علی نگهبان
برگرفته از وبسایت شهرگان
ـــــــــــــــــ
نه مخملی نه سبز
سرخ است سرخ
گرم و تپنده همچون ستارهای نوزاده که در زِهدان کهکشان به هم میرسد
تو شال سبزی داشتی
اما به خاک افتادی با گونههای سرخ و پیشانی سرخ
شالت سرخ
آن شب تو را کنار رودی از گراس و تکیلا خواباندم
و تا بامداد، چون زنی به درد زایمان،
به خود پیچیدم.
من مرگ را دیدهام
و او هیچ سرخ نبود
یکبار به شکل مجسمهی به زیر کشیدهای دیدمش که کودکان
بر آن میشاشیدند، و آقا حبیب قناد هم.
برادرم دستم را کشید و گفت، «زیپت را بالا بکش. حیف شاش.»
و بر مرگ لگد زدیم.
مرگ را به راحتی باز میشناسم، چرا که او
از تماشای چهرهی دختری پنج ساله در خواب نیمهشب
لذتی نمیبرد.
من مرگ را دیدهام
کنار راه تهران-قم
به شکل گربهی سیاه فرتوتی کز کرده بود، بی افتخار
بی غرور
با تکبری تمام اما صدقه میستاند.
تو شال سبزی داشتی
ولی نمردی بلکه سرخ شدی، و این افتخار و سرمستی است.
میبینی؟ مرگ رنگ ندارد رفیق
نه سیاه است، نه سبز، نه سفید
اما تنها یکی است که بر او میشورد
مرگ وِردی بود که ملتی را به خواب میکرد
باطلالسحرش اما سرخ
سرخی که از دهان و بینی و سینهات جوشید.
حکایت بارگاه مقرنس و ککه دزدی برای بارآوری بستان امرود
علی نگهبان
ونکوور
فصلی خواهم نبشت در ابتدای اين، در باره ى ککی که توی پاچهام افتاده و پس به شرح قصه شد.
امروز که اين قصه آغاز میکنم در روزگار به قولی فرخ حاج احمد آقا (مخالفانش به او ککه دزد میگويند!) و از اين قوم که من سخن خواهم راند چه میدانم که چند تن زندهاند و در کدام گوشهای افتاده(البته به جز رضا كه بعدن خودتان مى فهميد.)و کناس بزرگ، همان پيرمردی که استاد احمد بود، چند سال است تا گذشته شده است و کسى چه می داند که به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار يا ناگرفتار. ما را بدو کار نيست. چه عمر من هم به... چيز آمده و بر اثر وی میببايد رفت. و در تاريخی که میکنم آن گويم که تا خوانندگان با متن اندرين موافقت کنند. با دليل و با مدرک. اين خط و اين هم متن.
روزى، روزگارى به درکه رفته بودم. احمد را ديدم. چای گرفتيم. من حساب کردم. احمد که ديگر به خصوِص بعد از اينكه من چاى را حساب كردم، صميمیتر شده بود، گفت: "میخواهيم با چند تا از بچهها از جمله رضا که خودش ناشر است يک مجموعه قصه در بياوريم. تو هم چيزی بنويس. به هرحال چون دانگی پول چاپ را حساب میکنيم ارزانتر در میآيد. رضا هم سعی میکند از راههايی که خودش بلد است هزينهها را پايينتر بياورد و مجوز بگيرد."
خلاصه اين کک را احمد آن روزها كه هنوز يك احمد خشك و خالى بود، توی پاچهمان انداخت. ما هم شروع کرديم به تخيل. در يکی از جاهايی که برای تخيل بسيار مناسب است (۱)، قصهای مثل صاعقه يکباره به دلم الهام شد که چون موضوع پرتحرکی داشت و چند صحنه بزن و بکش هم چاشنیاش بود همين طوری قبل از تصويب (بله تصويب!) به قيمت خوبی فروختم به کسی که فيلمش کند. ابته تصويبش را خودش به گردن گرفت. آخر قصه سرتاسر حادثه بود و كنش. و البته بى واكنش هم نبود. حيف بود آن را به چاپ در يك مجموعه قصه كوتاه محدود كنم. پولم را كه گرفتم، رفتم کمی خوش باشم.
