پیرامون دگرگونی اجتماعی در ایران

گفتگوی زیر در بهار امسال، 1387، با محمد تهوری از وبسایت گذار، که از سوی سازمان Freedom House اداره می‌شود، انجام شد ولی در آنجا منتشر نشد. اکنون آشکار شده که در گذار کودتایی داخلی صورت گرفته و مدیریت آن در دست نومحافظه‌کاران قرار گرفته است. از آنجا که گمان نمی‌کنم مدیریت جدید گذار با توجه به سابقه‌ی مدیر کنونی آن چندان پایبند ارزش‌ها و علاقه‌های اخلاقی، میهنی و آزادیخواهانه‌ی ما باشد، انتشار آن از سوی گذار را منتفی می‌دانم و آن را در این‌جا تقدیم کنم.

- فقدان آزادی بیان و اندیشه درد کهنه و البته مهلک جامعه ماست که در ادوار مختلف تاریخ در شعاعی متفاوت بروز داشته است. در یکصد سال اخیر با حرکت لاک پشتی اما رو به توسعه جامعه مدنی در ایران و تقویت نهادهای مدنی مدافع آزادی، ستیز میان فعالان جامعه مدنی و مستبدان دوران متفاوتی را رقم زد، بطوریکه احیای حق آزادی بیان و اندیشه بعنوان یکی از محورهای اساسی مبارزات سیاسی انقلابیون به رهبری خمینی شد اما بلافاصله با شکل گیری دولت جدید نه تنها کوششی برای احیای این حق نشد بلکه می توان گفت وعده احیای آزادی بیان در زمره اولین قربانیان انقلاب قرار گرفت که دستگیری روزنامه نگاران، اندیشمندان و توقیف فله یی مطبوعات و تعطیلی دانشگاهها اسناد محکم و غیرقابل کتمان این ادعاست که نمی خواهم وارد جزئیات آن شوم. به نظر شما چرا پروسه نقض آزادی بیان با تمام وسعت با یک اعتراض عمومی روبرو نشده است؟

* اعتراض عمومی معنی‌دار یا مؤثر اعتراضی است که به شکلی سازمان یافته، پیگیر و با هدف‌هایی معین صورت گیرد. به دید داشت همین یک نکته کافی است که تا حدودی دلیل نبود اعتراض عمومی را حدس بزنیم. دلیلش نبود تشکیلات، سازمان‌دهی و کار گروهی است. اعتراض عمومی فله‌ای و خودجوش که راه به جایی نمی‌برد. یک لحظه گُر می‌گیرد و لحظه‌ی دیگر فروکش می‌کند.

اگر آزادی بیان را بخشی از آزادی‌ها و حقوق اساسی به شمار بیاوریم، همین مثال روشن می‌کند که ما سازمان‌ها یا حزب‌های سیاسی‌ای که هدف اصلی‌شان تحقق آزادی‌ها و حقوق اساسی شهروندی باشد در ایران نداریم.

از منظر پرسشگر، اولین پیش شرط آزادی بیان در هر جامعه یی، بسط و گسترش فرهنگ تحمل و مدارا است، این مهم نه تنها محدود به دولت نیست بلکه نهادینه شدن آن در بطن جامعه از اهمیتی مضاعف برخوردار است چراکه وقتی آستانه تحمل جامعه کوتاه باشد امکانی برای طرح مباحث انتقادی بوجود نمی آید و می تواند هرج و مرج اجتماعی را به بار آورد- که نمونه هایی بسیاری را در همین چند دهه اخیر می توان نام برد که نشات گرفته از تکثر قومی و مذهبی خاص جامعه ایران است- که این خود ابزاری است در اختیار دولت برای سرکوب بیشتر آزادی بیان. چرا طبقه الیت ، روشنفکر و نویسنده جامعه ایرانی نتوانسته است در بسط فرهنگ تحمل و مدارا موفقیت چشمگیری بدست آورد؟ آیا این خود معلول فقدان آزادی است یا متاثر از سیطره دولت بر تمام شئون زندگی از جمله فرهنگ است؟ چقدر این مهم ذهن کنشگرطبقه فرهیخته جامعه ما را به خود مشغول داشته است؟

* اشاره‌ی شما به فرهنگ مدارا یا رواداری به عنوان پیش‌نیاز یک جامعه‌ی آزاد یا دموکراتیک به جاست. تجربه‌ی تاریخی اروپای مدرن هم این را تأیید می‌کند. دست کم در مورد بریتانیا و ایالات متحد آمریکا که با جرأت می‌توان گفت رواداری زیربنای دموکراسی‌ در آن دو کشور است. البته سهم روشنفکران و نویسندگانی مانند جان لاک و ثامس جفرسون را باید به دید داشت. تلاش‌های ولتر و لسینگ و دیگر کوشندگان عصر روشنگری را هم نباید نادیده گرفت. این مدل رواداری را می‌توان مدلی دانست که بر پایه‌ی آگاهی اجتماعی، برخورد اندیشه‌ها و مبارزه‌ی پیگیر با نهاد دین و حکومت‌های دین‌پناه شکل گرفته است؛ و البته در مرکز آن نقد مذهب و نهادهای آن است.

در مورد خاص ایران، رواداری کورش هخامنشی نمونه‌ای است که البته هر ایرانی در هر زمان می‌تواند به آن افتخار کند. در بسیاری از پژوهش‌های معتبر امروزی، حتا در برخی از دانشنامه‌ها نیز در زیر عنوان رواداری، نخستین نمونه را از کورش می‌آورند. اما هدف من از این مقدمه این نیست که افتخار گذشتگان را یادآوری کنم. هدف من مقایسه‌ی این دو رویکرد متفاوت به مفهوم رواداری به عنوان یک ارزش اجتماعی و سیاسی است.

