهانش افتاده بود بيدون، همينطور بى حركت از آن بالا به من زل رده بود. فكر كردم ازشان بپرسم كه رضا با قصه ى من چه كار كرده. قرار بود از راههايى كه خودش بلد بد چاپش كند. اين بود راههايى كه بلد بود؟ زرشك.&lt;br /&gt;تهران – هفدهم خرداد هفتادوپنج. &lt;br /&gt;ياداشت‌ها &lt;br /&gt;۱) جاهای زيادی برای تخيل پيدا می‌شود.  در اينجا منظور اتوبوس خط واحد است. &lt;br /&gt;۲) اين کلمه را مترجمين محترم دقت کنند ترجمه پذير نيست و بايد عين آنرا به زبان مقصد منتقل کنند و اگر لازم بود توضيحی در پانويس برای آن بنويسند.&lt;br /&gt;۳) کليات مجمع الدعوات کبير، چاپ گراوری، کانون انتشارات علمی &lt;br /&gt;۴) از آنجايی که اين پيرمرد ملاحظه هيچ کس را نمی‌کند و آدم بددهنی هم هست، خواهشمند است خانم‌هايي که دست اندر کار تربيت فرزند برای جامعه هستند تدابير ايمنی را در نظر داشته باشند. &lt;br /&gt;۵) بخشی از خطابه خانم پرفسور آن ماری شيمل به مناسبت دريافت جايزه صلح در نوامبر ۱۹۹۵ – به نقل از مجله کيان شماره ۲۸&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-7107143916505562033?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/7107143916505562033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=7107143916505562033&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/7107143916505562033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/7107143916505562033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='حکایت بارگاه مقرنس و ککه دزدی برای بارآوری بستان امرود'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-3202140196005448059</id><published>2009-06-24T15:42:00.000-07:00</published><updated>2009-06-24T15:44:09.361-07:00</updated><title type='text'>پایان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شعری از برتولت برشت&lt;br /&gt;پایان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول به سراغ یهودی‌ها رفتند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرانجام به سراغ من آمدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-3202140196005448059?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/3202140196005448059/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=3202140196005448059&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/3202140196005448059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/3202140196005448059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/06/blog-post_24.html' title='پایان'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-4669530862334016710</id><published>2009-06-09T01:20:00.001-07:00</published><updated>2009-06-09T01:30:15.506-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انتخابات ایران، Iran Elections'/><title type='text'>هان! آشفته رایان، خام‌رایان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;محمد مختاری آیا شرکت می‌کرد؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسانی که اندیشه‌ورزی می‌کنند و زندگانی خود را به امید فرهنگ‌‌سازی و به‌سازی زندگی انسان در جهان سپری می‌کنند، شاید هرگز نتوانند شاهد به بار نشستن آرمان‌های خود باشند. آنان اما چون سوداگران نمی‌توانند رفتار کنند که چون سودی در کار نبینند، دست از آن کار بشویند و پی کسب دیگری بروند. کسانی باید باشند، بمانند، و بر درستی و راستی گواهی دهند. بازشناخت اینکه کدام ایستار و رفتار می‌تواند گواهی‌دهنده‌ی راستی و درستی باشد اما همواره آسان نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از ورزش‌های اندیشگی من متن-خوانی است. به بیان دیگر، نوشته‌های دیگران را به شکلی جدی می‌خوانم – حتا اگر خود جدی نباشند. از همین رو نیز هست که گاهی نقدی بر نوشته‌های دیگران می‌نویسم یا در سپهر نویسندگی آفرینشی ایرانی رایی می‌گزارم. در اوانی که جوان‌تر بودم، خیلی آسان‌تر ریسک می‌کردم، در ناشناخته گام می‌زدم. گویا ویژگی جوانی این است که در آغاز هر کنش، به پایان آن چندان نمی‌اندیشد. شاید از این رو که به توانایی خود باوری فراواقعی دارد. از پس چهل سال آزمودگی اما، دیگر نمی‌توان چنان خیره‌سر رفتار کرد. آزمودگان خوش‌تر دارند که پیش از درافتادن در کار، گمانی از پایان و فرجام آن داشته باشند و دست کم راستای راه‌سپاری خود را از پیش بدانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گنجایش چهل ساله‌ی یاد من، تنها زمانی که این‌چنین شوری فراگیر درگرفته بود، همان همه‌پرسی 12 فروردین 1358 بود – که نیازی به وصف نتیجه‌اش نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادآوری می‌کنم که نه چونان یک کارشناس یا کنش‌گر سیاسی، بلکه از نگاه یک متن‌خوان به این پرسش رسیده‌ام. کسی را به کنش یا بی‌کنشی ویژه‌ای فرانمی‌خوانم. اما اکنون که شوری فراگیر در گرفته است، خود را ناگزیر می‌بینم که پاسخم را بر این پرسش بگزارم، چرا که خیره‌رایان، تیره‌رایان و تباه‌کاران چنان راست و ناراست، سره و ناسره را به هم درآمیخته‌اند که آشفته‌بازاری به هم رسیده، چندان‌که بسیاری از جوانان خام‌رای را در بازشناسی راه از چاه ناتوان کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از ویژگی‌های نوشته‌های آفرینشی ما این است که به جای آن‌که ساخت کار آفرینشی خود را بر خیال‌پردازی بگذارند، آن را بر خیال‌بافی می‌تنند. کار آفرینشی برآمده از خیال‌پردازی، پاره‌هایی به راستی هستمند را در پیوند با یکدیگر می‌گذارد و از آن رهگذر سامانی پدید می‌آورد که پیش‌برد داستان، شعر، نمایشنامه و مانند آن را راهبری می‌کند. از همین رو، خواننده‌ی کار آفرینشی به کار باور می‌آورد، با آن هم‌پای می‌شود و در جهان تخیلی آن شرکت می‌جوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در کار خیال‌بافانه، هم‌چون بسیاری از نوشته‌هایی که زیر نام ادبیات معاصر ایران روانه‌ی بازار می‌شوند، شالوده نه بر زمین سخت، نه بر پیوندهای خردپذیر میان پاره‌های هست‌مند و بُوِش‌مند، که بر زنجیره‌ای از نمودهای عاطفی، احساسی و خردگریز بافته می‌شود. چنین ساختی در کارهای هنری ایرانی چیرگی دارد. نمونه‌ها فراوانند اما باز کردن آن زمانی دیگر می‌خواهد چرا که گمان نمی‌کنم در این روزگار هوش‌رباینده کسی را شکیب شنیدن آن باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها بسیار می‌بینیم تصویر دخترانی با پوششی که آشکارا مخالف دیدگاه‌های خاتمی، میر حسین موسوی، کروبی و هر مسلمان دیگری از این دست است، که خود را به آب و آتش می‌زنند تا آنان را به قدرت برسانند. این ستم‌دیدگان هر کاری می‌کنند تا مگر کسانی را در انتخابات پیروز کنند که در گمان خود ساخته‌اند، اما هستی آنها چیز دیگری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیت را قلب می‌کنیم، قلب آن واقعیت را به خودمان می‌قبولانیم،  سپس با همه وجود زیر آن نمودی که در ذهن خود داریم، نمودی که واقعیت آن هیولایی به تمامی متفاوت از آن است، سینه می‌زنیم و ستایشش می‌کنیم. چشم بر هستِ سخت جان و پیوندهای بسیارش می‌بندیم و بازنمود ذهنی خود را به جای آن می‌نشانیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به سی ساله‌ی تاریخ انقلاب اسلامی نگاه کنیم، بی‌گمان، دهه‌ی شست خورشیدی سیاه‌ترین دوره از این تاریخ است. جالب این است که امروز زیر پرچم کسانی سینه‌ می‌زنند که بازیگر اصلی، و نیز آفرینندگان اصلی آن دوره بوده‌اند. آیا اینکه شاملو می‌گفت "ما حافظه‌ی تاریخی نداریم" اکنون تعبیر نشده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گویند که اینان دگرگون شده‌‌اند. تکامل فردیت، دگرگونی در اندیشه و کنش، سفری فردی است. نمی‌توان باور کرد که یک گروه هم‌فکر به ناگهان تندروی دیروز خود را کنار گذاشته باشند و یک‌باره مصلح شده باشند. گیرم که کسانی در میان آنان دگرگون شده باشند. اما چگونه می‌توان پذیرفت که گروهی از نقش‌آفرینان دیروز همه و بی استثنا راه دیروز خود را به کناری نهاده باشند و ناگهان به "حقوق شهروندی، آزادی‌های فردی و کرامت انسانی" ایمان آورده باشند؟ آیا این یک بازی سیاسی صِرف نیست؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ مستندی که دگرگونی اینان را نشان دهد یافت نمی‌شود. هیچ پرسش بی تعارفی نمی‌کنند. هیچ پاسخ راست‌گویانه‌ای دریافت نمی‌شود. هیچ تعهد خردپذیری نیز سپرده نمی‌شود.  هیچ در هیچ بر هیچ است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; برخی از سکولارها، مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی و ولایت فقیه که این بار دیگران را به شرکت در انتخابات فرا می‌خوانند، دلیل کلیدی فراخوان خود را ناکارآمدی و بی اثری تحریم می‌شمارند. می‌گویند که تحریم در دوره‌های پیشین به بدتر شدن وضع انجامیده است، به احمدی‌نژاد انجامیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته‌ای که در این به ظاهر دلیل قانع‌کننده پوشیده مانده، یا پوشانده می‌شود این است که ما هرگز تحریم برنامه‌ریزی شده و راهبردی نداشته‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحریم یک حرکت یک روزه و محدود به روز انتخابات نیست. تحریم آن کاری است که گروه اوتپور در صربستان کرد و به سرنگونی میلوسوویچ انجامید؛ سیاهان آمریکا برای پایان دادن به جدایی نژادی کردند؛ هندیها برای بیرون راندن استعمار انگلیس کردند؛ افریقای جنوبی‌ها برای شکست آپارتاید کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه هوده‌ای در این است که به شور فراگیری بپیوندیم که نشانی از درستی و راستی، جز در خیال خام امیدواران، در آن یافت نمی‌شود؟ واقعیت این است که کنش‌گری سیاسی، رهبری سیاسی خردورزانه، آینده‌نگر و باورمند به راستی و درستی در میان ما افسانه شده است. دلیل اصلی فراخوان بسیاری از اینان به شرکت در انتخابات این نیست که تحریم جواب نمی‌دهد. دلیل اصلی این است که اینان توانایی ترسیم چشم‌اندازی از فردا را ندارند. فراخوان دهندگانی که خود را به سخن‌گویی ایرانیان گماشته‌اند، ناتوان از در انداختن راهبردی برای گذار از این روزگار کژآیین و تاریک و دروغ‌بنیاد هستند. اکنون به جای آنکه در پی بازشناسی دلیل ناتوانی خود باشند، به همراهی با دزد ندا در می‌دهند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-4669530862334016710?