اولین جلسهی کارگاه را در یکی از اتاقهای کتابخانهی عمومی ونکوور گرفتیم. آدمهای زیادی آمده بودند. از کت و شلواری مثل دکتر و مهندس گرفته تا کارگر ساختمانی و شاگرد پیتزایی. ابراهیم برنامه را اعلام کرد و احمد شاهرخی را معرفی کرد، به عنوان نویسندهای که از ایران آمده. همانطور که قرار گذاشته بودیم، توضیح داد که برنامهی ما تجربه و یادگیری داستان و شعر است. بنا بر این، جایی برای بحثهای سیاسی و اجتماعی نیست. شاهرخی پیش از شروع بحث، از حاضران خاست که تک تک خودشان را معرفی کنند و خلاصهای از کارهای ادبیشان را بگویند. دو نفر از ردیف اول خود را معرفی کردند. نفر سوم گفت که قبل از معرفی خودش، از شاهرخی سؤالی دارد. شاهرخی استقبال کرد. گفت، «آقا، معرفی حاضران به چه منظوری است؟ عرض بنده این است که شرح حال ما چه تأثیری میتواند داشته باشد بر این که داستان و شعر چیست و چطور باید نوشت؟ به نظر بنده، بهتر است شما اصول داستان نویسی را خلاصه و مفید بفرمایید، هر کس هم مایل باشد، میتواند یادداشت بردارد.»
شاهرخی که انگار کمی جا خورده بود، چند لحظه مات نگاه کرد، ولی دستآخر با لبخندی سعی کرد خودش را عادی نشان دهد. جواب داد که هدف از معرفی این است که به یک شناخت کلی از فضای کارگاه و علاقهی مشترک حاضران برسند تا بتوانند مطالب را متناسب با سطح و علاقهی اکثریت حاضران ارائه کنند. در ضمن، آشنایی حاضران با همدیگر هم برای مشارکت در کارگاه مفید است. فردی که اعترض کرده بود در جواب گفت، «راستش، قانع کننده نیست، ولی اگر بقیه حرفی ندارند، من هم تابع جمع.» و خودش را خیلی اجمالی معرفی کرد.
معرفی که تمام شد، شاهرخی گفت که او خلاصهای از مکتبهای ادبی را در هر جلسه ارائه می کند و داستانهای نمونهی هر کدام را بررسی میکند. یکی پرسید «این مکتبهای ادبی شامل کدامها میشود؟»
شاهرخی جواب داد، «به عنوان مثال فرمالیسم، ساختار گرایی، رئالیسم جادویی، مینیمالیسم و غیره.»
مرد خوش لباس که کراوات زده بود و ریش بزی داشت، اعتراض کرد، «آقا ما خودمان مولوی و بیهقی داریم، نظامی داریم، سعدی داریم. حتا همین رستم التواریخ آصف الحکما هم از آن داستانهای خارجی مثل مارکز و پارکز چند سر و گردن بالاتر است. آقا به خودتان بیایید. اینجا که ما هستیم دیگر احتیاجی به معرفی کتابهای غربیها نداریم. تو را خدا شاهنامهی خودمان مگر چه عیبی دارد؟»
پیش از آنکه شاهرخی فرصت جواب دادن پیدا کند، مرد میانهسالی که چشمهایش را تند تند هم میزد، جواب داد، « رستم التواریخ آصف الحکما که ناپلئون را پادشاه انگلیس معرفی میکند کجا و مارکز کجا؟ چه ربطی دارند، آقا. رستمالتواریخ یک کتاب تاریخی است، آن هم پر از اشتباه و دروغ. ارزش ادبی هم ندارد.»
مرد اولی جواب داد، «خوب حالا رستمالتواریخ را فراموش کنید، شاهنامه را چه میگویید. حماسهی شاهنامه را باید خاند. وقتی غربی ها خودشان اعتراف کرده اند که شاهنامه یک شاهکار جهانی است، خجالت دارد که ما خودمان بی احترامی کنیم. من کتابهای این آقایان که اعتراف کردهاند را هم دارم.»
شاهرخی سرفهای کرد و جواب داد، «خوب، بزرگان زبان فارسی به جای خودشان. ولی ما اینجا از داستان مدرن حرف میزنیم.»