مدل رواداری کورش‌وارانه مدلی از بالا-به-پایین است. ما امروز نه می‌توانیم و نه باید بخواهیم که آن مدل را به دست بیاوریم؛ چرا که کورش، کورش بود و تنها او بود که توانست تنها مدل جهانی ِموفق رواداری از-بالا-به-پایین را به یادگار بگذارد. و البته از کورش تا خامنه‌ای نه دو هزار و پانصد سال، که چندین سال نوری فاصله است. از سوی دیگر جامعه‌ی مدرن ایران هم همانی نیست که در زمان کورش بود. از پرسش شما هم بر می‌آید که مدل اروپایی رواداری را بیشتر در نظر دارید.

اما اینکه پرسیده‌اید « چرا طبقه الیت ، روشنفکر و نویسنده جامعه ایرانی» نتوانسته در گسترش رواداری در جامعه موفق شود، نشان می‌دهد که روشنفکر را طبقه‌ای اجتماعی می‌دانید، و گسترش رواداری را نیز دست کم یکی از وظیفه‌های او می‌دانید. فکر می‌کنم این نگاه را باید کمی بازنگری کرد. اگر بنا باشد که برای روشنفکران نقشی در فرهنگ‌سازی و پیشبرد مفهوم‌هایی مانند رواداری قائل باشیم، این نقش را باید به روشنفکر در معنای فرا-طبقه‌ای آن داد. روشنفکران ارگانیک از هر طبقه‌ای باید به نوعی از آگاهی رسیده باشند که لزوم اولویت‌بخشی به برخی مفهوم‌های اساسی را درک کرده باشند تا بتوانند جامعه‌ای روادار داشته باشند. این یعنی گفتگویی بیناطبقاتی که می‌بایست به نوعی هم‌رأیی و اجماع در این باره منجر شود. نگاهی به تاریخ روشنفکری ایرانی به ما می‌گوید که جای چنین گفتگویی تا هنوز خالی است، یا اگر بوده باشد، هنوز به نتیجه‌ای نرسیده است.

نکته‌ی دیگری که حتا مهم‌تر است از آن بحث بیناطبقاتی روشنفکران، این است که رواداری همیشه به عنوان خواستی از مذهب و نهادهای مذهبی مطرح شده است. رواداری گر چه در میان روشنفکران بحث می‌شود، اما کمتر فرد یا گروه سکولاری را می‌توان یافت که آن را، دست کم در نظر، به عنوان پیش‌نیازی برای زندگی اجتماعی لازم نشمارد. اما تنها نهادی که از بیخ با چنین مفهومی مشکل دارد، مذهب است. مذهب در هیچ کجا داوطلبانه تن به رواداری نداده است. به هر حال، باید متوجه بود که از هیچ دینی، و ناگفته پیداست که به ویژه از اسلام، نمی‌توان انتظار داشت که چنین مفهومی را بپذیرد. تنها راه نهادینه کردن رواداری در جامعه، پذیرش فراطبقاتی این مفهوم از سوی نیروهای نادین و تحمیل آن به دین است. به عبارت دیگر دین را باید خلع قدرت کرد.

- اختلاف نظر من با شما در نقش روشنفکران در این پروسه است. بالاخره دین چگونه باید خلع قدرت شود؟ آیا این وظیفه روشنفکران ما نیست؟ در حکومت به ظاهر دینی ما، فعالان سیاسی سکولار که اساسا امکان تنفس ندارند چه رسد به آنکه بخواهند به ستیز با دین حکومتی بپردازند. اینجا روشنفکران و نویسندگان هستند که با قدرت بیان و قلم خود می توانند ایفای نقش کنند هر چند کاری پرهزینه است. کاری که روشنفکران دینی همچون سروش و آغاجری و ملکیان و مجتهد شبستری شروع کرده اند هر چند آنها از موضع دین داری به ستیز با دین سنتی و حکومتی روی آورده اند- فارغ از اینکه مشی و دیدگاه آنها را قبول داشته باشیم یا نه-

* روشنفکر ایرانی بیشتر از نوع روشنفکری است که وظیفه‌ی خود دانسته‌ است هویت و ایستار خود را در پیوند با قدرت تعریف کند، یا به تعبیر ادوارد سعید «حقیقت را به قدرت» بگوید. البته در بیان ادوارد سعید، این تنها یکی از ویژگی‌های روشنفکر است. اما در سنت روشنفکری ما روشنفکر به همین یک خصوصیت تقلیل داده شده است. نمونه‌ی تعریف خودمانی آن‌ را هم اخوان ثالث گفته است که «روشنفکر بر قدرت است، نه با قدرت.» تاکنون روشنفکران ما در همین جهت تلاش کرده‌اند. با چنین تعریفی قدر مسلم است که شریعتی هم روشنفکر به شمار بیاید. حتا بعید نیست خاتمی هم، و اگر در بر همین پاشنه بچرخد، رفسنجانی هم سهمی از این قبا بگیرند. با داشتن چنین برداشتی از روشنفکر، هدف این می‌شود که از بالا برنامه را پیش ببرند: قدرت را دگرگون کنند، اصلاح کنند، سرنگون کنند، خود آن را به دست بگیرند و مانند این‌ها. دستآورد چنان دیدگاهی هنگامی هم که به هدف خود برسد، جز تغییری شکلی و صوری به بار نخواهد آورد؛ چرا که در زیرساخت اجتماعی اتفاقی نیفتاده است.

با همین دید که نگاه کنیم، می‌بینیم بر خلاف باور رایج که شما هم آن را بازگو کرده‌اید، روشنفکران در تاریخ معاصر ما چندین بار به موفقیت دست یافته‌اند. از نمونه‌ی انقلاب مشروطه، تا فضای باز پس از جنگ جهانی دوم، دوره‌ی مصدق، انقلاب سال 1357، پیروزی اصلاح‌طلبان در سال 1376. در همه‌ی این‌ها روشنفکران نقش بسیار بزرگی داشته‌اند. اما بدون استثنا در همه‌ی این موارد هم نخستین چیزی که در فردای پیروزی قربانی شده است، همانا آزادی بیان بوده است.

