انقلاب در مدرسه‌ی ما

بریده‌ای از رمان "پسر یک نا-ملا"

منتشر شده در شهرگان

عکس: جهانگیر رزمیRazmi 1

اگر درست باشد که اولین احساس آدم از هر چیز تأثیرگذارترین آن است، پس باید اعتراف کنم که اولین تصویر من از انقلاب به هیچ رو چیزی حماسی یا هیجان‌انگیز نبود. مدرسه‌ها تازه باز شده بودند. همان یکی – دو هفته‌ی اول مهر ماه. من همیشه حدود نیم ساعتی پیش از اینکه زنگ بخورد توی مدرسه بودم. آن روز وقتی رسیدم دیدم که حال و هوای مدرسه عادی نیست. ناظم‌ها و مدیر و چند تا پلیس و آدم‌های غریبه‌ی کت و شلواری از این بر به آن بر می‌رفتند. گاهی دو نفری، گاهی بیشتر با هم پچ پچ می‌کردند، با شتاب از یک کلاس به کلاس دیگر می‌رفتند و بر می‌گشتند توی دفتر. به طرف کلاسم رفتم که کتاب و دفترم را توی کشو میزم بگذارم، ولی دمِ در مش عباس، مستخدم مدرسه، جلوم را گرفت و گفت، «برگرد. برو تو حیاط. آقا مدیر گفته هیشکی نباس بره تو کلاس. دارن تع-قیقات می‌کنن.»

گفتم، «باشه. فقط کتابامو بذارم، میام بیرون.»

مش عباس اجازه نداد. از پنجره نگاهی به داخل کلاس انداختم. باور کردنی نبود. عکس‌های شاه و شه‌بانو و ولیعهد به ردیف کف کلاس چیده شده و روی هر کدام یک سنده‌ی گنده گذاشته شده بود. هم حالم به هم خورده بود، هم ترسیده بودم، و هم خنده‌ام گرفته بود. به مش‌عباس نگاه کردم. با چین و چروک‌های صورتش سعی می‌کرد خودش را عصبانی و ناراحت نشان دهد. ولی گوشه‌ی لب‌هایش داشت بی‌اختیار کش می‌آمد. دوباره صورتم را به شیشه چسباندم و دستم را سایه کردم که بهتر ببینم. مش‌عباس دستم را گرفت و عقب کشید، «اِه بچه برو تو حیاط. مگه گُه‌کاری نگاه داره.»

این ماجرا در بیشتر کلاس‌ها تکرار شده بود. توی راهرو چند جا که جای پای برهنه‌ای معلوم بود، با گچ دورش را خط کشیده بودند و عکس می‌گرفتند. ولی ندیدم که از عکس‌ها و سنده‌های رویشان عکس بگیرند. پلیس و آدم‌های کت و کراواتی توی دفترچه‌هایشان چیز می‌نوشتند. هر چند دقیقه یک‌بار، مش عباس دانش‌آموزانی که لحظه به لحظه تعدادشان زیادتر می‌شد را عقب می‌زد. تنها من و چند دانش‌آموز خوش‌شانس دیگر توانسته بودیم از پنجره عکس‌ها را ببینیم. کسانی که بعد آمدند اجازه‌ی نزدیک شدن به کلاس‌ها را نداشتند. حالا همه باید از ما چند نفر که سحرخیز بودیم و چشممان به عکس‌های گه‌مالی شده‌ی خانواده‌ی جلیل سلطنت روشن شده بود می‌پرسیدند. ما هم هر کدام نگین حلقه‌ای از دانش‌آموزان شده بودیم و با آب و تاب، ولی خیلی آرام، از رنگ و شکل و چنبره و درازی سنده‌های هر کدام از عکس‌ها سخن می‌راندیم. لابد مأمورها هم داشتند توی دفترشان همین چیزها را می‌نوشتند.

آن روز زنگ مدرسه تا حدود ساعت ده صبح به صدا در نیامد. از نیایش و ورزش صبحگاهی هم خبری نشد. مدیر مدرسه و ناظم‌ها و آموزگارها همه در یک صف روبه‌روی صف‌های دانش‌آموزان روی سکو ایستاده بودند. همین که صف‌ها تشکیل شد، مدیر مدرسه با دستش به پلیسی که جلو دفتر ایستاده بود اشاره کرد. او هم بی‌سیمش را جلو دهانش گرفت و در آن چیزی گفت. در کمتر از یک دقیقه، صدای رژه‌ از پشت دیوار مدرسه همه‌ را میخکوب کرد. کمی بعد، سربازها در یک ستون منظم وارد مدرسه شدند. یک نفر که در کنار آنها و خارج از صف حرکت می‌کرد، به آنها فرمان می‌داد. انگار هر چه زور در بدنش داشت را توی صدایش ریخته بود تا به آنها فرمان در-جا و ایست و آزاد بدهد. سربازها به کلاهخود و تفنگ و ساز و برگ دیگر مجهز بودند. یازده نفر بیشتر نبودند ولی صدای پایشان از صدای پای همه‌ی ما بیشتر بود. آنها هم رفتند و در یک صف پشت سر آموزگارها ایستادند. مدیر مدرسه پشت تریبون رفت و سخنرانی کرد. خیلی قلمبه، سلمبه‌تر از روزهای دیگر حرف می‌زد. از میان حرف‌هایش دستگیرم شد که عناصر اخلالگر خرابکاری کرده‌اند. حدس می‌زدم که منظورش از خرابکاری باید همان گُه‌کاری روی عکسها باشد. ولی «عناصر اخلالگر» برای من و بیشتر بچه‌ها یک معما بود.