مرد دیگری گفت، «آقا خیلی جدی نگیرید. این آقای ملکزاده کارش همین است. تازه فکر نمیکنم خودش هم یک دور تمام شاهنامه را خانده باشد.»
چند نفری خندیدند. ملکزاده بلند شد و در حالی که سرخ شده بود و میلرزید رو به مرد گفت، «من با شاهنامه بزرگ شدهام، آقا. مثل تو نیستم که روزی سه بار کل آثار لنین را دوره میکنی ولی یکبار هم حاضر نیستی شاهنامه را بازکنی.»
ابراهیم مداخله کرد، «خاهش میکنم دوستان. ما که نیامدهایم بحث سیاسی کنیم. اجازه بدهید آقای شاهرخی بحث را شروع کنند. هر کس فکر میکند که این جلسه به دردش میخورد، میتواند بماند. هر کس هم که به هر دلیلی بحث را مناسب خودش نمیبیند، میتواند تشریف ببرد.»
مردی که با ملکزاده حرفش شده بود گفت که محض اطلاع ملکزاده مجموعه آثار لنین بیش از چهل جلد دویست، سیصد صفحهای است و سالها وقت میبرد تا دورهاش کنی.
خانمی بلند شد و گفت، «اجازه بدهید من هم فقط یک جمله عرض کنم. میخاستم از آقای شاهرخی بپرسم آیا شما قرار است از شادروان مختاری هم چیزی تدریس کنید؟»
شاهرخی گفت که به نظرش مختاری نظریهپرداز ادبی به آن شکل نباشد. ولی شاید از شعرهایشان گاهی توی بحثها استفاده کند. نزدیک یک ساعت از جلسه گذشته بود و هنوز شاهرخی نتوانسته بود که جلسه را شروع کند. خودش را جابهجا کرد و نگاهی به من انداخت. لبخندی زدم و سعی کردم بهاش بفهمانم که باید زودتر شروع کند. همین که گلویش را صاف کرد، مرد دیگری با صدایی گرم و گیرا که شمرده شمرده حرف میزد گفت، «آقای شاهرخی! گمان میکنم این پرسشهایی که دوستان میکنند به این دلیل است که ما یک اساسنامهی مشخصی برای جلسه نداریم. اگر کمی وقت بگذاریم و یک اساسنامه بنویسیم، خیلی از این ابهامها برطرف میشود.»
شاهرخی به ابراهیم و من نگاه کرد. هاج و واج بود. من گفتم، «کجای دنیا کارگاه ادبی اساسنامه دارد؟ نه آقا، لزومی ندارد.»
مرد دوباره دلیل آورد که اساسنامه خیلی خوب است. حاضران هم حدود کار دستشان میآید. از طرف دیگر، اگر کسی بعدها به ما بپیوندد، دیگر لازم نیست همه چیز را از اول برایش توضیح بدهیم. یک نسخه از اساسنامه را میدهیم دستش و میگوییم اگر آن را قبول دارد بیاید.
شاهرخی هم گفت که کارگاه داستان اسمش رویش است. همه میدانند که کار ما چیست. ولی پیشنهاد اساسنامه بر عکس نظر شاهرخی و من، به سرعت پرطرفدار شد و چند نفر دیگر هم آن را تأیید کردند. مرد پیشنهاد کننده گفت که رأی بگیریم. ابراهیم دوباره دخالت کرد و گفت که تنفس اعلام شود و بعد از تنفس رأی بگیریم.
ابراهیم، در موقع تنفس، شاهرخی و من را به گوشهای برد و گفت، «این بابایی که پیشنهاد اساسنامه داده، با بیشتر بچهها دوسته. بهتره اینا را حفظ کنیم. به نظر من بگیم اساسنامه را بنویسن. اگه رأی بگیرن، من میدونم که اون رأی میاره، اونوقت ما کِنِف میشیم.» تسلیم شدیم. مرد پیشنهادکننده خودکار و کاغذش را برداشت و درخاست کرد که حاضران هر مادهای به نظرشان میرسد، پیشنهاد کنند و هر پیشنهادی را که اکثریت قبول کنند در اساسنامه آوردهشود. اولین ماده را خودش پیشنهاد کرد، «موضوع کار جلسه نقد و بررسی شعر و داستان میباشد.»