گفتم، حالی خوش دار اين دل پرسودا را. چرا که بعد از اين فصلی خواهی نبشت ذکر آوازهايی که ناخواناست. ذکر درهايی که ناگشودنی است. امرود، امرود. برنامده و گذشته بنياد مکن(شايد هم فرياد مكن). ذکر باغهايی به سان عروسی آراسته در آسمان که بردوش فرشتگان نازل و بر زمين تعبيه شدهاند. (اين شر و ورها را داشتم به خودم مىگفتم.) به دستار ابريشمين عرق از پيشانی بِستُرم و گم شوم در درهای بسيار، درهايی که تنها يکی از آنها برای گم شدن هزار چون من کافی است. بروم تا آنجا كه ردِّ دامنی بلند از پيچ کوچهای ناپديد میشود. فصلى خواهم نوشت ذكر آنكه گم شد. يک دامن اخرايی ميان اين همه کوچه. همچون نسيم پرسه زن در ميان امرود بنان بس بسيار. گز میکنی کوچهها را يکی يکی. فصلى ذکر کوچههايی که گزمی شود يکی يکی. فصلی که چون برگ زرين دست به دست بگردد و مردمان بردل و ديده نهند. (زرشك!)
حالی خوشدار اين دل پرسودا را؟ چه دلی چه سودايي؟ من که قصههای ديگری را که قرار است توی اين مجموعه چاپ بشود نديدهام. اگر کارهايشان ارزش هنری چندانی نداشته باشد چه؟ کار من هم بیاعتبار میشود. نويسنده بايد آبروی نويسندگی خود را حفظ کند. نبايد مطلبش را بدهد هر جايی چاپ بشود. کسی که مطلبش شايستگی چاپ شدن در کنار آثار بزرگترها را ندارد نبايد کنار کار آنها چاپش کند. اگر اين کار را بکند بايد چپقش را چاق کرد.
چيزی خواهم نوشت ذکر چپقی که از احمد چاق شد. چاق كه نه، ولى مىنويسم كه بشود. افشاگرى، بعله! اين بیشرف از اين طرف به ما گفته بود قصههايمان را با هم چاپ کنيم، آنوقت خودش قصهاش را تنهايی منتشر کرده. از آن گذشته، برداشته يکی از حرفههای پر زحمت را بهانه بیپرواييهايش کرده است. اگر خربزه گرگاب اصفهان و کاهوی برازجان و هندوانه نمی دانم کجا معروف و پرطرفدار شده، به خاطر زحمتهای دلسوزانه همين قشر است. کنّاس (۲) بيچاره زحمت میکشد از يک طرف چاه خلای مردم را تخليه میکند، و از طرف ديگر کود ميوهجات و سبزیجات خوراکی مردم را از بهترين نوعش تأمين میکند. کنّاسی يک چيز است و ککه دزدی يک چيز ديگر.
من به کسی بی جهت لقب بیشرف نمیدهم، ولی انصافا اگر شما جای من بوديد به اين شخص چه میگفتيد؟ مخصوصا که رفته پسله نشسته و گفته که من باعث شدهام به اين کار کشيده شود. من به شرفم به وجدانم اگر اين کار را کرده باشم. تنها چيزی که بين ما بوده کتاب مجمع الدعوات کبير بوده، که از پدر بزرگم به من رسيده بود. خدا بيامرز خيلی هم سفارش کرده بود که هيچ کس نبايد از وجود آن كتاب باخبر شود. ناپختگى كردم و امانت دادمش به احمد که از آن به نفع مستضعفين استفاده كند.