اما پاسخ اصلی پرسش شما این است: در سنت ما روشنفکر از نوعی که پائولو فریره برزیلی نمایندگی می‌کند نداریم. شاید نمونه‌ای مانند صمد بهرنگی را بتوان استثنا دانست. نوع روشنفکری که بتواند وظیفه‌ی توانمندسازی توده‌ها و آگاه‌سازی آن‌ها را برآورده کند، روشنفکری که خود از دل گروهی برآمده باشد که با آن‌ها کار می‌کند برای دگرگونی در جامعه‌ی ما ضروری است. چنین روشنفکری رهبر هموندان خود نیست، بلکه صدای آن‌هاست، نه تنها به آن‌ها آگاهی می‌دهد، بلکه خود نیز از آنها می‌آموزد. روشنفکر تاریخی و معاصر ما موجودی به شدت ایدئولوژیک و تقلیل یافته است. روشنفکر فردای ما باید دست کم این چهار ویژگی را داشته باشد: آگاهی‌بخشی، توانمند سازی مردمی، پایبندی به گسترش آزادی،‌ نمایندگی نمودن حقیقت در مقابل قدرت.

برای اینکه هر چه خلاصه‌تر در باره‌ی نقش و کارکرد اجتماعی گروهی که این روزها روشنفکران دینی خوانده می‌شوند نظرم را بگویم باید اشاره کنم که اینان ویژگی‌هایی که پیش‌نیاز روشنفکری است را در خود ندارند. برای من روشن نیست که این گروه بتواند در آن چهار مورد پیش‌گفته ارمغانی شایسته به جامعه تقدیم کند. البته منظور شما را متوجه می‌شوم که این گروه می‌تواند در پیش‌برد رواداری در جامعه سهمی ایفا کند. اما چنین خیالهای شیرینی از این روست که ما اکنون در شرایط دوزخی هستیم، و بنا بر این به قول سعدی برای ما «اعراف بهشت است.» البته دلیل اصلی اینکه من از این نوآوری‌های فکری هیجان زده نیستم، این نیست که اینان کالای دست کم سه – چهار قرن بیات شده را به خورد مردم می‌دهند. بلکه دلیل اصلی این است که در پس همه‌ی این حرف‌ها نوعی ریاکاری و مردم‌فریبی وجود دارد. بسیار مشکل است که باور کنیم اینان به آنچه می‌گویند باور دارند. اگر کسانی بتوانند چنان نظریه‌هایی با آن پیچیدگی را سر هم بندی کنند، لابد خود بهتر می‌توانند بدانند که همه‌ی این بساط فریبی بیش نیست. بر همین پایه فکر می‌کنم اینان چنین شیوه‌ای را برای دستیابی به هدف‌های سیاسی یا اجتماعی خاص به کار می‌بندند و در این راه حاضرند مردمی را که به واسطه‌ی تجربه‌های تاریخی بسیار هم مستعد چنین فریب‌های عارفانه‌ای هستند، دوباره به سرابی دیگر بکشانند. اینان در پی گسترش رواداری نیستند. شاید بهتر باشد اینان را مصلحان دینی یا مصلح‌نمایان دینی بنامیم.

- من در این بحث وارد چرایی فقدان آزادی بیان نشدم چون آن را شاخصه جوامع استبدادی می دانم. من بدنبال آنم که ببینیم چرا جامعه فرهیختگان نتوانسته اند زمینه مقاومت ملی در برابر سرکوب و قلع و قمع آزادی بیان را مهیا کنند. چراکه دامنه نقض آزادی بیان حداقل در سه دهه گذشته محدود به توقیف مطبوعات، سانسور و شکستن قلم ها نبوده است، قتل چند هزار دگراندیش و شکنجه روشنفکران، اندیشمندان و دانشجویان مبارز چیزی نبوده است که در خفا صورت گرفته باشد مردم این اتفاقات را لمس می کنند و بی تفاوت می گذرند. حلقه گمشده این معضل فرهنگی را چه می دانید؟

* این کار جامعه‌ی کوشندگان سیاسی است و آنها هم اگر چه در سطخ فردی فرهیختگان زیادی را در بر می‌گیرند، اما در شکل حزبی و تشکیلاتی لزومن فرهیخته نیستند. متأسفانه سنت کوشندگی سیاسی حزبی یا سازمانی در ایران پیشینه‌ای دراز در خودبزرگ بینی، خود همه‌دانی و خودخواهی دارد. سیاست‌پیشگان ما، چه حکومتی و چه آنها که در مقابل آنند، پیش از آنکه گلی به سر کسی زده باشند، به میدان آمده‌اند که سهم خود را بگیرند. به محض اینکه با هر کدام از این گروه‌ها باب صحبت را باز کنید، رنجنامه و فهرست بلند بالای فداکاری‌هایشان را چماق می‌کنند و از شمای شهروند کرنش و پیروی و تأیید بی چون و چرا می‌خواهند.

اما در مورد آزادی بیان مشکل جامعه‌ی ما مضاعف است. به این معنا که نه تنها مردم به سرکوب آزادی بیان اعتراضی نمی‌کنند، بلکه سازمان‌ها و گروه‌های تشکیلاتی نیز به این سرکوب واکنش درخور نشان نمی‌دهند؛ به این دلیل که آزادی بیان جزء خواست‌های آن‌ها نیست، اگر هم باشد در درجه‌ی دوم اهمیت است.

بگذارید از دیدگاهی فنی‌تر بررسی کنیم: پیش نیاز اینکه جامعه در برابر سرکوب‌گری‌ و شکست آزادی بیان اعتراض کند، این است که آن را حقی بداند که از او گرفته شده است. آن را مشکل خود بداند و به آن آگاهی داشته باشد. بدون وجود روشنفکرانی که ریشه در لایه‌های مختلف جامعه داشته باشند و این خواست را همچون خواستی برخاسته از مردم و با زبان آن‌ها بیان کنند، اعتراضی صورت نخواهد گرفت. به عبارت دیگر،‌خواست آزادی بیان تاکنون از سوی روشنفکران ایدئولوژیک به عنوان کالایی از بیرون به درون جامعه برده شده است. چنین چیزی نمی‌تواند مردم را بر انگیزاند تا احساس مالکیت بر آن حق کنند و آن را درخواست نمایند. واقعیت این است که مبلغان مذهبی در جامعه‌ی ایران جایگاه روشنفکران ارگانیک را از آن خود کرده‌اند. انتقاد من از کوشندگان سیاسی و سازمان‌های سیاسی ایرانی هم در همین جهت است.