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/4669530862334016710/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=4669530862334016710&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/4669530862334016710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/4669530862334016710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='هان! آشفته رایان، خام‌رایان'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-1324414968519760621</id><published>2009-02-07T19:52:00.001-08:00</published><updated>2009-02-07T20:09:12.278-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='انقلاب، داستان، خاطره'/><title type='text'>انقلاب در مدرسه‌ی ما</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بریده‌ای از رمان &amp;quot;پسر یک نا-ملا&amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;a href="http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=2476"&gt;منتشر شده در شهرگان&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;  &lt;p&gt;عکس: جهانگیر رزمی&lt;a href="http://lh3.ggpht.com/_TXzgtP3NCUQ/SY5XAguKeEI/AAAAAAAAAC4/Ijzr3Dyf-cw/s1600-h/Razmi%201%5B12%5D.jpg"&gt;&lt;img title="Razmi 1" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; margin: 5px 15px 10px 0px; border-right-width: 0px" height="178" alt="Razmi 1" src="http://lh4.ggpht.com/_TXzgtP3NCUQ/SY5XAyhGnGI/AAAAAAAAAC8/9umV0aFHXrk/Razmi%201_thumb%5B10%5D.jpg?imgmax=800" width="210" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="4"&gt;اگر درست باشد که اولین احساس آدم از هر چیز تأثیرگذارترین آن است، پس باید اعتراف کنم که اولین تصویر من از انقلاب به هیچ رو چیزی حماسی یا هیجان‌انگیز نبود. مدرسه‌ها تازه باز شده بودند. همان یکی – دو هفته‌ی اول مهر ماه. من همیشه حدود نیم ساعتی پیش از اینکه زنگ بخورد توی مدرسه بودم. آن روز وقتی رسیدم دیدم که حال و هوای مدرسه عادی نیست. ناظم‌ها و مدیر و چند تا پلیس و آدم‌های غریبه‌ی کت و شلواری از این بر به آن بر می‌رفتند. گاهی دو نفری، گاهی بیشتر با هم پچ پچ می‌کردند، با شتاب از یک کلاس به کلاس دیگر می‌رفتند و بر می‌گشتند توی دفتر. به طرف کلاسم رفتم که کتاب و دفترم را توی کشو میزم بگذارم، ولی دمِ در مش عباس، مستخدم مدرسه، جلوم را گرفت و گفت، «برگرد. برو تو حیاط. آقا مدیر گفته هیشکی نباس بره تو کلاس. دارن تع-قیقات می‌کنن.»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="4"&gt;گفتم، «باشه. فقط کتابامو بذارم، میام بیرون.»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="4"&gt;مش عباس اجازه نداد. از پنجره نگاهی به داخل کلاس انداختم. باور کردنی نبود. عکس‌های شاه و شه‌بانو و ولیعهد به ردیف کف کلاس چیده شده و روی هر کدام یک سنده‌ی گنده گذاشته شده بود. هم حالم به هم خورده بود، هم ترسیده بودم، و هم خنده‌ام گرفته بود. به مش‌عباس نگاه کردم. با چین و چروک‌های صورتش سعی می‌کرد خودش را عصبانی و ناراحت نشان دهد. ولی گوشه‌ی لب‌هایش داشت بی‌اختیار کش می‌آمد. دوباره صورتم را به شیشه چسباندم و دستم را سایه کردم که بهتر ببینم. مش‌عباس دستم را گرفت و عقب کشید، «اِه بچه برو تو حیاط. مگه گُه‌کاری نگاه داره.»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="4"&gt;این ماجرا در بیشتر کلاس‌ها تکرار شده بود. توی راهرو چند جا که جای پای برهنه‌ای معلوم بود، با گچ دورش را خط کشیده بودند و عکس می‌گرفتند. ولی ندیدم که از عکس‌ها و سنده‌های رویشان عکس بگیرند. پلیس و آدم‌های کت و کراواتی توی دفترچه‌هایشان چیز می‌نوشتند. هر چند دقیقه یک‌بار، مش عباس دانش‌آموزانی که لحظه به لحظه تعدادشان زیادتر می‌شد را عقب می‌زد. تنها من و چند دانش‌آموز خوش‌شانس دیگر توانسته بودیم از پنجره عکس‌ها را ببینیم. کسانی که بعد آمدند اجازه‌ی نزدیک شدن به کلاس‌ها را نداشتند. حالا همه باید از ما چند نفر که سحرخیز بودیم و چشممان به عکس‌های گه‌مالی شده‌ی خانواده‌ی جلیل سلطنت روشن شده بود می‌پرسیدند. ما هم هر کدام نگین حلقه‌ای از دانش‌آموزان شده بودیم و با آب و تاب، ولی خیلی آرام، از رنگ و شکل و چنبره و درازی سنده‌های هر کدام از عکس‌ها سخن می‌راندیم. لابد مأمورها هم داشتند توی دفترشان همین چیزها را می‌نوشتند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="4"&gt;آن روز زنگ مدرسه تا حدود ساعت ده صبح به صدا در نیامد. از نیایش و ورزش صبحگاهی هم خبری نشد. مدیر مدرسه و ناظم‌ها و آموزگارها همه در یک صف روبه‌روی صف‌های دانش‌آموزان روی سکو ایستاده بودند. همین که صف‌ها تشکیل شد، مدیر مدرسه با دستش به پلیسی که جلو دفتر ایستاده بود اشاره کرد. او هم بی‌سیمش را جلو دهانش گرفت و در آن چیزی گفت. در کمتر از یک دقیقه، صدای رژه‌ از پشت دیوار مدرسه همه‌ را میخکوب کرد. کمی بعد، سربازها در یک ستون منظم وارد مدرسه شدند. یک نفر که در کنار آنها و خارج از صف حرکت می‌کرد، به آنها فرمان می‌داد. انگار هر چه زور در بدنش داشت را توی صدایش ریخته بود تا به آنها فرمان در-جا و ایست و آزاد بدهد. سربازها به کلاهخود و تفنگ و ساز و برگ دیگر مجهز بودند. یازده نفر بیشتر نبودند ولی صدای پایشان از صدای پای همه‌ی ما بیشتر بود. آنها هم رفتند و در یک صف پشت سر آموزگارها ایستادند. مدیر مدرسه پشت تریبون رفت و سخنرانی کرد. خیلی قلمبه، سلمبه‌تر از روزهای دیگر حرف می‌زد. از میان حرف‌هایش دستگیرم شد که عناصر اخلالگر خرابکاری کرده‌اند. حدس می‌زدم که منظورش از خرابکاری باید همان گُه‌کاری روی عکسها باشد. ولی «عناصر اخلالگر» برای من و بیشتر بچه‌ها یک معما بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="4"&gt;از آن روز انقلاب به مدرسه‌ی ما آمد. زنگ تفریح که ‌شد، دور هم جمع ‌شدیم و برای مبارزه‌ی انقلابی نقشه ‌ریختیم. محمود که صندلیش سمت راست من بود، می‌گفت که باید شب که همه خوابند، برویم و روی مجسمه‌ی شاه توی میدان مرکزی برینیم. ولی چند چیز باعث شد که نظر او رد شود. یکی اینکه گیر آوردن نردبان به آن بلندی برای ما مشکل بود. دیگر اینکه خانواده‌هایمان اجازه نمی‌دادند شب از خانه خارج شویم. رسول پیشنهاد کرد که وقتی همه سر کلاس هستند و مدیر مدرسه هم توی کتابخانه است، یکی از ما برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد و یواشکی برود توی کشو میز مدیر مدرسه بریند؛ که البته کسی جرأت نکرد داوطلب شود. به همین شکل نقشه‌های زیادی برای ریدن و شاشیدن در جاهای مختلف پیشنهاد شد. نقشه‌های ریدمانی و شاشیدمانی ما به دلیل سن پایینمان عملی نشد. ولی بزرگ‌ترها که می‌توانستند چنان ریدمانی کردند که فرهنگ و هنر و اقتصاد و اخلاق و هر چیز دیگری، از جمله خودشان، را در خود مدفون کرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-1324414968519760621?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/1324414968519760621/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=1324414968519760621&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/1324414968519760621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/1324414968519760621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/02/blog-post_07.html' title='انقلاب در مدرسه‌ی ما'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-8529415012761186929</id><published>2009-02-02T20:43:00.001-08:00</published><updated>2009-02-02T21:10:30.509-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رمان، داستان ایرانی، فارسی، سانسور'/><title type='text'>در باره‌ ی رمان سهراووش</title><content type='html'>&lt;h4 dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;#160;&lt;/h4&gt;  &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;رمان سهراووش در سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج نوشته‌شد. اما از آن زمان تاكنون در محاق سانسور جمهوری‌ اسلامی مانده‌است. زمانی ‌كه اصلاح‌طلبان قدرت را در دست گرفتند، سهراووش به وزارت ارشاد سپرده‌شد، اما موفق به دریافت مجوز نگردید (شرح فهرست حذفیات در یادداشت آخر كتاب آمده‌است). نام سهراووش، همانند زیرساخت قصه، از تركیب نام قهرمانان اسطوره‌ای-حماسی شاهنامه، سهراب و سیاووش، گرفته شده‌اس&lt;a href="http://lh6.ggpht.com/_TXzgtP3NCUQ/SYfPcWc9XrI/AAAAAAAAACw/ykLOJTfhHYA/s1600-h/Cover-Print%20ready%20final%5B1%5D.png"&gt;&lt;img title="Untitled-1.indd" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; margin-left: 0px; border-left: 0px; margin-right: 0px; border-bottom: 0px" height="196" alt="Untitled-1.indd" src="http://lh6.ggpht.com/_TXzgtP3NCUQ/SYfPdfKRSxI/AAAAAAAAAC0/02VhBIo8608/Cover-Print%20ready%20final_thumb%5B1%5D.png?imgmax=800" width="244" align="left" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ت. سهراووش نویسنده‌ای است كه گم شده ‌است. راوی و پرندیش، همسر سهراووش، می‌كوشند كه نوشته‌های او را تدوین كنند. با سیری در دست ‌نوشته‌های سهراووش، راوی با دنیای اسرار‌آمیز و هراس ‌انگیزی آشنا می‌شود كه سهراووش و گروهی از نویسندگان و شاعران تجربه كرده ‌اند. رمان تركیبی ‌است از قصه ‌هایی كه از دل یكدیگر زاده می ‌شوند و در دل هم فرو می‌روند. جهان قصه هنگامی اسرارآمیز می ‌شود كه «بزرگ شورآفرینان» از سرزمینی گمنام وارد شهر می‌شود. او به همراهی سربازانش كه «خرده شورآفرینان» نامیده می ‌شوند، شهر را به «شور فراگیر» مبتلا می‌كنند. او موفق می‌ شود كه بر زمان، نظم خاص خودش را حاكم كند. او می‌تواند سالی را بیافریند كه فقط هشتاد و پنج روز داشته ‌باشد یا شبی كه بیش از چهل ساعت به درازا بكشد. او فرمان می‌دهد كه افرادی را كه به شور فراگیر نپیوسته ‌اند دستگیر كنند. سهراووش و شاعر هم از جمله دستگیر شدگان هستند. بزرگ شورآفرینان دستگاه قضایی نوینی را بنیان می ‌گذارد كه در آن از روشها و ابزارهایی مانند &amp;quot;بازوی غیر بشری عدالت، پل رفع تردید، فوج تیره ‌كننده ‌ی روزگار، تجربه هیجان خصوصی، چنگال ‌خانه ‌ی عدالت یا سقوط‌‌-بس&amp;quot; برای مجازات گناهكاران استفاده می ‌شود. قهرمانان قصه با مشكلات فراوانی روبرو می‌شوند كه از جمله است بريده‌ شدن زبان شاعر و گم شدن سهراووش.&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;چاپ اول کتاب را یک ناشر امریکایی به نام Imprint Books در نوامبر 2002 منتشر كرد.&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;چاپ دوم کتاب در مهر ماه 1385 خورشیدی و در شمارگان محدود در کانادا منتشر شد.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-8529415012761186929?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/8529415012761186929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=8529415012761186929&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/8529415012761186929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/8529415012761186929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='در باره‌ ی رمان سهراووش'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-129075435831137526</id><published>2009-01-31T11:45:00.000-08:00</published><updated>2009-01-31T11:56:03.895-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر، خوان گیلمن،'/><title type='text'>مرگ‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتشر شده در &lt;a href="http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=2452"&gt;شهرگان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;معرفی و زندگی‌نامه‌ی &lt;a href="http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=2452"&gt;خوان گیلمن در شهرگان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی مرگ را دیدم که می‌گذشت / نه بر پشت اسب / جیغ می‌کشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هم‌چون پرستوها بر گِردِ سَنتا ماریا مِگیور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندوهناک است / مرگی مانند این یکی / جدی می‌گویم و&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنان می‌گویم که هیچ‌کس ناآگاه نماند که چنین مرگی اندوهناک است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که مرگ جیغ می‌کشید مانند مردی ملعون / محبتی به او نمی‌کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه تابستان دل‌انگیز نه چشمه‌ها نه زنانی که مرگ می‌گذاردشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زندگی‌ ادامه دهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون آتش سوزان یا ترحم / آن مرگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صناری ارزش نداشت هیچ جای جهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از ابتدا هم نیازی به او نبود / تهور یا شجاعت در او نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آواز نمی‌خواند / دیگران را بر سر خواندن نمی‌آورد / جوراب بنفش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌پوشید / چشمانش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیغ می‌کشید مانند پرستوهایی که بُرش می‌زنند شامگاهان حومه‌های&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سنتا ماریا مگیور / به شما بگویم که من دیدمش / که داشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیین‌های آخرین دم را برای اسب‌های درشکه به جا می‌آورد آن مرگ /&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای اسب‌های نجیب در روز روشن / مرگی بی‌مزه / تنها / ناشاد /&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگی پیر / ناتوان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از پرواز / گر چه هیچ بندی بر پای کوچکش نبود / همچنان که می‌چرخید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیغ‌کشان بر گرد میدان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آن‌که رد شد احساس ترس کردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌خواستم هرگز آن مرگ را دیگربار ببینم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تمام وجودم هرگز نمی‌خواهم او را دیگربار ببینم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ویژه در روز مرگ خودم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-129075435831137526?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/129075435831137526/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=129075435831137526&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/129075435831137526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/129075435831137526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2009/01/blog-post_31.html' title='مرگ‌ها'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-6900410939316653035</id><published>2008-11-22T21:01:00.000-08:00</published><updated>2008-11-22T21:04:07.659-08:00</updated><title type='text'>پیرامون دگرگونی اجتماعی در ایران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0in 67.5pt 0pt 85.5pt; direction: rtl; text-indent: -4.5pt; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گفتگوی زیر در  بهار امسال، 1387، با محمد تهوری از وبسایت گذار، که از سوی سازمان &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;Freedom  House&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;  اداره می‌شود، انجام شد ولی در آنجا منتشر نشد. اکنون آشکار شده که در گذار کودتایی  داخلی صورت گرفته و مدیریت آن در دست نومحافظه‌کاران قرار گرفته است. از آنجا که  گمان نمی‌کنم مدیریت جدید گذار با توجه به سابقه‌ی مدیر کنونی آن چندان پایبند  ارزش‌ها و علاقه‌های اخلاقی، میهنی و آزادیخواهانه‌ی ما باشد،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;انتشار آن از سوی گذار را منتفی می‌دانم و آن  را در این‌جا تقدیم کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;- فقدان آزادی بیان و  اندیشه درد کهنه و البته مهلک جامعه ماست که در ادوار مختلف تاریخ در شعاعی متفاوت  بروز داشته است. در یکصد سال اخیر با حرکت لاک پشتی اما رو به توسعه جامعه مدنی در  ایران و تقویت نهادهای مدنی مدافع آزادی، ستیز میان فعالان جامعه مدنی و مستبدان  دوران متفاوتی را رقم زد، بطوریکه احیای حق آزادی بیان و اندیشه بعنوان یکی از  محورهای اساسی مبارزات سیاسی انقلابیون به رهبری خمینی شد اما بلافاصله با شکل گیری  دولت جدید نه تنها کوششی برای احیای این حق نشد بلکه می توان گفت وعده احیای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آزادی بیان در زمره اولین قربانیان انقلاب قرار  گرفت که دستگیری روزنامه نگاران، اندیشمندان و توقیف فله یی مطبوعات و تعطیلی  دانشگاهها اسناد محکم و غیرقابل کتمان این ادعاست که نمی خواهم وارد جزئیات آن شوم.  به نظر شما چرا پروسه نقض آزادی بیان با تمام وسعت با یک اعتراض عمومی روبرو نشده  است؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;* &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اعتراض عمومی  معنی‌دار یا مؤثر اعتراضی است که به شکلی سازمان یافته، پیگیر و با هدف‌هایی  معین&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;صورت گیرد. به دید داشت همین یک نکته  کافی است که تا حدودی دلیل نبود اعتراض عمومی را حدس بزنیم. دلیلش نبود تشکیلات،  سازمان‌دهی و کار گروهی است. اعتراض عمومی فله‌ای و خودجوش که راه به جایی نمی‌برد.  یک لحظه گُر می‌گیرد و لحظه‌ی دیگر فروکش می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر آزادی بیان را بخشی  از آزادی‌ها و حقوق اساسی به شمار بیاوریم، همین مثال روشن می‌کند که ما سازمان‌ها  یا حزب‌های سیاسی‌ای که هدف اصلی‌شان تحقق آزادی‌ها و حقوق اساسی شهروندی باشد در  ایران نداریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;از منظر پرسشگر، اولین  پیش شرط آزادی بیان در هر جامعه یی، بسط و گسترش فرهنگ تحمل و مدارا است، این مهم  نه تنها محدود به دولت نیست بلکه نهادینه شدن آن در بطن جامعه از اهمیتی مضاعف  برخوردار است چراکه وقتی آستانه تحمل جامعه کوتاه باشد امکانی برای طرح مباحث  انتقادی بوجود نمی آید و می تواند هرج و مرج اجتماعی را به بار آورد- که نمونه هایی  بسیاری را در همین چند دهه اخیر می توان نام برد که نشات گرفته از تکثر قومی و  مذهبی خاص جامعه ایران است- که این خود ابزاری است در اختیار دولت برای سرکوب بیشتر  آزادی بیان. چرا طبقه الیت ، روشنفکر و نویسنده جامعه ایرانی نتوانسته است در بسط  فرهنگ تحمل و مدارا موفقیت چشمگیری بدست آورد؟ آیا این خود معلول فقدان آزادی است  یا متاثر از سیطره دولت بر تمام شئون زندگی از جمله فرهنگ است؟ چقدر این مهم ذهن  کنشگرطبقه فرهیخته&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;جامعه ما را به خود  مشغول داشته است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;* اشاره‌ی شما به فرهنگ  مدارا یا رواداری به عنوان پیش‌نیاز یک جامعه‌ی آزاد یا دموکراتیک به جاست. تجربه‌ی  تاریخی اروپای مدرن هم این را تأیید می‌کند. دست کم در مورد بریتانیا و ایالات متحد  آمریکا که با جرأت می‌توان گفت رواداری زیربنای دموکراسی‌ در آن دو کشور است. البته  سهم روشنفکران و نویسندگانی مانند جان لاک و ثامس جفرسون را باید به دید داشت.  تلاش‌های ولتر و لسینگ و دیگر کوشندگان عصر روشنگری را هم نباید نادیده گرفت. این  مدل رواداری را می‌توان مدلی دانست که بر پایه‌ی آگاهی اجتماعی، برخورد اندیشه‌ها و  مبارزه‌ی پیگیر با نهاد دین و حکومت‌های دین‌پناه شکل گرفته است؛ و البته در مرکز  آن نقد مذهب و نهادهای آن است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در مورد خاص ایران،  رواداری کورش هخامنشی نمونه‌ای است که البته هر ایرانی در هر زمان می‌تواند به آن  افتخار کند. در بسیاری از پژوهش‌های معتبر امروزی، حتا در برخی از دانشنامه‌ها نیز  در زیر عنوان رواداری، نخستین نمونه را از کورش می‌آورند. اما هدف من از این مقدمه  این نیست که افتخار گذشتگان را یادآوری کنم. هدف من مقایسه‌ی این دو رویکرد متفاوت  به مفهوم رواداری به عنوان یک ارزش اجتماعی و سیاسی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مدل رواداری کورش‌وارانه  مدلی از بالا-به-پایین است. ما امروز نه می‌توانیم و نه باید بخواهیم که آن مدل را  به دست بیاوریم؛ چرا که کورش، کورش بود و تنها او بود که توانست تنها&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مدل جهانی ِموفق رواداری از-بالا-به-پایین را  به یادگار بگذارد. و البته از کورش تا خامنه‌ای نه دو هزار و پانصد سال، که چندین  سال نوری فاصله است. از سوی دیگر جامعه‌ی مدرن ایران هم همانی نیست که در زمان کورش  بود. از پرسش شما هم بر می‌آید که مدل اروپایی رواداری را بیشتر در نظر  دارید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما اینکه پرسیده‌اید «  چرا طبقه الیت ، روشنفکر و نویسنده جامعه ایرانی» نتوانسته در گسترش رواداری در  جامعه موفق شود، نشان می‌دهد که روشنفکر را طبقه‌ای اجتماعی می‌دانید، و گسترش  رواداری را نیز دست کم یکی از وظیفه‌های او می‌دانید. فکر می‌کنم این نگاه را باید  کمی بازنگری کرد. اگر بنا باشد که برای روشنفکران نقشی در فرهنگ‌سازی و پیشبرد  مفهوم‌هایی مانند رواداری قائل باشیم، این نقش را باید به روشنفکر در معنای  فرا-طبقه‌ای آن داد.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;روشنفکران ارگانیک از  هر طبقه‌ای باید به نوعی از آگاهی رسیده باشند که لزوم اولویت‌بخشی به برخی  مفهوم‌های اساسی را درک کرده باشند تا بتوانند جامعه‌ای روادار داشته باشند. این  یعنی گفتگویی بیناطبقاتی که می‌بایست به نوعی هم‌رأیی و اجماع در این باره منجر  شود. نگاهی به تاریخ روشنفکری ایرانی به ما می‌گوید که جای چنین گفتگویی تا هنوز  خالی است، یا اگر بوده باشد، هنوز به نتیجه‌ای نرسیده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;نکته‌ی دیگری که حتا  مهم‌تر است از آن بحث بیناطبقاتی روشنفکران، این است که رواداری همیشه&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;به عنوان خواستی از مذهب و نهادهای مذهبی مطرح  شده است. رواداری گر چه در میان روشنفکران&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;بحث می‌شود، اما کمتر فرد یا گروه سکولاری را می‌توان یافت که آن را، دست کم  در نظر، به عنوان پیش‌نیازی برای زندگی اجتماعی لازم نشمارد. اما تنها نهادی که از  بیخ با چنین مفهومی مشکل دارد، مذهب است. مذهب در هیچ کجا داوطلبانه تن به رواداری  نداده است. به هر حال، باید متوجه بود که از هیچ دینی، و ناگفته پیداست که به ویژه  از اسلام، نمی‌توان انتظار داشت که چنین مفهومی را بپذیرد. تنها راه نهادینه کردن  رواداری در جامعه، پذیرش فراطبقاتی این مفهوم از سوی نیروهای نادین و تحمیل آن به  دین است. به عبارت دیگر دین را باید خلع قدرت کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;- اختلاف نظر من با شما  در نقش روشنفکران در این پروسه است. بالاخره دین چگونه باید خلع قدرت شود؟ آیا این  وظیفه روشنفکران ما نیست؟ در حکومت به ظاهر دینی ما، فعالان سیاسی سکولار که اساسا  امکان تنفس ندارند چه رسد به آنکه بخواهند به ستیز با دین حکومتی بپردازند. اینجا  روشنفکران و نویسندگان هستند که با قدرت بیان و قلم خود می توانند ایفای نقش کنند  هر چند کاری پرهزینه است. کاری که روشنفکران دینی همچون سروش و آغاجری و ملکیان و  مجتهد شبستری شروع کرده اند هر چند آنها از موضع دین داری به ستیز با دین سنتی و  حکومتی روی آورده اند- فارغ از اینکه مشی و دیدگاه آنها را قبول داشته باشیم یا  نه-&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;*  &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;روشنفکر  ایرانی بیشتر از نوع روشنفکری است که وظیفه‌ی خود دانسته‌ است هویت و ایستار خود را  در پیوند با قدرت تعریف کند، یا به تعبیر ادوارد سعید «حقیقت را به قدرت» بگوید.  