او هم نه گذاشت و نه برداشت و يكراست رفت سراغ اين دعا که در صفحه ۲۱۴ قسمت حاشيه آن کتاب زير عنوان "در توسعه روزی" آمده است به اين شرح:
اَّرَش اَنارَش و صَنْقوّرَش، كرش كنارش و صنقورش،
الرجا الرجا، اهنوس اهنوس. (۳)
و در طريقه ى استعمال آن آمده بود:
هر که اين دعا را بر کاغذی زرد نويسد و در کيسه زرد نهد از پی هر حاجت رود برآورده شود. احمد دعا را در جيبش گذاشت، و رفت و رفت تا به بستان مرود رسيد. پای درختی در بستان امرود نشست و آنقدر با خود فکر کرد که خوابش برد. البته يكبار به من گفت كه براى مستضعفين نيت كرده بوده. دروغ مىگفت، بىشرف. مىگفت كه با صداى تاراق تاراقى از خواب پريد. ديده بود كه پير مردی کنارش نشسته(۴). پيرمرد داشته با تسبيح دانه درشتش ذكر مىخوانده. به قول احمد، پيرمرد پکی به سيگار بدون فيلترش زد که دود آن از لابلای سبيلش نيم ساعتی بعد توانست راه خروج پيدا کند. بعد دنباله ريشش را توی مشتش گرفت و گفت: "اينايه تو آسياب سفيد نکردم كه پسر. تو انقذه چى هم حاليت نشده كه شاعر ميگه نابرده رنج گنج ميسر نمیشود؟ وخى باشم بيا تا آرزوته بشت برسونم. فقط هرچی بشت گفتم بگو چشم."
احمد مىپرسد، "آخه دليلى، مدركى، چيزى."
پيرمرد بر ميگردد مىگويد، "مگه تو نبودى كه جلز و ولز مىكردى، كرش كنارش، الرجا، الرجا و ايجور چيزا؟ خب، الرجا چه معنى ميده؟ الرجا يعنى من ديگه! حالا بكش بريم، معطل نكن ديگه بابا."
احمد با او بلند شد. پيرمرد کج بيلی به دستش داد. گفت، "اين کجل بيل از حالا مال توئه.اي درختا، دونه دونه شون مديونش. دنبالم بيا." پيرمرد گاری قراضه اى را هل میداد و احمد هم کج بيل به کول، به دنبالش. پرسيد، "کجا میريم؟" پيرمرد گفت، "کجاش ديگه به تو مربوطى ني. فقط بشت بگم که می خوام حاجتته برآورده كنم. اگه بخوای پول خرج کنی که به هيچ جا نمیرسی. بايد ککه دزدی کنی. خودمم بشت کمک میکنم."
احمد گفت، "ككه دزدى كه نشد كار. من توسعه روزى خواستم، تو ميگى اين صحرا را پر از ككه كنيم؟ مگه ككه هم شد رزق و روزى؟"
پيرمرد دست احمد را گرفت و گفت،"بيا ببرمت بستان امرود خودمو نشونت بدم كه حاليت بشه با ككه چه كارا كه نمىشه كرد."
احمد باغى ديد به سان عروسى آراسته در آسمان هفتم (همانجا كه بهشت بايد باشد). باغى كه بر دوش فرشتگان بر زمين نازل شده باشد. احمد پرسيد، "يعنى من ميتونم يه همچه باغى داشته باشم؟" پيرمرد جواب داد، "فقط هر چى بشت ميگم، نه نگو."
احمد گفت، "اين گاريه که واسه دزدی خوب نيست. چرخاش خيلی جريق جريق میکنه. بايد بی سر و صدا کار کنيم." پيرمرد گاری را نگه داشت. برگشت. دست به کمر زد و گفت، "حالا تو جغله میخواى كردن ياد بابات بدی؟"
احمد گفت، "ببخشيد. همين طوری گفتم."
زير يک هشتی گاری را نگه داشت، "برو جلو ببين کدومشون درش وازه." احمد جلو خانهای که درش باز بود ايستاد و اشاره کرد که، "اين در بازه."