- اگر آگاهی بخشی را وظیفه روشنفکران و فرهیختگان بدانیم باز این وظیفه آنهاست که جامعه را با حقوق شان آشنا کند. چقدر نویسندگان ما کوشیده اند مردم را برای گرفتن حقوق شان تشویق کنند. ضمن اینکه نگاه من تنها به حقوق از دست رفته مردم نیست برای من این سوال باقی است که چرا دولت در مقابل چشمان مردم گروهی را می کشد، ترور می کند، شکنجه می کند و مردم فقط نگاه میکنند و هیچ واکنشی نشان نمی دهند؟ آیا در زایش این روحیه فرهیختگان نقش نداشته اند؟ آیا آنها نمی توانند این روحیه را تغییر دهند؟

* دلیل این را در لابلای پاسخ‌های بالا می‌توان یافت. اما به طور مشخص‌تر می‌توان گفت که نویسندگان ما کارهایشان را برای دو گروه نوشته‌اند: حلقه‌ی روشنفکری و حلقه‌ی قدرت.

یکی از مشخصه‌های کمتر بررسی شده‌ی ادبیات ما این است که به ویژه در سه دهه‌ی اخیر فرم‌گرایی رویکرد چیره بر آن بوده است. دیگر اینکه، کمتر داستان، رمان یا ژانر دیگری می‌توان یافت که برای مردم و با هدف یافتن خواننده از میان مردم نوشته شده باشد. جای تعجب نیست که بیشتر کارهای شعر و داستان ما پیرامون ایده‌ها و بیان موضوع‌های مجرد آفریده شده‌اند. در یک نگاه کلی می‌توان دریافت که در داستان‌های ایرانی، شخصیت‌هایی مانند راننده، کارگر جوشکاری، آخوند، معلم و دیگر چهره‌های سازنده‌ی جامعه جایشان به عنوان فرد خالی است. در سنت داستان‌نویسی ما، شخصیت‌ها یا به عنوان تیپ و قالب پرداخته می‌شوند، یا همچون مبلغان ایدئولوژی و باورهای خاص. کارهای ادبی ما پیوندی با جامعه‌ی بزرگ‌تر برقرار نمی‌کند، چرا که جامعه خود را در این کارها باز نمی‌بیند. آشکار است که چنین جامعه‌ای در مقابل آنچه بر سر حقوقی مانند آزادی بیان بیاید واکنشی نشان نخواهد داد.

به طور کلی، در فرهنگ نویسندگی ما فکر کردن به مخاطب یک نوع واپسگرایی یا بی‌فرهنگی به شمار می‌آید. چند سال پیش، کتابی با نام جامعه‌شناسی نخبه‌کشی در ایران منتشر شده بود که از آن استقبال خوبی شد. اما در محفل‌های روشنفکری چنین کاری را بی‌ارزش و نازل می‌دانستند چون توده‌ی مردم آن را می‌پسندید. روشنفکر ما خجالت می‌کشد که کارش را مردم عادی بخوانند. این همه نق زدن از پایین بودن تیراژ کتاب هم، اگر دقت کنید، برای این نیست که دلیل آن را در خود یا در جامعه‌ی بزرگ‌تر بیابند؛ بلکه برای این است که جامعه را به ناتوانی در درک آثار خود محکوم کنند.

البته در پدید آمدن چنین وضعی تنها نویسندگان مقصر نیستند. مسئولیت اساسی را باید متوجه سانسور دولتی دانست. بخش دیگر آن نیز از گرایش‌های ایدئولوژیکی سنت نویسندگی ما سرچشمه می‌گیرد. در کنار اینها، خودسانسوری در اثر فشارهای فرهنگی و اجتماعی نیز در این میان سهم مؤثری دارند.

کارهایی که در این اواخر زنده یاد جعفر پوینده شروع کرده بود می‌توانست الگوی بسیار خوبی باشد برای برگرداندن این ورق.

- شاید حداقل تا یکی دو دهه گذشته که دولت امکان کنترل کامل رسانه‌ای را در اختیار داشت نمی‌توانستیم به کم و کیف تاثیر گذاری اندیشمندان بر پروسه فرهنگ سازی خرده بگیریم ولی تحولات جهانی و تکنولوژیکی حلقه سانسور را برمستبدان تنگ کرده است و زمینه تحول فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را برای اندیشمندان، متفکران و دگراندیشان فراهم کرده است. به نظر شما چقدر این تحولات جلوه بیرونی در جامعه ما پیدا کرده است و چقدر توانسته است نشاط را به جامعه فرهنگی ما باز گرداند؟ آیا اساسا این تغییرات می تواند گسست میان توده و اندیشمندان را در جهت زایش مقاومت ملی در برابر سانسور و حذف دگراندیشان و مدافعان آزادی، ترمیم کند؟

* اگر منظور این باشد که استفاده از فنآوری اطلاعات اینترنتی، وبلاگ‌ نویسی، پیام‌های الکترونیکی و مانند این‌ها بتواند ما را به جامعه‌ای دموکراتیک رهنمون شود، من چندان خوشبین نیستم. تردیدی نیست که این تحولات با خود ظرفیت‌هایی می‌آورند و امکان‌هایی را باز می‌کنند. اما نباید بازی قدرت را فراموش کرد. نه اینترنت پدیده‌ای خنثا در برابر قدرت است، و نه قدرت در برابر اینترنت چنین است. نمونه‌های فراوان فیلتر گذاری، مسدود کردن تارنماها و مانند آن را در ایران، چین، پاکستان و عربستان سعودی دیده‌اید. رسانه‌های مستقل مانند ایندی میدیا حتا در غرب هم گاهی سانسور می‌شوند.