البته در بیان ادوارد سعید، این تنها یکی از ویژگی‌های روشنفکر است. اما در سنت  روشنفکری ما روشنفکر به همین یک خصوصیت تقلیل داده شده است. نمونه‌ی تعریف خودمانی  آن‌ را هم اخوان ثالث گفته است که «روشنفکر بر قدرت است، نه با قدرت.» تاکنون  روشنفکران ما در همین جهت تلاش کرده‌اند. با چنین تعریفی قدر مسلم است که شریعتی هم  روشنفکر به شمار بیاید. حتا بعید نیست خاتمی هم، و اگر در بر همین پاشنه بچرخد،  رفسنجانی هم سهمی از این قبا بگیرند. با داشتن چنین برداشتی از روشنفکر، هدف این  می‌شود که از بالا برنامه را پیش ببرند: قدرت را دگرگون کنند، اصلاح کنند، سرنگون  کنند، خود آن را به دست بگیرند و مانند این‌ها. دستآورد چنان دیدگاهی هنگامی هم که  به هدف خود برسد، جز تغییری شکلی و صوری به بار نخواهد آورد؛ چرا که در زیرساخت  اجتماعی اتفاقی نیفتاده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;با همین  دید که نگاه کنیم، می‌بینیم بر خلاف باور رایج که شما هم آن را بازگو کرده‌اید،  روشنفکران در تاریخ معاصر ما چندین بار به موفقیت دست یافته‌اند. از نمونه‌ی انقلاب  مشروطه، تا فضای باز پس از جنگ جهانی دوم، دوره‌ی مصدق، انقلاب سال 1357، پیروزی  اصلاح‌طلبان در سال 1376. در همه‌ی این‌ها روشنفکران نقش بسیار بزرگی داشته‌اند.  اما بدون استثنا در همه‌ی این موارد هم نخستین چیزی که در فردای پیروزی قربانی شده  است، همانا آزادی بیان بوده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;اما  پاسخ اصلی پرسش شما این است: در سنت ما روشنفکر از نوعی که پائولو فریره برزیلی  نمایندگی می‌کند نداریم. شاید نمونه‌ای مانند صمد بهرنگی را بتوان استثنا دانست.  نوع روشنفکری که بتواند وظیفه‌ی توانمندسازی توده‌ها و آگاه‌سازی آن‌ها را برآورده  کند، روشنفکری که خود از دل گروهی برآمده باشد که با آن‌ها کار می‌کند برای دگرگونی  در جامعه‌ی ما ضروری است. چنین روشنفکری رهبر هموندان خود نیست، بلکه صدای آن‌هاست،  نه تنها به آن‌ها آگاهی می‌دهد، بلکه خود نیز از آنها می‌آموزد. روشنفکر تاریخی و  معاصر ما موجودی به شدت ایدئولوژیک و تقلیل یافته است. روشنفکر فردای ما باید دست  کم این چهار ویژگی را داشته باشد: آگاهی‌بخشی، توانمند سازی مردمی، پایبندی به  گسترش آزادی،‌ نمایندگی نمودن حقیقت در مقابل قدرت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;برای  اینکه هر چه خلاصه‌تر در باره‌ی نقش و کارکرد اجتماعی گروهی که این روزها روشنفکران  دینی خوانده می‌شوند نظرم را بگویم باید اشاره کنم که اینان ویژگی‌هایی که پیش‌نیاز  روشنفکری است را در خود ندارند. برای من روشن نیست که این گروه بتواند در آن چهار  مورد پیش‌گفته ارمغانی شایسته به جامعه تقدیم کند. البته منظور شما را متوجه می‌شوم  که این گروه می‌تواند در پیش‌برد رواداری در جامعه سهمی ایفا کند. اما چنین خیالهای  شیرینی از این روست که ما اکنون در شرایط دوزخی هستیم، و بنا بر این به قول سعدی  برای ما «اعراف بهشت است.» البته دلیل اصلی اینکه من از این نوآوری‌های فکری هیجان  زده نیستم، این نیست که اینان کالای دست کم سه – چهار قرن بیات شده را به خورد مردم  می‌دهند. بلکه دلیل اصلی این است که در پس همه‌ی این حرف‌ها نوعی ریاکاری و  مردم‌فریبی وجود دارد. بسیار مشکل است که باور کنیم اینان به آنچه می‌گویند باور  دارند. اگر کسانی بتوانند چنان نظریه‌هایی با آن پیچیدگی را سر هم بندی کنند، لابد  خود بهتر می‌توانند بدانند که همه‌ی این بساط فریبی بیش نیست. بر همین پایه فکر  می‌کنم اینان چنین شیوه‌ای را برای دستیابی به هدف‌های سیاسی یا اجتماعی خاص به کار  می‌بندند و در این راه حاضرند مردمی را که به واسطه‌ی تجربه‌های تاریخی بسیار هم  مستعد چنین فریب‌های عارفانه‌ای&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هستند،  دوباره به سرابی دیگر بکشانند. اینان در پی گسترش رواداری نیستند. شاید بهتر باشد  اینان را مصلحان دینی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;یا مصلح‌نمایان دینی  بنامیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;-  &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;من در این بحث وارد چرایی  فقدان آزادی بیان نشدم چون آن را شاخصه جوامع استبدادی می دانم. من بدنبال آنم که  ببینیم چرا جامعه فرهیختگان نتوانسته اند زمینه مقاومت ملی در برابر سرکوب و قلع و  قمع آزادی بیان را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مهیا کنند. چراکه دامنه  نقض آزادی بیان حداقل در سه دهه گذشته محدود به توقیف مطبوعات، سانسور و شکستن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;قلم ها نبوده است، قتل چند هزار دگراندیش و  شکنجه روشنفکران، اندیشمندان و دانشجویان مبارز چیزی نبوده است که در خفا صورت  گرفته باشد مردم این اتفاقات را لمس می کنند و بی تفاوت می گذرند. حلقه گمشده این  معضل فرهنگی را چه می دانید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;*  &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;این&lt;b&gt;  &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کار جامعه‌ی کوشندگان  سیاسی است و آنها هم اگر چه در سطخ فردی فرهیختگان زیادی را در بر می‌گیرند، اما در  شکل حزبی و تشکیلاتی لزومن فرهیخته نیستند. متأسفانه سنت کوشندگی سیاسی حزبی یا  سازمانی در ایران پیشینه‌ای دراز در خودبزرگ بینی، خود همه‌دانی و خودخواهی دارد.  سیاست‌پیشگان ما، چه حکومتی و چه آنها که در مقابل آنند، پیش از آنکه گلی به سر کسی  زده باشند، به میدان آمده‌اند که سهم خود را بگیرند. به محض اینکه با هر کدام از  این گروه‌ها باب صحبت را باز کنید، رنجنامه و فهرست بلند بالای فداکاری‌هایشان را  چماق می‌کنند و از شمای شهروند کرنش و پیروی و تأیید بی چون و چرا  می‌خواهند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما در مورد آزادی بیان  مشکل جامعه‌ی ما مضاعف است. به این معنا که نه تنها مردم به سرکوب آزادی بیان  اعتراضی نمی‌کنند، بلکه سازمان‌ها و گروه‌های تشکیلاتی نیز به این سرکوب واکنش  درخور نشان نمی‌دهند؛ به این دلیل که آزادی بیان جزء خواست‌های آن‌ها نیست، اگر هم  باشد در درجه‌ی دوم اهمیت است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بگذارید از دیدگاهی  فنی‌تر بررسی کنیم: پیش نیاز اینکه جامعه در برابر سرکوب‌گری‌ و شکست آزادی بیان  اعتراض کند، این است که آن را حقی بداند که از او گرفته شده است. آن را مشکل خود  بداند و به آن آگاهی داشته باشد. بدون وجود روشنفکرانی که ریشه در لایه‌های مختلف  جامعه داشته باشند و این خواست را همچون خواستی برخاسته از مردم و با زبان آن‌ها  بیان کنند، اعتراضی صورت نخواهد گرفت. به عبارت دیگر،‌خواست آزادی بیان تاکنون از  سوی روشنفکران ایدئولوژیک به عنوان کالایی از بیرون به درون جامعه برده شده است.  چنین چیزی نمی‌تواند مردم را بر انگیزاند تا احساس مالکیت بر آن حق کنند و آن را  درخواست نمایند. واقعیت این است که مبلغان مذهبی در جامعه‌ی ایران جایگاه روشنفکران  ارگانیک را از آن خود کرده‌اند. انتقاد من از کوشندگان سیاسی و سازمان‌های سیاسی  ایرانی هم در همین جهت است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;- اگر آگاهی بخشی را  وظیفه روشنفکران و فرهیختگان بدانیم باز این وظیفه آنهاست که جامعه را با حقوق شان  آشنا کند. چقدر نویسندگان ما کوشیده اند مردم را برای گرفتن حقوق شان تشویق کنند.  ضمن اینکه نگاه من تنها به حقوق از دست رفته مردم نیست برای من این سوال باقی است  که چرا دولت در مقابل چشمان مردم گروهی را می کشد، ترور می کند، شکنجه می کند و  مردم فقط نگاه میکنند و هیچ واکنشی نشان نمی دهند؟ آیا در زایش این روحیه فرهیختگان  نقش نداشته اند؟ آیا آنها نمی توانند این روحیه را تغییر  دهند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;* دلیل  این را در لابلای پاسخ‌های بالا می‌توان یافت. اما به طور مشخص‌تر می‌توان گفت که  نویسندگان ما کارهایشان را برای دو گروه نوشته‌اند: حلقه‌ی روشنفکری و حلقه‌ی  قدرت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;یکی از  مشخصه‌های کمتر بررسی شده‌ی ادبیات ما این است که به ویژه در سه دهه‌ی اخیر  فرم‌گرایی رویکرد چیره بر آن بوده است. دیگر اینکه، کمتر داستان، رمان یا ژانر  دیگری می‌توان یافت که برای مردم و با هدف یافتن خواننده از میان مردم نوشته شده  باشد. جای تعجب نیست که بیشتر کارهای شعر و داستان ما پیرامون ایده‌ها و بیان  موضوع‌های مجرد آفریده شده‌اند. در یک نگاه کلی می‌توان دریافت که در داستان‌های  ایرانی، شخصیت‌هایی مانند راننده، کارگر جوشکاری، آخوند، معلم و دیگر چهره‌های  سازنده‌ی جامعه جایشان به عنوان فرد خالی است. در سنت داستان‌نویسی ما، شخصیت‌ها یا  به عنوان تیپ و قالب پرداخته می‌شوند، یا همچون مبلغان ایدئولوژی و باورهای خاص.  کارهای ادبی ما پیوندی با جامعه‌ی بزرگ‌تر برقرار نمی‌کند، چرا که جامعه خود را در  این کارها باز نمی‌بیند. آشکار است که چنین جامعه‌ای در مقابل آنچه بر سر حقوقی  مانند آزادی بیان بیاید واکنشی نشان نخواهد داد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;به طور  کلی، در فرهنگ نویسندگی ما فکر کردن به مخاطب یک نوع واپسگرایی یا بی‌فرهنگی به  شمار می‌آید. چند سال پیش، کتابی با نام &lt;i&gt;جامعه‌شناسی نخبه‌کشی &lt;/i&gt;در ایران  منتشر شده بود که از آن استقبال خوبی شد. اما در محفل‌های روشنفکری چنین کاری را  بی‌ارزش و نازل می‌دانستند چون توده‌ی مردم آن را می‌پسندید. روشنفکر ما خجالت  می‌کشد که کارش را مردم عادی بخوانند. این همه نق زدن از پایین بودن تیراژ کتاب هم،  اگر دقت کنید، برای این نیست که دلیل آن را در خود یا در جامعه‌ی بزرگ‌تر بیابند؛  بلکه برای این است که جامعه را به ناتوانی در درک آثار خود محکوم  کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;البته  در پدید آمدن چنین وضعی تنها نویسندگان مقصر نیستند. مسئولیت اساسی را باید متوجه  سانسور دولتی دانست. بخش دیگر آن نیز از گرایش‌های ایدئولوژیکی سنت نویسندگی ما  سرچشمه می‌گیرد. در کنار اینها، خودسانسوری در اثر فشارهای فرهنگی و اجتماعی نیز در  این میان سهم مؤثری دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;کارهایی  که در این اواخر زنده یاد جعفر پوینده شروع کرده بود می‌توانست الگوی بسیار خوبی  باشد برای برگرداندن این ورق.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شاید حداقل تا یکی دو دهه  گذشته که دولت امکان کنترل کامل رسانه‌ای را در اختیار داشت نمی‌توانستیم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کم  و کیف تاثیر گذاری اندیشمندان بر پروسه فرهنگ سازی خرده بگیریم ولی تحولات جهانی و  تکنولوژیکی&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;حلقه سانسور را برمستبدان تنگ  کرده است و زمینه تحول فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را برای اندیشمندان، متفکران و  دگراندیشان فراهم کرده است. به نظر شما چقدر این تحولات جلوه بیرونی در جامعه ما  پیدا کرده است و چقدر توانسته است نشاط را به جامعه فرهنگی ما باز گرداند؟ آیا  اساسا این تغییرات می تواند گسست میان توده&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;و اندیشمندان را در جهت زایش مقاومت ملی در برابر سانسور و حذف دگراندیشان و  مدافعان آزادی، ترمیم کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;* &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اگر منظور این  باشد که استفاده از فنآوری اطلاعات اینترنتی، وبلاگ‌ نویسی، پیام‌های الکترونیکی و  مانند این‌ها بتواند ما را به جامعه‌ای دموکراتیک رهنمون شود، من چندان خوشبین  نیستم. تردیدی نیست که این تحولات با خود ظرفیت‌هایی می‌آورند و امکان‌هایی را باز  می‌کنند. اما نباید بازی قدرت را فراموش کرد. نه اینترنت پدیده‌ای خنثا در برابر  قدرت است، و نه قدرت در برابر اینترنت چنین است. نمونه‌های فراوان فیلتر گذاری،  مسدود کردن تارنماها و مانند آن را در ایران، چین، پاکستان و عربستان سعودی  دیده‌اید. رسانه‌های مستقل مانند ا&lt;i&gt;یندی میدیا&lt;/i&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;حتا در غرب هم گاهی سانسور  می‌شوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در پیوند با ایران باید  گفت که این پدیده اگر می‌خواست یا می‌توانست راه به جایی ببرد، در این ده ساله باید  می‌برد. بنا به تجربه‌ی شخصی می‌توانم بگویم که اینترنت در میان ایرانیان محفل‌هایی  درست کرده است که اعضای آن‌ها در حلقه‌ی خود می‌چرخند و محیط بسته‌ای ایجاد شده است  که همگرایی آن بسیار بیشتر از نیروی واگرایی‌اش است. پدیده‌ی ماهواره هم که تکلیفش  روشن است. با تمام تأسف باید گفت که&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;فرستنده‌های ماهواره‌ای به جای آنکه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;«نشاط را به جامعه فرهنگی ما بازگرداند»، آن را  به بساط منقل و وافور باز گردانده‌اند و کمبود قر کمر جمهوری اسلامی را تأمین  کرده‌اند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;با همه‌ی آنچه گفته شد،  اینترنت یکی از بهترین امیدهای نسل ما برای ایجاد تحول در جامعه است. اما بردن آن  به میان مردم هنوز معمایی باقی مانده است. به نظر من ضعف اصلی را باید در فرد  ایرانی جست. نمی‌خواهم بگویم که گروه‌ها و سازمان‌های ایرانی خواهان تحول اجتماعی  کوتاهی نکرده‌اند. اما می‌خواهم اضافه کنم که در این عرصه، فرد آفریننده به تنهایی  می‌تواند بسیاری کارها بکند. متأسفانه ما انگار در این دو ویژگی هم می‌لنگیم: فردیت  و خلاقیت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;یکی از دلیل‌ها شاید این  باشد که در سی سال گذشته زیرساخت‌های فرهنگی ما به شدت ویران شده‌اند و جوان ایرانی  که در جمهوری اسلامی بار آمده از نظر هویتی تا حدود زیادی سر در گم است. به طور  خلاصه باید بگویم که ظرفیتی مانند اینترنت در دست جوان ایرانی با آن‌همه  محرومیت‌های فردی و انزوای فرهنگی، و آموزشهای جهت‌دار و تا حدود زیادی تحریف شده  ما را به چه شاهراهی می‌تواند ببرد؟ اگر به یک فیلسوف تارنمایی بدهید، می‌توان  انتظار داشت که در آن مقاله‌های فلسفی بنویسد؛ اگر به یک تاجر بدهید، کالایش را  تبلیغ خواهد کرد. خوب، جوان ایرانی که در محیط بسته‌ی جمهوری اسلامی بوده، از همان  منابع فرهنگی تغذیه کرده که حکومت اسلامی به خوردش داده، منابع غیر حکومتی‌اش هم به  ماهواره یا چند تارنمای ایرانی فیلتر شده محدود می‌شود، با داشتن یک وبلاگ چه  شاهکاری می‌تواند بکند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;-&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کانون نویسندگان ایران  بعنوان اولین نهاد مدنی مدافع آزادی بیان و اندیشه، اگرچه مقاومت ستایش برانگیزی در  برابر نقض آزادی بیان در طول سه دهه گذشته داشته است و در این راه قربانیان زیادی  داده است، ولی نتوانسته است با همراه کردن نسل جوان آزادی خواه حرکتی را برای  مبارزه فعال با نقض آزادی بیان بوجود آورد یا بعبارتی هیچگاه به نظر نرسیده است که  این کانون فشاری بوده است به دولت برای کاهش نقض آزادی در حالیکه این نقش را  دانشجویان توانسته اند بخوبی بازی کنند. شاید این نکته من بلند پروازی و برخورد غیر  واقع بینانه با حقیقت باشد اما به گمانم پیوند کانون با نسل جوان در داخل کشور و  پیوند آن با جامعه مدنی کشورهای توسعه یافته مدافع آزادی می توانست فشار قابل توجهی  را متوجه دولت برای پایان دادن به نقض آزادی بیان کند خصوصا آنکه ایران بر اساس  بسیاری از تعهدات بین المللی مجبور به تضمین آزادی بیان و حقوق بشر شده و به چالش  کشیدن تعهدات بین المللی می تواند حداقل روند&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;رو به گسترش نقض آزادی بیان را کند کند. به نظر شما موانع پیش روی این موضوع  چیست؟ و اساسا از دیدگاه جنابعالی چگونه کانون می تواند نقش پررنگ تری در برخورد با  نقض آزادی و حقوق بشر ایفا کند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;* قبل  از این‌که به نقد کانون بپردازیم باید ببینیم کانون در چه موقعیتی  است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;نزدیک  به سی سال از استقرار جمهوری اسلامی می‌گذرد. کانون نویسندگان ایران از نهادهایی  است که از همان روزهای نخست مورد غضب رژیم بوده است. به تقریب می‌توان گفت که همه‌ی  بندهای منشور کانون را جمهوری اسلامی زیر پا گذاشته است. رژیم از همان آغاز تصمیم  گرفت کانون را از سر راه بردارد. جمهوری اسلامی در برابر کوچک‌ترین حرکت‌های کانون  با شدت عمل تمام واکنش نشان داده است. از اعدام‌های آغاز انقلاب تا کشتارهای معروف  به قتل‌های زنجیره‌ای همه نشان‌دهنده‌ی عزم جمهوری اسلامی برای سرکوب کانون و  ارزش‌های آن است. رژیم از برگزاری نشست‌های عمومی سالانه‌ی کانون به شکل‌های مختلف  جلوگیری کرده است. همه‌ی این‌ها باعث شده است که کانون نتواند در وضعیت فعلی کاری  جز صدور اطلاعیه‌های گاه‌گاهی انجام دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;درک این  واقعیت نباید کار مشکلی باشد که کانون قادر به انجام رسالتش نیست. سال‌هاست که  نبوده است. اگر در بر این پاشنه بچرخد، باز هم نخواهد بود. گزاف نخواهد بود اگر  بگوییم که کانون خود را نوعی شهید می‌داند و از این شهادت هم انگار راضی است.  خوب،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;چه باید کرد؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;نمی‌‌توانم  بگویم کانون چه کار باید بکند یا باید می‌کرد. اما برای این که راه برون‌رفتی از  این بن بست پیدا کنیم می‌توانیم مثالی بزنیم. فرض کنیم به جای کانون نویسندگان، با  انجمن صنفی کارکنان شرکت واحد، یا انجمن معلمان سر و کار داریم. یکی از اعضای انجمن  ناعادلانه اخراج می‌شود. انجمن اطلاعیه می‌دهد و اخراج عضو خود را محکوم می‌کند.  چندی بعد، اتفاق مشابهی رخ می‌دهد. انجمن همان کار را تکرار می‌کند. بیست و اندی  سال همین برنامه تکرار می‌شود. آیا چنین انجمنی می‌تواند توقع داشته باشد که از سوی  دیگران جدی گرفته شود؟ البته انجمن معلمان و انجمن کارکنان شرکت واحد کارنامه‌ی به  مراتب بهتری داشته‌اند. برخلاف کانون نویسندگان، آنها کنش‌پذیر نبوده‌اند. آنها از  خود ابتکار عمل داشته‌اند. چندین بار برای دستیابی به خواست‌های صنفی خود به عمل  مستقیم سیاسی دست زده‌اند. کانون نویسندگان باید از چنین تجربه‌هایی  بیاموزد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;در خصوص  پیوند کانون با نویسندگان جوان داخل ایران باید گفت که این شاید یکی از راه‌های  دمیدن خون تازه در رگ‌های کانون باشد. بر کانون پیر سالاری حاکم است. منظورم این  نیست که جوانان&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به کارهای اجرایی کانون  راه نمی‌یابند. منظور این است که در هدایت کانون تا حدودی پیرسالاری حاکم است.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نمی‌خواهم به نقد این خصیصه بپردازم. اما از  پیامدهای پیرسالاری یکی این است که توانایی برخورد و تصمیم‌گیری به شیوه‌های  نامتعارف در مقابل تغییر و تحول‌ها را ندارد. دیگر اینکه جوان‌ترها در  تصمیم‌گیری‌های خلاقانه و مبتکرانه کارکردی به مراتب بهتر از پیران  دارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;رابطه  داشتن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با خارج همواره یکی از تابوهای  کانون پس از انقلاب بوده است. برای مثال در زمان انتشار متن 134 نویسنده، یکی از  بحث‌های عمده این بود که چرا کانون متن نامه را در اختیار رسانه‌های خارجی قرار  داده است. به همین دلیل، کانون همواره سعی کرده که خود را از هر گونه پیوندی با  خارج از ایران برکنار نگاه دارد. شاید همین نگرانی‌ها کانون را بر آن داشته که حتا  با آن دسته از اعضای خود که به خارج مهاجرت می‌کنند هم قطع رابطه کند. در حالی که  این افراد می‌توانند هم‌چنان به عنوان اعضای کانون در جهت تحقق هدف‌های آن تلاش  کنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;اما در  خصوص پیوند کانون با نهادهای مدنی حارج از ایران، باید دقیق عمل کرد. به گمان زیاد،  داشتن رابطه با نهادهای ملی برخی کشورهای غربی بهانه‌هایی به رژیم برای سرکوب بیشتر  خواهد داد؛ اما نهادهای بین‌المللی چندی هستند که کانون می‌تواند با آنها تماس  داشته باشد و به کمک آنها مشکل داخلی خود را در سطحی بین‌المللی به بحث  بگذارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 13pt;" lang="FA"&gt;در  موقعیت کنونی، تنها داشتن ابتکار عمل و خلاقیت می‌تواند کارساز باشد. یکی از  امکان‌های خلاقیت می‌تواند در ترکیبی از چند نکته‌ای که شما مطرح کردید به وجود  بیاید. منظورم این است که پیوندی از نویسندگان ایرانی داخل، نویسندگان ایرانی  مهاجر، بهره‌گیری از امکانات اینترنت و تشکیل کانونی که در برگیرنده‌ی همه‌ی  نویسندگان ایرانی باشد، چه کتابشان در ایران چاپ شده باشد، چه در خارج. می‌شود نام  آن را هم گذاشت "کانون نویسندگان ایرانی".&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style=""&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-6900410939316653035?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/6900410939316653035/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=6900410939316653035&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/6900410939316653035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/6900410939316653035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html' title='پیرامون دگرگونی اجتماعی در ایران'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-9031203106017865992</id><published>2008-11-09T02:33:00.000-08:00</published><updated>2008-11-09T02:36:53.626-08:00</updated><title type='text'>کارگاه کوزه‌گری، فصلی از یک رمان در دست انتشار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اولین جلسه‌ی کارگاه را  در یکی از اتاق‌های کتابخانه‌ی عمومی ونکوور گرفتیم. آدم‌های زیادی آمده بودند. از  کت و شلواری مثل دکتر و مهندس گرفته تا کارگر ساختمانی و شاگرد پیتزایی. ابراهیم  برنامه را اعلام کرد و احمد شاهرخی را معرفی کرد، به عنوان نویسنده‌ای که از ایران  آمده. همان‌طور که قرار گذاشته بودیم، توضیح داد که برنامه‌ی ما تجربه و یادگیری  داستان و شعر است. بنا بر این، جایی برای بحث‌های سیاسی و اجتماعی نیست. شاهرخی پیش  از شروع بحث، از حاضران خاست که تک تک خودشان را معرفی کنند و خلاصه‌ای از کارهای  ادبی‌شان را بگویند. دو نفر از ردیف اول خود را معرفی کردند. نفر سوم گفت که قبل از  معرفی خودش، از شاهرخی سؤالی دارد. شاهرخی استقبال کرد. گفت، «آقا، معرفی حاضران به  چه منظوری است؟ عرض بنده این است که شرح حال ما چه تأثیری می‌تواند داشته باشد بر  این که داستان و شعر چیست و چطور باید نوشت؟ به نظر بنده، بهتر است شما اصول داستان  نویسی را خلاصه و مفید بفرمایید،‌ هر کس هم مایل باشد،‌ می‌تواند یادداشت  بردارد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی که انگار کمی جا  خورده بود، چند لحظه مات نگاه کرد، ولی دست‌آخر با لبخندی سعی کرد خودش را عادی  نشان دهد. جواب داد که هدف از معرفی این است که به یک شناخت کلی از فضای کارگاه و  علاقه‌ی مشترک حاضران برسند تا بتوانند مطالب را متناسب با سطح و علاقه‌ی اکثریت  حاضران ارائه کنند. در ضمن، آشنایی حاضران با هم‌دیگر هم برای مشارکت در کارگاه  مفید است. فردی که اعترض کرده بود در جواب گفت، «راستش، قانع کننده نیست، ولی اگر  بقیه حرفی ندارند، من هم تابع جمع.» و خودش را خیلی اجمالی معرفی  کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;معرفی که تمام شد،  شاهرخی گفت که او خلاصه‌ای از مکتب‌های ادبی را در هر جلسه ارائه می کند و  داستان‌های نمونه‌ی هر کدام را بررسی می‌کند. یکی پرسید «این مکتب‌های ادبی شامل  کدام‌ها می‌شود؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی جواب داد، «به  عنوان مثال فرمالیسم، ساختار گرایی، رئالیسم جادویی، مینی‌مالیسم و  غیره.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مرد خوش لباس که کراوات  زده بود و ریش بزی داشت،‌ اعتراض کرد، ‌«آقا ما خودمان مولوی و بیهقی داریم، نظامی  داریم، سعدی داریم. حتا همین رستم التواریخ آصف الحکما هم از آن داستان‌های خارجی  مثل مارکز و پارکز چند سر و گردن بالاتر است. آقا به خودتان بیایید. اینجا که ما  هستیم دیگر احتیاجی به معرفی کتاب‌های غربی‌ها نداریم. تو را خدا شاهنامه‌ی خودمان  مگر چه عیبی دارد؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پیش از آنکه شاهرخی  فرصت جواب دادن پیدا کند، مرد میانه‌سالی که چشم‌هایش را تند تند هم می‌زد، جواب  داد، « رستم التواریخ آصف الحکما که ناپلئون را پادشاه انگلیس معرفی می‌کند کجا و  مارکز کجا؟ چه ربطی دارند، آقا. رستم‌التواریخ یک کتاب تاریخی است، آن هم پر از  اشتباه و دروغ. ارزش ادبی هم ندارد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مرد اولی جواب داد،  «خوب حالا رستم‌التواریخ را فراموش کنید، شاهنامه را چه می‌گویید. حماسه‌ی شاهنامه  را باید خاند. وقتی غربی ها خودشان اعتراف کرده اند که شاهنامه یک شاهکار جهانی  است، خجالت دارد که ما خودمان بی احترامی کنیم. من کتاب‌های این آقایان که اعتراف  کرده‌اند را هم دارم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی سرفه‌ای کرد و  جواب داد، «خوب، بزرگان زبان فارسی به جای خودشان. ولی ما اینجا از داستان مدرن حرف  می‌زنیم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مرد دیگری گفت،‌ «آقا  خیلی جدی نگیرید. این آقای ملک‌زاده کارش همین است. تازه فکر نمی‌کنم خودش هم یک  دور تمام شاهنامه را خانده باشد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چند نفری خندیدند.  ملک‌زاده بلند شد و در حالی که سرخ شده بود و می‌لرزید رو به مرد گفت، «من با  شاهنامه بزرگ شده‌ام، آقا. مثل تو نیستم که روزی سه بار کل آثار لنین را دوره  می‌کنی ولی یک‌بار هم حاضر نیستی شاهنامه را بازکنی.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ابراهیم مداخله کرد،  «خاهش می‌کنم دوستان. ما که نیامده‌ایم بحث سیاسی کنیم. اجازه بدهید آقای شاهرخی  بحث را شروع کنند. هر کس فکر می‌کند که این جلسه به دردش می‌خورد، می‌تواند بماند.  هر کس هم که به هر دلیلی بحث را مناسب خودش نمی‌بیند، می‌تواند تشریف  ببرد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مردی که با ملک‌زاده  حرفش شده بود گفت که محض اطلاع ملک‌زاده مجموعه آثار لنین بیش از چهل جلد دویست،  سیصد صفحه‌ای است و سال‌ها وقت می‌برد تا دوره‌اش کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خانمی بلند شد و گفت،  «اجازه بدهید من هم فقط یک جمله عرض کنم. می‌خاستم از آقای شاهرخی بپرسم آیا شما  قرار است از شادروان مختاری هم چیزی تدریس کنید؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی گفت که به نظرش  مختاری نظریه‌پرداز ادبی به آن شکل نباشد. ولی شاید از شعرهایشان گاهی توی بحث‌ها  استفاده کند. نزدیک یک ساعت از جلسه گذشته بود و هنوز شاهرخی نتوانسته بود که جلسه  را شروع کند. خودش را جابه‌جا کرد و نگاهی به من انداخت. لبخندی زدم و سعی کردم  به‌اش بفهمانم که باید زودتر شروع کند. همین که گلویش را صاف کرد، مرد دیگری با  صدایی گرم و گیرا که شمرده شمرده حرف می‌زد گفت، «آقای شاهرخی! گمان می‌کنم این  پرسش‌هایی که دوستان می‌کنند به این دلیل است که ما یک اساسنامه‌ی مشخصی برای جلسه  نداریم. اگر کمی وقت بگذاریم و یک اساسنامه بنویسیم، خیلی از این ابهام‌ها برطرف  می‌شود.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی به ابراهیم و من  نگاه کرد. هاج و واج بود. من گفتم، «کجای دنیا کارگاه ادبی اساسنامه دارد؟ نه آقا،  ‌لزومی ندارد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مرد دوباره دلیل آورد  که اساسنامه خیلی خوب است. حاضران هم حدود کار دستشان می‌آید. از طرف دیگر، اگر کسی  بعدها به ما بپیوندد، دیگر لازم نیست همه چیز را از اول برایش توضیح بدهیم. یک نسخه  از اساسنامه را می‌دهیم دستش و می‌گوییم اگر آن را قبول دارد  ‌بیاید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی هم گفت که  کارگاه داستان اسمش رویش است. همه می‌دانند که کار ما چیست. ولی پیش‌نهاد اساسنامه  بر عکس نظر شاهرخی و من، به سرعت پرطرفدار شد و چند نفر دیگر هم آن را تأیید کردند.  مرد پیشنهاد کننده گفت که رأی بگیریم. ابراهیم دوباره دخالت کرد و گفت که تنفس  اعلام شود و بعد از تنفس رأی‌ بگیریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ابراهیم، در موقع تنفس،  شاهرخی و من را به گوشه‌ای برد و گفت، «این بابایی که پیشنهاد اساسنامه داده، با  بیشتر بچه‌ها دوسته. بهتره اینا را حفظ کنیم. به نظر من بگیم اساسنامه را بنویسن.  اگه رأی بگیرن، من می‌دونم که اون رأی میاره، اون‌وقت ما کِنِف می‌شیم.» تسلیم  شدیم. مرد پیشنهاد‌کننده خودکار و کاغذش را برداشت و درخاست&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کرد که حاضران هر ماده‌ای به نظرشان می‌رسد،  پیشنهاد کنند و هر پیشنهادی را که اکثریت قبول کنند در اساسنامه آورده‌شود. اولین  ماده را خودش پیشنهاد کرد، «موضوع کار جلسه نقد و بررسی شعر و داستان  می‌باشد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یکی گفت باید مشخص شود  که این داستان و شعر آیا فقط شامل زبان فارسی می‌شود، یا نه. اعتراض دیگر این بود  که باید اولویت به بررسی آثار اعضا داده شود. دست آخر ابراهیم هم پیشنهاد کرد که  کلمه‌ی &lt;i&gt;می‌باشد&lt;/i&gt; حذف شود و از فعل بهتری استفاده شود. ابراهیم با هر چیزی  موافق بود،‌ به شرط آنکه از کلمه‌ی &lt;i&gt;می‌باشد&lt;/i&gt; استفاده  نشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;قبل از رأی‌گیری برای  تصویب اولین ماده‌ی اساسنامه، یکی دیگر بلند شد و گفت که پیشنهادی دارد. پیشنهادش  این بود که کارگاه به عنوان سازمانی غیر‌انتفاعی به ثبت  برسد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نوشتن اساسنامه به حال  تعلیق در آمد و بحث&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بر سر ثبت کارگاه  درگرفت. گروهی مزیت‌های ثبت تشکل غیر انتفاعی را شرح می‌دادند و گروه دیگر در ضروری  نبودن آن. بحث داغ شده بود که صدای دیگری بلند شد، «شما ملت همیشه کرنا را از سر  گشادش می‌زنین. دوستان، هر موجودی اولین چیزی که لازم داره، اسمه. اسم کارگاه که از  همه‌ چیز ضروری‌تره هنوز تعیین نشده.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;چند نفر در تأیید او زمزمه کردند. کسی که برای  ثبت کارگاه مبارزه می‌کرد داد زد که اسم مرحله‌ی بعدی است. اول باید تکلیف ثبت  کارگاه معلوم شود، بعد نوبت به تعیین اسم می‌رسد. مرد هوادار نام‌گذاری داد زد،  «آخه اگه اسم نداشته باشی، چی رو می‌خای ثبت کنی؟ باید یه اسم باشه که ثبتش کنی یا  نه؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پیرمردی با لباس مرتب و  سبیل سفید نوک‌ برگشته از ردیف ته اتاق بلند شد و آرام و با قدم‌های شمرده، یک‌راست  به سمت میز شاهرخی آمد. رو به شاهرخی ایستاد و گفت، «با اجازه». همه ساکت شده  بودند. پیرمرد برگشت و رو به حاضران با صدایی که کمی حالت آواز داشت،  خاند،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;«در کارگه کوزه‌گری  بودم دوش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دیدم که هزار کوزه  گویای خموش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این کوزه (دستش را به  حاضران سمت راست دراز کرد) به آن کوزه (به سمت چپی‌ها اشاره کرد) همی‌کرد  خروش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و  کوزه‌فروش؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چرخی زد و رو به شاهرخی  مصرع آخر را تکرار کرد‍‍‍، «کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و  کوزه‌فروش؟»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاهرخی به‌ آرامی از  جایش بلند شد. پیرمرد رو به او تعظیم کرد و با شتاب از اتاق بیرون رفت. چند لحظه‌ای  همه ساکت به هم نگاه کردند. کسی که پیشنهاد ثبت کارگاه را داده بود آرام گفت،  «انگار حالش خوب نبود. خوب ما کارمون را ادامه بدیم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span style="font-family: 'B Compset';" lang="FA"&gt;یکی گفت، «خودش چی‌کاره بود‍؟ کوزه‌‌گر بود،  خریدار بود، کوزه‌فروش بود، کدومش بود؟» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;کسی که اساسنامه را  می‌نوشت داد زد که بعضی‌ها رعایت هیچ چیز را نمی‌کنند. وسط نوشتن اساسنامه هی بلند  می‌شوند و پَرِش‌های ذهنی‌شان را به دیگران منتقل می‌کنند. او از بقیه خاست که ساکت  بمانند تا رأی‌گیری برای ماده اول اساسنامه انجام شود. کسی که هوادار نام‌گذاری بود  جواب داد، «نه آقا، این‌طور نیست. مسئله این است که ما ترتیب کار را رعایت  نکرده‌ایم. حالا هم که دیر نشده. من می‌گویم که یک قدم برگردیم عقب، اسم این کارگاه  محترم را تعیین کنیم، بعد برویم سراغ اساسنامه. توی همین اساسنامه هم باید یک اسمی  بالاخره برایش بنویسیم. کارگاه خالی خالی که نمی‌شود. اگر اسم نداشته باشد، کسی این  اساسنامه را بخاند، خیال می‌کند دارد از کارگاه نجاری یا جوش‌کاری حرف  می‌زند.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;صدایی بلند شد، «شاید  هم کارگاه کوزه‌گری، به قول اون دوستمون که در رفت.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p class="MsoBodyTextIndent2" dir="rtl" style="margin-top: 6pt; text-indent: 0.3in;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مسئول اساسنامه خودکارش  را گذاشت روی میز و دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد ، «آقا من می‌کشم کنار.  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'B Compset';" lang="FA"&gt;خرِ&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;  ما از کره‌گی دم نداشت.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-9031203106017865992?