از آن روز انقلاب به مدرسه‌ی ما آمد. زنگ تفریح که ‌شد، دور هم جمع ‌شدیم و برای مبارزه‌ی انقلابی نقشه ‌ریختیم. محمود که صندلیش سمت راست من بود، می‌گفت که باید شب که همه خوابند، برویم و روی مجسمه‌ی شاه توی میدان مرکزی برینیم. ولی چند چیز باعث شد که نظر او رد شود. یکی اینکه گیر آوردن نردبان به آن بلندی برای ما مشکل بود. دیگر اینکه خانواده‌هایمان اجازه نمی‌دادند شب از خانه خارج شویم. رسول پیشنهاد کرد که وقتی همه سر کلاس هستند و مدیر مدرسه هم توی کتابخانه است، یکی از ما برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد و یواشکی برود توی کشو میز مدیر مدرسه بریند؛ که البته کسی جرأت نکرد داوطلب شود. به همین شکل نقشه‌های زیادی برای ریدن و شاشیدن در جاهای مختلف پیشنهاد شد. نقشه‌های ریدمانی و شاشیدمانی ما به دلیل سن پایینمان عملی نشد. ولی بزرگ‌ترها که می‌توانستند چنان ریدمانی کردند که فرهنگ و هنر و اقتصاد و اخلاق و هر چیز دیگری، از جمله خودشان، را در خود مدفون کرد.

در باره‌ ی رمان سهراووش

 

رمان سهراووش در سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج نوشته‌شد. اما از آن زمان تاكنون در محاق سانسور جمهوری‌ اسلامی مانده‌است. زمانی ‌كه اصلاح‌طلبان قدرت را در دست گرفتند، سهراووش به وزارت ارشاد سپرده‌شد، اما موفق به دریافت مجوز نگردید (شرح فهرست حذفیات در یادداشت آخر كتاب آمده‌است). نام سهراووش، همانند زیرساخت قصه، از تركیب نام قهرمانان اسطوره‌ای-حماسی شاهنامه، سهراب و سیاووش، گرفته شده‌اسUntitled-1.inddت. سهراووش نویسنده‌ای است كه گم شده ‌است. راوی و پرندیش، همسر سهراووش، می‌كوشند كه نوشته‌های او را تدوین كنند. با سیری در دست ‌نوشته‌های سهراووش، راوی با دنیای اسرار‌آمیز و هراس ‌انگیزی آشنا می‌شود كه سهراووش و گروهی از نویسندگان و شاعران تجربه كرده ‌اند. رمان تركیبی ‌است از قصه ‌هایی كه از دل یكدیگر زاده می ‌شوند و در دل هم فرو می‌روند. جهان قصه هنگامی اسرارآمیز می ‌شود كه «بزرگ شورآفرینان» از سرزمینی گمنام وارد شهر می‌شود. او به همراهی سربازانش كه «خرده شورآفرینان» نامیده می ‌شوند، شهر را به «شور فراگیر» مبتلا می‌كنند. او موفق می‌ شود كه بر زمان، نظم خاص خودش را حاكم كند. او می‌تواند سالی را بیافریند كه فقط هشتاد و پنج روز داشته ‌باشد یا شبی كه بیش از چهل ساعت به درازا بكشد. او فرمان می‌دهد كه افرادی را كه به شور فراگیر نپیوسته ‌اند دستگیر كنند. سهراووش و شاعر هم از جمله دستگیر شدگان هستند. بزرگ شورآفرینان دستگاه قضایی نوینی را بنیان می ‌گذارد كه در آن از روشها و ابزارهایی مانند "بازوی غیر بشری عدالت، پل رفع تردید، فوج تیره ‌كننده ‌ی روزگار، تجربه هیجان خصوصی، چنگال ‌خانه ‌ی عدالت یا سقوط‌‌-بس" برای مجازات گناهكاران استفاده می ‌شود. قهرمانان قصه با مشكلات فراوانی روبرو می‌شوند كه از جمله است بريده‌ شدن زبان شاعر و گم شدن سهراووش.

چاپ اول کتاب را یک ناشر امریکایی به نام Imprint Books در نوامبر 2002 منتشر كرد.

چاپ دوم کتاب در مهر ماه 1385 خورشیدی و در شمارگان محدود در کانادا منتشر شد.