در پیوند با ایران باید گفت که این پدیده اگر می‌خواست یا می‌توانست راه به جایی ببرد، در این ده ساله باید می‌برد. بنا به تجربه‌ی شخصی می‌توانم بگویم که اینترنت در میان ایرانیان محفل‌هایی درست کرده است که اعضای آن‌ها در حلقه‌ی خود می‌چرخند و محیط بسته‌ای ایجاد شده است که همگرایی آن بسیار بیشتر از نیروی واگرایی‌اش است. پدیده‌ی ماهواره هم که تکلیفش روشن است. با تمام تأسف باید گفت که فرستنده‌های ماهواره‌ای به جای آنکه «نشاط را به جامعه فرهنگی ما بازگرداند»، آن را به بساط منقل و وافور باز گردانده‌اند و کمبود قر کمر جمهوری اسلامی را تأمین کرده‌اند.

با همه‌ی آنچه گفته شد، اینترنت یکی از بهترین امیدهای نسل ما برای ایجاد تحول در جامعه است. اما بردن آن به میان مردم هنوز معمایی باقی مانده است. به نظر من ضعف اصلی را باید در فرد ایرانی جست. نمی‌خواهم بگویم که گروه‌ها و سازمان‌های ایرانی خواهان تحول اجتماعی کوتاهی نکرده‌اند. اما می‌خواهم اضافه کنم که در این عرصه، فرد آفریننده به تنهایی می‌تواند بسیاری کارها بکند. متأسفانه ما انگار در این دو ویژگی هم می‌لنگیم: فردیت و خلاقیت.

یکی از دلیل‌ها شاید این باشد که در سی سال گذشته زیرساخت‌های فرهنگی ما به شدت ویران شده‌اند و جوان ایرانی که در جمهوری اسلامی بار آمده از نظر هویتی تا حدود زیادی سر در گم است. به طور خلاصه باید بگویم که ظرفیتی مانند اینترنت در دست جوان ایرانی با آن‌همه محرومیت‌های فردی و انزوای فرهنگی، و آموزشهای جهت‌دار و تا حدود زیادی تحریف شده ما را به چه شاهراهی می‌تواند ببرد؟ اگر به یک فیلسوف تارنمایی بدهید، می‌توان انتظار داشت که در آن مقاله‌های فلسفی بنویسد؛ اگر به یک تاجر بدهید، کالایش را تبلیغ خواهد کرد. خوب، جوان ایرانی که در محیط بسته‌ی جمهوری اسلامی بوده، از همان منابع فرهنگی تغذیه کرده که حکومت اسلامی به خوردش داده، منابع غیر حکومتی‌اش هم به ماهواره یا چند تارنمای ایرانی فیلتر شده محدود می‌شود، با داشتن یک وبلاگ چه شاهکاری می‌تواند بکند؟

- کانون نویسندگان ایران بعنوان اولین نهاد مدنی مدافع آزادی بیان و اندیشه، اگرچه مقاومت ستایش برانگیزی در برابر نقض آزادی بیان در طول سه دهه گذشته داشته است و در این راه قربانیان زیادی داده است، ولی نتوانسته است با همراه کردن نسل جوان آزادی خواه حرکتی را برای مبارزه فعال با نقض آزادی بیان بوجود آورد یا بعبارتی هیچگاه به نظر نرسیده است که این کانون فشاری بوده است به دولت برای کاهش نقض آزادی در حالیکه این نقش را دانشجویان توانسته اند بخوبی بازی کنند. شاید این نکته من بلند پروازی و برخورد غیر واقع بینانه با حقیقت باشد اما به گمانم پیوند کانون با نسل جوان در داخل کشور و پیوند آن با جامعه مدنی کشورهای توسعه یافته مدافع آزادی می توانست فشار قابل توجهی را متوجه دولت برای پایان دادن به نقض آزادی بیان کند خصوصا آنکه ایران بر اساس بسیاری از تعهدات بین المللی مجبور به تضمین آزادی بیان و حقوق بشر شده و به چالش کشیدن تعهدات بین المللی می تواند حداقل روند رو به گسترش نقض آزادی بیان را کند کند. به نظر شما موانع پیش روی این موضوع چیست؟ و اساسا از دیدگاه جنابعالی چگونه کانون می تواند نقش پررنگ تری در برخورد با نقض آزادی و حقوق بشر ایفا کند؟

* قبل از این‌که به نقد کانون بپردازیم باید ببینیم کانون در چه موقعیتی است.

نزدیک به سی سال از استقرار جمهوری اسلامی می‌گذرد. کانون نویسندگان ایران از نهادهایی است که از همان روزهای نخست مورد غضب رژیم بوده است. به تقریب می‌توان گفت که همه‌ی بندهای منشور کانون را جمهوری اسلامی زیر پا گذاشته است. رژیم از همان آغاز تصمیم گرفت کانون را از سر راه بردارد. جمهوری اسلامی در برابر کوچک‌ترین حرکت‌های کانون با شدت عمل تمام واکنش نشان داده است. از اعدام‌های آغاز انقلاب تا کشتارهای معروف به قتل‌های زنجیره‌ای همه نشان‌دهنده‌ی عزم جمهوری اسلامی برای سرکوب کانون و ارزش‌های آن است. رژیم از برگزاری نشست‌های عمومی سالانه‌ی کانون به شکل‌های مختلف جلوگیری کرده است. همه‌ی این‌ها باعث شده است که کانون نتواند در وضعیت فعلی کاری جز صدور اطلاعیه‌های گاه‌گاهی انجام دهد.