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/9031203106017865992/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=9031203106017865992&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/9031203106017865992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/9031203106017865992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='کارگاه کوزه‌گری، فصلی از یک رمان در دست انتشار'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5055658694590750340.post-2799903850041483641</id><published>2008-06-08T13:39:00.000-07:00</published><updated>2008-06-08T14:38:53.229-07:00</updated><title type='text'>اگر شعر فارسی این باشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;p dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; علی نگهبان&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;گفتگو با مجتبا پورمحسن، &lt;a href="http://radiozamaaneh.com/pourmohsen/2007/12/post_81.html"&gt;رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - چه طور از یک جریان شعری به جریان شعری دیگری می رسیم؟ چگونه جریانی افول و جریانی ظهور می کند؟ آیا قانونی در کار است؟ &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="" lang="EN-CA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. -&lt;b&gt; برای فهم بهتر چگونگی پیدایش ژانرهای ادبی، به گمان من، توجه به برخی قانونهای فیزیکی راه‌گشاست. یکی قانون انرژی است. اینکه انرژی نه خلق می‌شود،‌ نه از بین می‌رود، تا حدودی در مورد ادبیات هم مصداق دارد. یعنی گونه‌های ادبی نه خلق می شوند، نه از بین می‌روند. تنها صورت‌بندی است که عوض می‌شود. آگاهی هاست که عوض می شود. تکیه‌ها و تأکیدهاست که عوض می‌شود. &lt;/b&gt;شاید همین قضیه است که بعضی از نویسنده های ما را به زحمت انداخته که با مشاهده‌ی رگه‌ای از مثلا شخصیت پردازی به سبک مدرن در کار فلان نویسنده‌ی قرن پنجم خورشیدی، فریاد می زنند که آهای ریشه های مدرنیزم را در سنت خودمان یافتیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;اما در باره‌ی چگونگی برآمدن جریانهای گونه‌گون، یکی این است که &lt;b&gt;در هر دوره‌ای یک جریان مسلط و چندین جریان فرعی و حاشیه‌ای در جامعه وجود دارند. دیر یا زود جریان مسلط به دلیلهای گوناگون قدرتش را از دست می‌دهد و به حاشیه می‌رود. این دگرگونی می تواند در اثر تحولات اجتماعی باشد، مانند انقلاب، جنگ، مصیبتهای همه‌-‌گیر یا تغییرهای چشم‌گیر در ساختها و نهادهای اجتماعی. بنا بر این جریان مسلط به حاشیه رانده می شود. قانون قدرت اما اجازه نمی دهد که همه‌ی جریانها به شکلی هم-وزن در کنار هم ببالند. خلأ به وجود آمده به ناگزیر باید به طریقی پر ‌شود. در اینجاست که هر جامعه‌ای ویژگیهای خاص خودش را بروز می‌دهد و در صورت‌ بندی جریان ادبی نوین، آن را به کار می‌بندد. در جامعه‌ی آلمان و فرانسه پس از جنگ جهانی اول، داداییست ها جریان خود را –که هر چه بود، در اصالت آن شکی نمی‌توان کرد – شکل دادند. در آمریکای در گیر جنگ ویتنام، جریان شعر زبان-محور پا گرفت که باز هم از دل خود آن جامعه بود. در ایران پس از انقلاب و جنگ هم شعر دهه‌ی هفتاد شکل گرفت.&lt;/b&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - ریشه زبان محوری دهه ی هفتاد در کجاست؟ چقدر این جریان خودجوش و اصیل بوده؟ شناسنامه اش چیست؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. -&lt;b&gt; بنا به آنچه که در نوشته‌های نظریه پردازان این جریان آمده، ریشه‌ی آن در ضرورتهای معاصر زمانه است، چیزهایی مانند پست مدرنیسم، ساخت شکنی، معنی زدایی و شبیه آن. اما به نظر من علت اصلی و بیان ناشده‌ی آن همان بازتولید ویژگیهای آرکه تایپی فرهنگی ماست در لباسی دیگر. جای خالی ایدئولوژی برای نسل حاضر به این وسیله پر می شود. مانند خالی شدگی دندان است که با کاه پر شود! کاه در می‌آید، با کاهگل پرش می‌کنند! کاهگل دوام نمی‌آورد،‌ با خمیر پرش می‌کنند! به سراغ آمالگام اما نمی‌روند.&lt;/b&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پرسش سر راست تر شاید این باشد که جریانهای ادبی معاصر ما تا چه حد ریشه در تجربه‌ی مستقیم زندگی اجتماعی یا فردیمان دارند؟ در این مورد باید گفت که تقریباً هیچ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - چرا؟ چون ریشه در ایدئولوژی خاصی ندارند؟ مگر می شود شعر هر دوران بازتابی از جامعه نباشد؟ شاید این زبان پریشی هم متاثر از واقعیت های اجتماعی باشد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. -&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نه اینکه ریشه در ایدئولوژی ندارند. منظورم این است که کارکرد این جریانها خود ایدئولوژیک است. هر گونه نوشتنی که در پیروی از جریان خاصی باشد، کم و بیش به چنین بیماریهایی مبتلا می‌شود. و البته که ریشه‌اش در واقعیتهای اجتماعی ماست. پیداست که صفتهایی که ما داریم در این کارها کشف می کنیم، برآمده از همان ویژگیهای شخصیتی غالب در جامعه‌ ی ماست. تفاوت نوع ایرانی نوشتن در تقلید از موج ادبی با نوع خارجی آن اما این است که در نوع خارجی – بگیریم غربی – برآمدن جریان ادبی ریشه در جایی از زندگی فردی یا اجتماعی قائلان به آن دارد. اما در نوع ایرانی به طور معمول زیر علمی سینه می‌زنند که نمی‌دانند علمدارش کیست یا برای چه در اهتزاز است!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شاید راحت تر بشود جواب داد اگر بپرسیم که ریشه‌‌ی زبان-محوری دهه‌ ی هفتاد و هشتاد در چه نیست. به روشنی می توان گفت که ریشه ی این جریان در هر کجا باشد، در دریافت و تجربه ی فردی پیروانش نیست. کار ادبی و هنری که نمی‌تواند یک کار گروهی باشد. کار هنری کار فردی است. اما در عمل، کاری که نشان از تجربه‌ی خصوصی فردی یا اجتماعی آفریننده اش داشته باشد کم می بینیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;پیداست که آنچه در این جریان یا هر جریان همسان کننده‌ای غایب است همان اصالت است. اگر اصالت در کار باشد که نمی تواند جریان-محور باشد. هر دو نفری که مثل هم بنویسند، بالاخره یکی از روی دست دیگری نوشته است. در مورد جریان شعر زبان-محور ایرانی که دیگر قضیه ی یکی دو نفر نیست. کل کار یک پیروی از جریان شعری امریکایی بود که در اواخر دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد میلادی به نام شعر زبان &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="" lang="EN-CA"&gt;&lt;a href="http://english.utah.edu/eclipse/projects/LANGUAGE/language.html"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt;L=A=N=G=U=A=G=E&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; رواج پیدا کرده بود. این جریان خود شاخه‌ای از جریانهای پست مدرن در شعر امریکایی بود و از دل آن چند تا شاعر قابل اعتنا در آمد. کار آنها اما هر چه بود، از خودشان بود. عاریه‌ای نبود. نظریه‌پردازان ما حرفهایشان را از آنجا گرفته اند و هیچ وقت هم نامی از آن نبرده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; این در واقع هم دروغگویی است، هم کلاه برداری. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - بر چه اساسی درباره موضوع به این مهمی رای به تصادفی بودن می دهید؟ چرا براساس تجربه فردی نیست؟ من باور ندارم که تمام شاعران دهه هفتاد مثل هم شعر نوشته اند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;b&gt;البته که تمام شاعران دهه هفتاد مثل هم شعر ننوشته اند. بودند کسانی که راه خودشان را رفتند. من که نمی توانم فردی مثل مسعود احمدی ده سال پیش(در ایران ) یا نانام (در تبعید) را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;با همه ی تفاوتهایشان نادیده بگیرم. غزلسرایان هم البته راه خودشان را رفتند. ما داریم در باره ی جریان شعر زبان-محور در دهه ی هفتاد صحبت می کنیم، نه همه ی شعر آن دهه. این جریان تصادفی بود&lt;/b&gt; چرا که من می دانم که از کجا شروع شد، پیش از آن چه داشتیم و به روشنی می دانم که کدام بحثها، مقاله ها، سخنرانی ها، کارگاهها و مجله ها شروع به ترویج آن جریان خاص کردند و چگونه &lt;b&gt;در نبود صدای خودباور و آلترناتیو، و در نبود فردیت ریشه-در-خود موج فراگیر آن یک نسل را به دنبال خود کشید. تصادفی بود چرا که همان بحثها و مقاله ها و کارگاهها می توانستند چیز دیگری را تبلیغ کنند و آن چیز دیگر جریان دیگری را به راه بیاندازد.&lt;/b&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - اصالت به نظر معیار خوبی نیست. خیلی الگو محور است. به نظر شما در عصر حاضر هنوز هم دم زدن از اصالت و محبوس کردن شعر درچارچوبی از این واژه منطقی است؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. -&lt;b&gt; برای شعر ما که به میزان زیادی از واقعیتهای زندگی دور افتاده است، و به طور اندوه‌باری بر توهمهای بی پایه می تند، اصالت از نان شب هم واجب تر است. ییتس می‌ گفت که ما شعرمان را از دعوایی که با خودمان داریم می سازیم. باید روشن کنم که منظورم از اصالت محدود کردن شعر به زندگی خصوصی فرد نیست،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هر چند شعر اعترافی هم لازمه ی زندگی مدرن است. من جای آن دعوای وجودی فرد با خودش وبا دنیایش را خالی می‌بینم. اینکه چه نیاز بنیادینی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در فرد بوده که&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دست به قلم برده تا در شعر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;خود رابیابد، خود را بیان کند، خود را بسازد، ویران کند؟ در کدام یک از این همه شعر تولید شده شما می توانید چنین ویژگیهایی را ببینید؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - فکر می‌کنید با این نگاه سلبی بتوان شعر یک دوره را بررسی کرد؟ در هر دوره هزاران نفر شعر می‌نویسند و فقط بیست سی نفر شعر خوب می‌نویسند. با یک نگاه سلبی و با استناد به شعر آن طیف سیاهی لشکر می‌توان هر جریانی را نفی کرد؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;b&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;در اینجا یک نکته را در نظر نگرفته اید. در هر جریانی اندک شماری پیشگامند و هزارانی سیاهی لشکر. اما تفاوت جریان مورد بحث ما با جریانهای دیگر این است که در این مورد پیش گامان هم خود وام داران و رونوشت-برداران نمونه های غربی بوده‌اند. حتا به ما نمی گفتند که رهبرانشان کیانند. برای خود من پنج سال طول کشید تا این را فهمیدم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;- م.پ.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اصلا معیار اصالت در جهان معاصر چیست؟ آیا در این جهان می‌توان بر طبل اصالت کوبید؟ توجه داشته باشید که جریانات&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بنیادگرایانه فرهنگی، اجتماعی و سیاسی معاصر با پناه بردن به اصالت و تلقی فاشیستی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;از این وضعیت پدید آمده‌اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. -&lt;b&gt; من به روشنی از اصالت فردی حرف زده‌ ام.&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="ltr" style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;من از بومی‌گرایی و اصالت قومی و مذهبی وفرهنگی و نژادی حرف نمی‌زنم. در واقع خلاف اینها می‌گویم. اصالت فردی از بنیان با جریان سازی و جریان گرایی ناسازگار است. آنچه شما می گویید به ایدئولوژی گرایی مربوط می شود، نه به اصالت و فردیت. این جریان سازی است که وقتی با سیاست و فرهنگ سازی عامیانه همراه شود فاجعه بار می شود. نشانه‌ی تمایلهای بیمارگونه‌ی یکسان‌کنندگی و هژمونی‌خواهی است از یک سو. از سوی دیگر، نشانه‌ی بی اعتمادی به خویش و لرزان بودن و شکل نگرفتن شخصیت فردی است. گمان می کنم که این یک مشکل اساسی در جامعه‌ ی ما باشد. من می گویم چرا این همه شاعرهای ما خودشان نیستند. شما با خواندن کدام یک از این همه شعرها می توانید بگویید که گوینده ی آن چه کاره بوده است؟ کدام شعر امضای شخصی شاعرش را باز می تاباند؟ به شعر هر دوره که نگاه می کنی، می بینی همه بازتاب دهنده‌ ی همان شخصیت مد روز آن دوره شده اند. یک باره همه می شوند شاعران شکست.، زانوی غم به بغل می گیرند و تو گویی که مادر زاد شکست خورده به دنیا آمده اند. بعد یکباره همه چیز عوض می شود،‌ و مملکتی که تا چند سال پیش همه ی شاعرانش ناتو خورده و از پشت خنجر خورده بودند، ناگهان پر می شود از قهرمانان و شیر آهن کوب مردان و عبدوهای جط و از این حرفها. چندی نمی گذرد که عرفان کلمه و گنجشک محض&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و صلح و عشق همه گیر می شود و نه تنها شاعران، که پلیسها هم اهل دل می شوند. زمانی دیگر اتفاق در زبان رخ می دهد، تو گویی که همه ی شاعران مملکت اهورایی با لکنت زبان و زبان پریشی مادرزادی به این مرز پر گهر پرتاب شده اند.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;u&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt; مسئله این است، شعر یعنی یک کار فردی. &lt;/span&gt;&lt;/u&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کدام یک از این همه شاعران با شعرشان کمترین نسبت وجودی دارند؟ کدام شعر، به جز چند کار انگشت شمار، نقبی به دنیای روانی،‌جسمی، خانوادگی، یا اجتماعی شاعرش می‌زند؟ از کدام یک از این شعرها می توان فهمید که شاعر ناتوانی جسمی یا جنسی داشته؟ که پدرش اذیتش می کرده؟ که در جوانی دزدی کرده؟ که شوهرش با زن دیگری روی هم ریخته؟ که شاعر از تاریکی می ترسیده؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - اصلا فرض کنید که نظرات مورد اقبال شاعران امروز عاریه ای باشد. آن&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;وقت حتما دلیلی اجتماعی انها را به برگزیدن این نظر به جای آن نظر واداشته است. اینطور نیست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;b&gt;همینطور است. البته گمان نمی‌کنم که احتیاج به فرض کردن باشد. در همه‌ ی نوشته هایشان به طور آشکار خود ارجاع می دهند به عاریه ای بودن. تبادل اندیشه البته چیز دیگری است. رونوشت برداری، و تقلید بی پایه است که فضای موجود را در جامعه ی ما به وجود آورده. حتماَ دلیل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و از این قبیل دارد. شکافتن این دلیلها البته در توان من نیست. ولی اینکه می گویید برگزیدن یک نظریه به جای دیگری، خود می تواند بحث جالبی باشد. من فکر نمی کنم گزینشی در کار بوده باشد. فراگیر شدن یک جریان در کشور ما خیلی تصادفی است. یعنی به جای نظریه‌ی شعر زبان محور می شد هر نظریه ی دیگری باب شود، اگر تعدادی مترجم و ناشر و مقاله نویس توجه شان را به چیز دیگری معطوف می کردند. &lt;/b&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - به گمانم گونه ای جزمیت در تعریف شما از نظریه وجود دارد . مگر می شود دقیقا گفت کینزبرگ و بیت ها تحت تاثیر هیچ نظریه ای نبوده اند و یا شاعران امروز تحت تاثیر فلان نظریه ی مشخص هستند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;b&gt;من با نظریه به خودی خود مشکلی ندارم. بلکه بحثم در پیشین یا پسین بودن آن است. بحثم درخاستگاه آن است و اینکه فرد چه پیوند وجودی میان خود و فلان نظریه یافته است که آن را به کار ببند. رویکرد به نظریه در آدمهایی مثل گرترود استاین، هولدرلین، گینزبرگ یا هر شاعر اصیلی رویکردی فردی و وجودی است، نه پیروی از جریان یا مد زمانه. بسیاری از آنها که به گونه‌ای شکل دهنده‌ی جریانی ادبی بوده‌اند، یک حساب یا ویژگی فردی، یک گیر، یک وسواس یا ویر در درون خود داشتند. یک چیزی در آن فرد بوده که زبانش را یا نوع کارش را آن شکلی می‌کرده. در اینجا نمی‌خواهم بگویم که صرف داشتن آن خصوصیتهای جسمی یا شخصیتی باعث شده بود که آنها شعرهایشان را به آن گونه‌ی خاص بگویند. بلکه نکته‌ام این است که آدمها در این بر دنیا با خودشان، با زندگیشان و با کار هنریشان بسیار جدی تر از آن هستند که ما فکر می کنیم. نظریه برای آنها فرمولی نیست که شعرشان را به پیروی از آن بسازند. بلکه نظریه را دیگرانی می‌پردازند که می خواهند شعر آنها را درک کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="western" dir="rtl" style="margin-bottom: 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - باز هم با این فرض شما همراه می شوم که این اتفاق افتاد ه است. یعنی شاعران از واقعیت های اجتماعی غافل مانده و تحت تاثیر نظریه ای وارداتی هستند. در مقابل چرا شعری که تن به این تحول نداده هم با استقبال مواجه نمی شود؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;/span&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بگذارید پرسشتان را کمی ویرایش کنم. &lt;b&gt;من نمی گویم که شاعران از واقعیتهای اجتماعی غافل مانده‌اند. ممکن است که در تفسیری که از بسیاری از این شعرها بشود، بتوانیم اشاره، توصیف یا نقد واقعیتهای اجتماعی را هم پیدا کنیم. اما در نهایت اینها جز آرایه هایی در کار نخواهند بود. مثل همان نقشهای روی قالی ایرانی. چیزی تزیینی، نه بیشتر. دلیلش هم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نبود آن پیوند راستین وجودی و فردی با کار است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;موضوع استقبال از شعر بحث دیگری است و از پایه متفاوت با آن چیزی که ما حرفش را می‌زنیم. استقبال از شعر بر می‌گردد به مشخصه های دیگر فرهنگی جامعه که باید در سپهری دیگر بررسی شود. اما من می توانم خوشبین باشم که اگر شعر اصیل باشد، جامعه توجه بیشتری بکند. بسته به فرهنگ عمومی جامعه است. ولی اگر سخن از دل فرد برون آید، می توانیم امیدوار باشیم که بر دل&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;جامعه هم بنشیند. در جامعه ی ما خیلی ازاین حرف ها را به دلیل سانسور حتا نمی شود مطرح کرد. این است که صحبت کردن از نبود استقبال از شعر اصیل شاید هنوز زود باشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;!--[if !supportEmptyParas]--&gt; &lt;!--[endif]--&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - فکر نمی‌کنید که ریشه اصلی این بدبینی نسبت به شعر زبان-محور، توقع نابه جایی است که از کارکرد شعر وجود دارد؟ فکر نمی‌کنم در هیچ جای دنیا الان شعر مدیوم غالب باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p dir="rtl" style="margin: 0in 0in 0.0001pt; text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. -&lt;b&gt; شعر کم و بیش در همه جا کم خوان است و از دید ناشران غیر سود آور. ما هم در باره ی غالب بودن یا نبودن آن به عنوان یک گونه ی نوشتن بحث نمی کنیم. توقع کارکرد خاصی هم از آن نداریم. مسئله این است که ما هنر و شعر مدرن را به شکلی سطحی گرفته ایم. یعنی تنها به تکنیک کار و فرم آن پرداخته ایم. حتا در نیما هم ،‌ با آنکه بارها از لزوم نگاه نو حرف می زند، تلاشها در بیشتر موردها به شکستن قالبها و نو آوریهای تکنیکی محدود می شوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در فرهنگ ما همیشه به شکل انتزاعی سراغ نظریه پردازی ادبی رفته اند. مسئله ی ما در مشکلات شعرمان صرفاً ادبی نیست. مسئله این است که ما زندگی فردی خودمان را جدی نمی گیریم. مسئله های فردیمان گیرمان نمی شوند. وگرنه ما خودمان کم مسئله نداریم. براهنی شاید از معدود کسانی باشد که تلاش کرد زندگی خود را سرودی کند. گر چه&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;نوشته های او در باره ی آنچه که ممنوع شدن زبان مادری و مجبور شدن به زندگی در زبان مسلط با او کرده است جای تأمل ژرفتری داشت، اما هر چه بود، ‌مسئله ی او بود. مسئله ای فردی بود. چه چیزی باعث شد که این بشود مسئله ی آن همه آدم؟ تازه همان حرف براهنی هم در میان سر و صداهای نظریه گرایی، بد تعبیر شد. تنها نقل قولهای خارجی را از توی آن در آوردند و از توان انداختندش. مفسران براهنی بی آنکه پژوهش چندانی در کار او و در ریشه‌های برآمدن آن بکنند، تنها چند جمله ی او را در صدها مقاله با تخیلهای خود آمیختند و همه چیز را لوث کردند. به نام براهنی یک نسخه‌ی فرمولیِ ساده شده‌ را رواج دادند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;!--[if !supportEmptyParas]--&gt; &lt;!--[endif]--&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - پس به نظر شما بعد از براهنی همه پرت و پلا گفته اند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;b&gt;من کلی‌گویی نمی‌کنم. در اینجا داریم از جریان شعر زبان محور حرف می‌زنیم. در این مورد با صفت پرت موافقم ولی پلا را نمی‌دانم! درک حرف من آسان است. &lt;/b&gt;بگذارید موضوع مقاله‌ای را که در دست دارم لو بدهم. خلاصه‌‌اش این است که &lt;b&gt;در یک دوره، بنای شعر مسلط زمانه‌ را گذاشته بودند بر "&lt;i&gt;چه گفتن"&lt;/i&gt;. منظورم جریان شعرهای پیام‌دهنده و محتواگراست. در دوره‌ی اخیر هم توجه بیشتر بر "چگونه گفتن" است. بیشینه‌ی شعرها و نظریه‌های زبان-محور را می‌شود در تلاش برای &lt;i&gt;"چگونه گفتن"&lt;/i&gt; دسته‌بندی کرد. آنچه که باید پیش از همه‌ی اینها وجود می‌داشت و هنوز غایب است این است: &lt;i&gt;"چرا گفتن؟"&lt;/i&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;این چرایی بنیادین پیش از آن که خواننده را درگیر کند، بایستی بیخ گلوی نویسنده را گرفته باشد. باید دست به قلم بردن ناگزیرترین چاره‌ی کار باشد. اگر فرد می‌تواند مشکلش را از راه دیگری حل کند، چه لزومی دارد که به آن همه پشتک و وارو زدن در زبان بپردازد. من به شخصه با خواندن بسیاری از آن گونه شعرهایی که بحثش را می‌کنیم حس می‌کنم که آنها به جای نوشتن می‌توانسته‌اند کار دیگری بکنند. آن شاعر بی‌چاره اگر می‌توانست یک سری به کازینو بزند، یا برود در جنگل قدم بزند یا مثلن با شوهر عمه‌اش از چیزی گله کند مشکلش حل می‌شد. لزومی نداشت که خودش و دیگران را به زحمت بیاندازد. شاید اگر جامعه‌ی بازتر و فرهنگ پذیرنده‌تری داشتیم این بحثها پیش نمی‌آمد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;م.پ. - اگر اینطور باشد که باید فاتحه شعر فارسی را خواند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span style="" lang="FA"&gt;ع. ن. - &lt;b&gt;اگر شعر فارسی این باشد، بله باید خواند!&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5055658694590750340-2799903850041483641?l=ayasrim.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ayasrim.blogspot.com/feeds/2799903850041483641/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5055658694590750340&amp;postID=2799903850041483641&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/2799903850041483641'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5055658694590750340/posts/default/2799903850041483641'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ayasrim.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='اگر شعر فارسی این باشد'/><author><name>علی نگهبان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/18357079184618637952</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='01115338127102728741'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></entry></feed>