یکی گفت باید مشخص شود که این داستان و شعر آیا فقط شامل زبان فارسی میشود، یا نه. اعتراض دیگر این بود که باید اولویت به بررسی آثار اعضا داده شود. دست آخر ابراهیم هم پیشنهاد کرد که کلمهی میباشد حذف شود و از فعل بهتری استفاده شود. ابراهیم با هر چیزی موافق بود، به شرط آنکه از کلمهی میباشد استفاده نشود.
قبل از رأیگیری برای تصویب اولین مادهی اساسنامه، یکی دیگر بلند شد و گفت که پیشنهادی دارد. پیشنهادش این بود که کارگاه به عنوان سازمانی غیرانتفاعی به ثبت برسد.
نوشتن اساسنامه به حال تعلیق در آمد و بحث بر سر ثبت کارگاه درگرفت. گروهی مزیتهای ثبت تشکل غیر انتفاعی را شرح میدادند و گروه دیگر در ضروری نبودن آن. بحث داغ شده بود که صدای دیگری بلند شد، «شما ملت همیشه کرنا را از سر گشادش میزنین. دوستان، هر موجودی اولین چیزی که لازم داره، اسمه. اسم کارگاه که از همه چیز ضروریتره هنوز تعیین نشده.»
چند نفر در تأیید او زمزمه کردند. کسی که برای ثبت کارگاه مبارزه میکرد داد زد که اسم مرحلهی بعدی است. اول باید تکلیف ثبت کارگاه معلوم شود، بعد نوبت به تعیین اسم میرسد. مرد هوادار نامگذاری داد زد، «آخه اگه اسم نداشته باشی، چی رو میخای ثبت کنی؟ باید یه اسم باشه که ثبتش کنی یا نه؟»
پیرمردی با لباس مرتب و سبیل سفید نوک برگشته از ردیف ته اتاق بلند شد و آرام و با قدمهای شمرده، یکراست به سمت میز شاهرخی آمد. رو به شاهرخی ایستاد و گفت، «با اجازه». همه ساکت شده بودند. پیرمرد برگشت و رو به حاضران با صدایی که کمی حالت آواز داشت، خاند،
«در کارگه کوزهگری بودم دوش
دیدم که هزار کوزه گویای خموش
این کوزه (دستش را به حاضران سمت راست دراز کرد) به آن کوزه (به سمت چپیها اشاره کرد) همیکرد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟»
چرخی زد و رو به شاهرخی مصرع آخر را تکرار کرد، «کو کوزهگر و کوزهخر و کوزهفروش؟»
شاهرخی به آرامی از جایش بلند شد. پیرمرد رو به او تعظیم کرد و با شتاب از اتاق بیرون رفت. چند لحظهای همه ساکت به هم نگاه کردند. کسی که پیشنهاد ثبت کارگاه را داده بود آرام گفت، «انگار حالش خوب نبود. خوب ما کارمون را ادامه بدیم.»
یکی گفت، «خودش چیکاره بود؟ کوزهگر بود، خریدار بود، کوزهفروش بود، کدومش بود؟»
کسی که اساسنامه را مینوشت داد زد که بعضیها رعایت هیچ چیز را نمیکنند. وسط نوشتن اساسنامه هی بلند میشوند و پَرِشهای ذهنیشان را به دیگران منتقل میکنند. او از بقیه خاست که ساکت بمانند تا رأیگیری برای ماده اول اساسنامه انجام شود. کسی که هوادار نامگذاری بود جواب داد، «نه آقا، اینطور نیست. مسئله این است که ما ترتیب کار را رعایت نکردهایم. حالا هم که دیر نشده. من میگویم که یک قدم برگردیم عقب، اسم این کارگاه محترم را تعیین کنیم، بعد برویم سراغ اساسنامه. توی همین اساسنامه هم باید یک اسمی بالاخره برایش بنویسیم. کارگاه خالی خالی که نمیشود. اگر اسم نداشته باشد، کسی این اساسنامه را بخاند، خیال میکند دارد از کارگاه نجاری یا جوشکاری حرف میزند.»
صدایی بلند شد، «شاید هم کارگاه کوزهگری، به قول اون دوستمون که در رفت.»
مسئول اساسنامه خودکارش را گذاشت روی میز و دستش را به نشانهی تسلیم بالا برد ، «آقا من میکشم کنار. خرِ ما از کرهگی دم نداشت.»

0 comments:
ارسال يک نظر