درک این واقعیت نباید کار مشکلی باشد که کانون قادر به انجام رسالتش نیست. سال‌هاست که نبوده است. اگر در بر این پاشنه بچرخد، باز هم نخواهد بود. گزاف نخواهد بود اگر بگوییم که کانون خود را نوعی شهید می‌داند و از این شهادت هم انگار راضی است. خوب، چه باید کرد؟

نمی‌‌توانم بگویم کانون چه کار باید بکند یا باید می‌کرد. اما برای این که راه برون‌رفتی از این بن بست پیدا کنیم می‌توانیم مثالی بزنیم. فرض کنیم به جای کانون نویسندگان، با انجمن صنفی کارکنان شرکت واحد، یا انجمن معلمان سر و کار داریم. یکی از اعضای انجمن ناعادلانه اخراج می‌شود. انجمن اطلاعیه می‌دهد و اخراج عضو خود را محکوم می‌کند. چندی بعد، اتفاق مشابهی رخ می‌دهد. انجمن همان کار را تکرار می‌کند. بیست و اندی سال همین برنامه تکرار می‌شود. آیا چنین انجمنی می‌تواند توقع داشته باشد که از سوی دیگران جدی گرفته شود؟ البته انجمن معلمان و انجمن کارکنان شرکت واحد کارنامه‌ی به مراتب بهتری داشته‌اند. برخلاف کانون نویسندگان، آنها کنش‌پذیر نبوده‌اند. آنها از خود ابتکار عمل داشته‌اند. چندین بار برای دستیابی به خواست‌های صنفی خود به عمل مستقیم سیاسی دست زده‌اند. کانون نویسندگان باید از چنین تجربه‌هایی بیاموزد.

در خصوص پیوند کانون با نویسندگان جوان داخل ایران باید گفت که این شاید یکی از راه‌های دمیدن خون تازه در رگ‌های کانون باشد. بر کانون پیر سالاری حاکم است. منظورم این نیست که جوانان به کارهای اجرایی کانون راه نمی‌یابند. منظور این است که در هدایت کانون تا حدودی پیرسالاری حاکم است. نمی‌خواهم به نقد این خصیصه بپردازم. اما از پیامدهای پیرسالاری یکی این است که توانایی برخورد و تصمیم‌گیری به شیوه‌های نامتعارف در مقابل تغییر و تحول‌ها را ندارد. دیگر اینکه جوان‌ترها در تصمیم‌گیری‌های خلاقانه و مبتکرانه کارکردی به مراتب بهتر از پیران دارند.

رابطه داشتن با خارج همواره یکی از تابوهای کانون پس از انقلاب بوده است. برای مثال در زمان انتشار متن 134 نویسنده، یکی از بحث‌های عمده این بود که چرا کانون متن نامه را در اختیار رسانه‌های خارجی قرار داده است. به همین دلیل، کانون همواره سعی کرده که خود را از هر گونه پیوندی با خارج از ایران برکنار نگاه دارد. شاید همین نگرانی‌ها کانون را بر آن داشته که حتا با آن دسته از اعضای خود که به خارج مهاجرت می‌کنند هم قطع رابطه کند. در حالی که این افراد می‌توانند هم‌چنان به عنوان اعضای کانون در جهت تحقق هدف‌های آن تلاش کنند.

اما در خصوص پیوند کانون با نهادهای مدنی حارج از ایران، باید دقیق عمل کرد. به گمان زیاد، داشتن رابطه با نهادهای ملی برخی کشورهای غربی بهانه‌هایی به رژیم برای سرکوب بیشتر خواهد داد؛ اما نهادهای بین‌المللی چندی هستند که کانون می‌تواند با آنها تماس داشته باشد و به کمک آنها مشکل داخلی خود را در سطحی بین‌المللی به بحث بگذارد.

در موقعیت کنونی، تنها داشتن ابتکار عمل و خلاقیت می‌تواند کارساز باشد. یکی از امکان‌های خلاقیت می‌تواند در ترکیبی از چند نکته‌ای که شما مطرح کردید به وجود بیاید. منظورم این است که پیوندی از نویسندگان ایرانی داخل، نویسندگان ایرانی مهاجر، بهره‌گیری از امکانات اینترنت و تشکیل کانونی که در برگیرنده‌ی همه‌ی نویسندگان ایرانی باشد، چه کتابشان در ایران چاپ شده باشد، چه در خارج. می‌شود نام آن را هم گذاشت "کانون نویسندگان ایرانی".

کارگاه کوزه‌گری، فصلی از یک رمان در دست انتشار

اولین جلسه‌ی کارگاه را در یکی از اتاق‌های کتابخانه‌ی عمومی ونکوور گرفتیم. آدم‌های زیادی آمده بودند. از کت و شلواری مثل دکتر و مهندس گرفته تا کارگر ساختمانی و شاگرد پیتزایی. ابراهیم برنامه را اعلام کرد و احمد شاهرخی را معرفی کرد، به عنوان نویسنده‌ای که از ایران آمده. همان‌طور که قرار گذاشته بودیم، توضیح داد که برنامه‌ی ما تجربه و یادگیری داستان و شعر است. بنا بر این، جایی برای بحث‌های سیاسی و اجتماعی نیست. شاهرخی پیش از شروع بحث، از حاضران خاست که تک تک خودشان را معرفی کنند و خلاصه‌ای از کارهای ادبی‌شان را بگویند. دو نفر از ردیف اول خود را معرفی کردند. نفر سوم گفت که قبل از معرفی خودش، از شاهرخی سؤالی دارد. شاهرخی استقبال کرد. گفت، «آقا، معرفی حاضران به چه منظوری است؟ عرض بنده این است که شرح حال ما چه تأثیری می‌تواند داشته باشد بر این که داستان و شعر چیست و چطور باید نوشت؟ به نظر بنده، بهتر است شما اصول داستان نویسی را خلاصه و مفید بفرمایید،‌ هر کس هم مایل باشد،‌ می‌تواند یادداشت بردارد.»

