بریدهای از رمان "پسر یک نا-ملا"
اگر درست باشد که اولین احساس آدم از هر چیز تأثیرگذارترین آن است، پس باید اعتراف کنم که اولین تصویر من از انقلاب به هیچ رو چیزی حماسی یا هیجانانگیز نبود. مدرسهها تازه باز شده بودند. همان یکی – دو هفتهی اول مهر ماه. من همیشه حدود نیم ساعتی پیش از اینکه زنگ بخورد توی مدرسه بودم. آن روز وقتی رسیدم دیدم که حال و هوای مدرسه عادی نیست. ناظمها و مدیر و چند تا پلیس و آدمهای غریبهی کت و شلواری از این بر به آن بر میرفتند. گاهی دو نفری، گاهی بیشتر با هم پچ پچ میکردند، با شتاب از یک کلاس به کلاس دیگر میرفتند و بر میگشتند توی دفتر. به طرف کلاسم رفتم که کتاب و دفترم را توی کشو میزم بگذارم، ولی دمِ در مش عباس، مستخدم مدرسه، جلوم را گرفت و گفت، «برگرد. برو تو حیاط. آقا مدیر گفته هیشکی نباس بره تو کلاس. دارن تع-قیقات میکنن.»
گفتم، «باشه. فقط کتابامو بذارم، میام بیرون.»
مش عباس اجازه نداد. از پنجره نگاهی به داخل کلاس انداختم. باور کردنی نبود. عکسهای شاه و شهبانو و ولیعهد به ردیف کف کلاس چیده شده و روی هر کدام یک سندهی گنده گذاشته شده بود. هم حالم به هم خورده بود، هم ترسیده بودم، و هم خندهام گرفته بود. به مشعباس نگاه کردم. با چین و چروکهای صورتش سعی میکرد خودش را عصبانی و ناراحت نشان دهد. ولی گوشهی لبهایش داشت بیاختیار کش میآمد. دوباره صورتم را به شیشه چسباندم و دستم را سایه کردم که بهتر ببینم. مشعباس دستم را گرفت و عقب کشید، «اِه بچه برو تو حیاط. مگه گُهکاری نگاه داره.»
این ماجرا در بیشتر کلاسها تکرار شده بود. توی راهرو چند جا که جای پای برهنهای معلوم بود، با گچ دورش را خط کشیده بودند و عکس میگرفتند. ولی ندیدم که از عکسها و سندههای رویشان عکس بگیرند. پلیس و آدمهای کت و کراواتی توی دفترچههایشان چیز مینوشتند. هر چند دقیقه یکبار، مش عباس دانشآموزانی که لحظه به لحظه تعدادشان زیادتر میشد را عقب میزد. تنها من و چند دانشآموز خوششانس دیگر توانسته بودیم از پنجره عکسها را ببینیم. کسانی که بعد آمدند اجازهی نزدیک شدن به کلاسها را نداشتند. حالا همه باید از ما چند نفر که سحرخیز بودیم و چشممان به عکسهای گهمالی شدهی خانوادهی جلیل سلطنت روشن شده بود میپرسیدند. ما هم هر کدام نگین حلقهای از دانشآموزان شده بودیم و با آب و تاب، ولی خیلی آرام، از رنگ و شکل و چنبره و درازی سندههای هر کدام از عکسها سخن میراندیم. لابد مأمورها هم داشتند توی دفترشان همین چیزها را مینوشتند.
آن روز زنگ مدرسه تا حدود ساعت ده صبح به صدا در نیامد. از نیایش و ورزش صبحگاهی هم خبری نشد. مدیر مدرسه و ناظمها و آموزگارها همه در یک صف روبهروی صفهای دانشآموزان روی سکو ایستاده بودند. همین که صفها تشکیل شد، مدیر مدرسه با دستش به پلیسی که جلو دفتر ایستاده بود اشاره کرد. او هم بیسیمش را جلو دهانش گرفت و در آن چیزی گفت. در کمتر از یک دقیقه، صدای رژه از پشت دیوار مدرسه همه را میخکوب کرد. کمی بعد، سربازها در یک ستون منظم وارد مدرسه شدند. یک نفر که در کنار آنها و خارج از صف حرکت میکرد، به آنها فرمان میداد. انگار هر چه زور در بدنش داشت را توی صدایش ریخته بود تا به آنها فرمان در-جا و ایست و آزاد بدهد. سربازها به کلاهخود و تفنگ و ساز و برگ دیگر مجهز بودند. یازده نفر بیشتر نبودند ولی صدای پایشان از صدای پای همهی ما بیشتر بود. آنها هم رفتند و در یک صف پشت سر آموزگارها ایستادند. مدیر مدرسه پشت تریبون رفت و سخنرانی کرد. خیلی قلمبه، سلمبهتر از روزهای دیگر حرف میزد. از میان حرفهایش دستگیرم شد که عناصر اخلالگر خرابکاری کردهاند. حدس میزدم که منظورش از خرابکاری باید همان گُهکاری روی عکسها باشد. ولی «عناصر اخلالگر» برای من و بیشتر بچهها یک معما بود.
از آن روز انقلاب به مدرسهی ما آمد. زنگ تفریح که شد، دور هم جمع شدیم و برای مبارزهی انقلابی نقشه ریختیم. محمود که صندلیش سمت راست من بود، میگفت که باید شب که همه خوابند، برویم و روی مجسمهی شاه توی میدان مرکزی برینیم. ولی چند چیز باعث شد که نظر او رد شود. یکی اینکه گیر آوردن نردبان به آن بلندی برای ما مشکل بود. دیگر اینکه خانوادههایمان اجازه نمیدادند شب از خانه خارج شویم. رسول پیشنهاد کرد که وقتی همه سر کلاس هستند و مدیر مدرسه هم توی کتابخانه است، یکی از ما برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد و یواشکی برود توی کشو میز مدیر مدرسه بریند؛ که البته کسی جرأت نکرد داوطلب شود. به همین شکل نقشههای زیادی برای ریدن و شاشیدن در جاهای مختلف پیشنهاد شد. نقشههای ریدمانی و شاشیدمانی ما به دلیل سن پایینمان عملی نشد. ولی بزرگترها که میتوانستند چنان ریدمانی کردند که فرهنگ و هنر و اقتصاد و اخلاق و هر چیز دیگری، از جمله خودشان، را در خود مدفون کرد.