شاهرخی که انگار کمی جا خورده بود، چند لحظه مات نگاه کرد، ولی دست‌آخر با لبخندی سعی کرد خودش را عادی نشان دهد. جواب داد که هدف از معرفی این است که به یک شناخت کلی از فضای کارگاه و علاقه‌ی مشترک حاضران برسند تا بتوانند مطالب را متناسب با سطح و علاقه‌ی اکثریت حاضران ارائه کنند. در ضمن، آشنایی حاضران با هم‌دیگر هم برای مشارکت در کارگاه مفید است. فردی که اعترض کرده بود در جواب گفت، «راستش، قانع کننده نیست، ولی اگر بقیه حرفی ندارند، من هم تابع جمع.» و خودش را خیلی اجمالی معرفی کرد.

معرفی که تمام شد، شاهرخی گفت که او خلاصه‌ای از مکتب‌های ادبی را در هر جلسه ارائه می کند و داستان‌های نمونه‌ی هر کدام را بررسی می‌کند. یکی پرسید «این مکتب‌های ادبی شامل کدام‌ها می‌شود؟»

شاهرخی جواب داد، «به عنوان مثال فرمالیسم، ساختار گرایی، رئالیسم جادویی، مینی‌مالیسم و غیره.»

مرد خوش لباس که کراوات زده بود و ریش بزی داشت،‌ اعتراض کرد، ‌«آقا ما خودمان مولوی و بیهقی داریم، نظامی داریم، سعدی داریم. حتا همین رستم التواریخ آصف الحکما هم از آن داستان‌های خارجی مثل مارکز و پارکز چند سر و گردن بالاتر است. آقا به خودتان بیایید. اینجا که ما هستیم دیگر احتیاجی به معرفی کتاب‌های غربی‌ها نداریم. تو را خدا شاهنامه‌ی خودمان مگر چه عیبی دارد؟»

پیش از آنکه شاهرخی فرصت جواب دادن پیدا کند، مرد میانه‌سالی که چشم‌هایش را تند تند هم می‌زد، جواب داد، « رستم التواریخ آصف الحکما که ناپلئون را پادشاه انگلیس معرفی می‌کند کجا و مارکز کجا؟ چه ربطی دارند، آقا. رستم‌التواریخ یک کتاب تاریخی است، آن هم پر از اشتباه و دروغ. ارزش ادبی هم ندارد.»

مرد اولی جواب داد، «خوب حالا رستم‌التواریخ را فراموش کنید، شاهنامه را چه می‌گویید. حماسه‌ی شاهنامه را باید خاند. وقتی غربی ها خودشان اعتراف کرده اند که شاهنامه یک شاهکار جهانی است، خجالت دارد که ما خودمان بی احترامی کنیم. من کتاب‌های این آقایان که اعتراف کرده‌اند را هم دارم.»

شاهرخی سرفه‌ای کرد و جواب داد، «خوب، بزرگان زبان فارسی به جای خودشان. ولی ما اینجا از داستان مدرن حرف می‌زنیم.»

مرد دیگری گفت،‌ «آقا خیلی جدی نگیرید. این آقای ملک‌زاده کارش همین است. تازه فکر نمی‌کنم خودش هم یک دور تمام شاهنامه را خانده باشد.»

چند نفری خندیدند. ملک‌زاده بلند شد و در حالی که سرخ شده بود و می‌لرزید رو به مرد گفت، «من با شاهنامه بزرگ شده‌ام، آقا. مثل تو نیستم که روزی سه بار کل آثار لنین را دوره می‌کنی ولی یک‌بار هم حاضر نیستی شاهنامه را بازکنی.»

ابراهیم مداخله کرد، «خاهش می‌کنم دوستان. ما که نیامده‌ایم بحث سیاسی کنیم. اجازه بدهید آقای شاهرخی بحث را شروع کنند. هر کس فکر می‌کند که این جلسه به دردش می‌خورد، می‌تواند بماند. هر کس هم که به هر دلیلی بحث را مناسب خودش نمی‌بیند، می‌تواند تشریف ببرد.»

مردی که با ملک‌زاده حرفش شده بود گفت که محض اطلاع ملک‌زاده مجموعه آثار لنین بیش از چهل جلد دویست، سیصد صفحه‌ای است و سال‌ها وقت می‌برد تا دوره‌اش کنی.

خانمی بلند شد و گفت، «اجازه بدهید من هم فقط یک جمله عرض کنم. می‌خاستم از آقای شاهرخی بپرسم آیا شما قرار است از شادروان مختاری هم چیزی تدریس کنید؟»

شاهرخی گفت که به نظرش مختاری نظریه‌پرداز ادبی به آن شکل نباشد. ولی شاید از شعرهایشان گاهی توی بحث‌ها استفاده کند. نزدیک یک ساعت از جلسه گذشته بود و هنوز شاهرخی نتوانسته بود که جلسه را شروع کند. خودش را جابه‌جا کرد و نگاهی به من انداخت. لبخندی زدم و سعی کردم به‌اش بفهمانم که باید زودتر شروع کند. همین که گلویش را صاف کرد، مرد دیگری با صدایی گرم و گیرا که شمرده شمرده حرف می‌زد گفت، «آقای شاهرخی! گمان می‌کنم این پرسش‌هایی که دوستان می‌کنند به این دلیل است که ما یک اساسنامه‌ی مشخصی برای جلسه نداریم. اگر کمی وقت بگذاریم و یک اساسنامه بنویسیم، خیلی از این ابهام‌ها برطرف می‌شود.»

شاهرخی به ابراهیم و من نگاه کرد. هاج و واج بود. من گفتم، «کجای دنیا کارگاه ادبی اساسنامه دارد؟ نه آقا، ‌لزومی ندارد.»

مرد دوباره دلیل آورد که اساسنامه خیلی خوب است. حاضران هم حدود کار دستشان می‌آید. از طرف دیگر، اگر کسی بعدها به ما بپیوندد، دیگر لازم نیست همه چیز را از اول برایش توضیح بدهیم. یک نسخه از اساسنامه را می‌دهیم دستش و می‌گوییم اگر آن را قبول دارد ‌بیاید.

شاهرخی هم گفت که کارگاه داستان اسمش رویش است. همه می‌دانند که کار ما چیست. ولی پیش‌نهاد اساسنامه بر عکس نظر شاهرخی و من، به سرعت پرطرفدار شد و چند نفر دیگر هم آن را تأیید کردند. مرد پیشنهاد کننده گفت که رأی بگیریم. ابراهیم دوباره دخالت کرد و گفت که تنفس اعلام شود و بعد از تنفس رأی‌ بگیریم.

ابراهیم، در موقع تنفس، شاهرخی و من را به گوشه‌ای برد و گفت، «این بابایی که پیشنهاد اساسنامه داده، با بیشتر بچه‌ها دوسته. بهتره اینا را حفظ کنیم. به نظر من بگیم اساسنامه را بنویسن. اگه رأی بگیرن، من می‌دونم که اون رأی میاره، اون‌وقت ما کِنِف می‌شیم.» تسلیم شدیم. مرد پیشنهاد‌کننده خودکار و کاغذش را برداشت و درخاست کرد که حاضران هر ماده‌ای به نظرشان می‌رسد، پیشنهاد کنند و هر پیشنهادی را که اکثریت قبول کنند در اساسنامه آورده‌شود. اولین ماده را خودش پیشنهاد کرد، «موضوع کار جلسه نقد و بررسی شعر و داستان می‌باشد.»

یکی گفت باید مشخص شود که این داستان و شعر آیا فقط شامل زبان فارسی می‌شود، یا نه. اعتراض دیگر این بود که باید اولویت به بررسی آثار اعضا داده شود. دست آخر ابراهیم هم پیشنهاد کرد که کلمه‌ی می‌باشد حذف شود و از فعل بهتری استفاده شود. ابراهیم با هر چیزی موافق بود،‌ به شرط آنکه از کلمه‌ی می‌باشد استفاده نشود.

قبل از رأی‌گیری برای تصویب اولین ماده‌ی اساسنامه، یکی دیگر بلند شد و گفت که پیشنهادی دارد. پیشنهادش این بود که کارگاه به عنوان سازمانی غیر‌انتفاعی به ثبت برسد.

نوشتن اساسنامه به حال تعلیق در آمد و بحث بر سر ثبت کارگاه درگرفت. گروهی مزیت‌های ثبت تشکل غیر انتفاعی را شرح می‌دادند و گروه دیگر در ضروری نبودن آن. بحث داغ شده بود که صدای دیگری بلند شد، «شما ملت همیشه کرنا را از سر گشادش می‌زنین. دوستان، هر موجودی اولین چیزی که لازم داره، اسمه. اسم کارگاه که از همه‌ چیز ضروری‌تره هنوز تعیین نشده.»

چند نفر در تأیید او زمزمه کردند. کسی که برای ثبت کارگاه مبارزه می‌کرد داد زد که اسم مرحله‌ی بعدی است. اول باید تکلیف ثبت کارگاه معلوم شود، بعد نوبت به تعیین اسم می‌رسد. مرد هوادار نام‌گذاری داد زد، «آخه اگه اسم نداشته باشی، چی رو می‌خای ثبت کنی؟ باید یه اسم باشه که ثبتش کنی یا نه؟»

پیرمردی با لباس مرتب و سبیل سفید نوک‌ برگشته از ردیف ته اتاق بلند شد و آرام و با قدم‌های شمرده، یک‌راست به سمت میز شاهرخی آمد. رو به شاهرخی ایستاد و گفت، «با اجازه». همه ساکت شده بودند. پیرمرد برگشت و رو به حاضران با صدایی که کمی حالت آواز داشت، خاند،

«در کارگه کوزه‌گری بودم دوش

دیدم که هزار کوزه گویای خموش

این کوزه (دستش را به حاضران سمت راست دراز کرد) به آن کوزه (به سمت چپی‌ها اشاره کرد) همی‌کرد خروش

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش؟»

چرخی زد و رو به شاهرخی مصرع آخر را تکرار کرد‍‍‍، «کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش؟»

شاهرخی به‌ آرامی از جایش بلند شد. پیرمرد رو به او تعظیم کرد و با شتاب از اتاق بیرون رفت. چند لحظه‌ای همه ساکت به هم نگاه کردند. کسی که پیشنهاد ثبت کارگاه را داده بود آرام گفت، «انگار حالش خوب نبود. خوب ما کارمون را ادامه بدیم.»

یکی گفت، «خودش چی‌کاره بود‍؟ کوزه‌‌گر بود، خریدار بود، کوزه‌فروش بود، کدومش بود؟»

کسی که اساسنامه را می‌نوشت داد زد که بعضی‌ها رعایت هیچ چیز را نمی‌کنند. وسط نوشتن اساسنامه هی بلند می‌شوند و پَرِش‌های ذهنی‌شان را به دیگران منتقل می‌کنند. او از بقیه خاست که ساکت بمانند تا رأی‌گیری برای ماده اول اساسنامه انجام شود. کسی که هوادار نام‌گذاری بود جواب داد، «نه آقا، این‌طور نیست. مسئله این است که ما ترتیب کار را رعایت نکرده‌ایم. حالا هم که دیر نشده. من می‌گویم که یک قدم برگردیم عقب، اسم این کارگاه محترم را تعیین کنیم، بعد برویم سراغ اساسنامه. توی همین اساسنامه هم باید یک اسمی بالاخره برایش بنویسیم. کارگاه خالی خالی که نمی‌شود. اگر اسم نداشته باشد، کسی این اساسنامه را بخاند، خیال می‌کند دارد از کارگاه نجاری یا جوش‌کاری حرف می‌زند.»

صدایی بلند شد، «شاید هم کارگاه کوزه‌گری، به قول اون دوستمون که در رفت.»

مسئول اساسنامه خودکارش را گذاشت روی میز و دستش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد ، «آقا من می‌کشم کنار. خرِ ما از کره‌گی دم نداشت.»