پيرمرد در حالى كه يك توبره چرمی را از توی گاری بيرون مىآورد، گفت، "گوشت با مه باشه. هر وخ كسى اومد، مه ايجورى خبردارت مىكنم: قار قار، قار قار. تو گوشت رف؟" احمد گفت، "بله، رفت."
توبره را انداخت روی کول احمد و گفت، "جلدى بپر تو خلا پرش کن." احمد توبره را پر کرد و پيرمرد آن را توی بشکه، روی گاری خالی کرد.
بار دوم که توبره نيمه پر شد صدای مرد صاحبخانه بلند شد که، "ضعيفه پررو، اي دفه پرسيدی، چيزی بشت نگفتم. اگه بعد ازى بپرسی کجا ميرم، كجا ميام، زبونته از حلقومت مىكشم بيرون."
قار قار پيرمرد بلند شد. احمد با توبره نيمه پر پريد بيرون. پيرمرد در حال فرار گفت، "يالا در برو. اگه بگيرن چپقمونه چاق میکنن."
در رفتند. به کوچههای ديگر رفتند. بشکه که پر شد، پيرمرد احمد را به زمين برهوتى برد و گفت كه ککهها را آنجا خالی کنند.
آنقدر ككه دزديدند و در زمين احمد خالى كردند تا وقتی که کود هميشگی بستان امرود تأمين شد.
احمد گفت، "خب کو؟ پس نهالش کجاست؟" پيرمرد ارهای به دستش داد و گفت، "نهال؟ دارى يه چيزى مىشى. دنبالم بيا."
کوچه باغهايی شايسته گم شدن. کهکشانهای امرود مدار در مدار. پرداخته شده در ميان آسمان. ديوارهای نرم با شاخههای سرک کشان. حالی خوشدار و عمر برباد مکن.
گاری از جريق جريق افتاد. گفت، "يالا ببُر و بريز تو گاری." بغل بغل نهال امرود را به گاری ريختند. احمد پرسيد، "اين باغ هم مال خودته؟" پيرمرد گفت، "مگه مه خلم كه باغ خودمه داغون كنم محض خاطر تو؟" و توضيح داد كه آن باغ مال رقيبش بوده كه هميشه مىرفته در محله اى كه محدوده ى او بوده دزدى مىكرده. احمد گفت، "آهان."
دختری با دامن اخرايی از لابلای شاخه هاى امرود پا به فرار گذاشت. پيرمرد دنبالش کرد. احمد داد زد، "چه کارش داری. ولش کن." پيرمرد دنبال دختر داد مىزد، "در چرامیری؟ بيا بشت برسونم به آرزوت." دختر با سرعت دور مىشد.پيرمرد داد زد، "اگه بگيرمت، چپقته چاق میکنم. ا مه فرار مىكنى، هان؟"
احمد ترکهای بريد و دويد دنبال پيرمرد. گفت، "پيرمرد ريغو الان دخلتو ميارم. اين سبک بازيا ديگه ازت گذشته. اگه يه جوون دنبال دخترا بذاره، يه چيزي. نه تو زپرتى." پيرمرد برگشت. هن و هن میکرد، طورى كه بوی عرقش عطر امرود را از بين مىبرد. احمد با ترکه جلو رفت، "چکارش کردی پيرمرد؟"
پيرمرد رو در روی احمد ايستاد. چانه احمد را دو انگشتی گرفت و تکان داد: "ايدفه گنده گوزى كردى، چيزی بشت نگفتم، اگه يه دفه ديگه اَ اى غلطا کنی، زبونته اَ حلقومت میکشم بيرون." دست به سينه احمد گذاشت و چنان هلش داد که احمد عقب عقب رفت و با کون خورد زمين. احمد همينجور که چهارچرخش توی هوا بود، گفت، "فصلی بايد نبشت ذکر دختری با دامن اخرايی که در بوستان امرود ..."؛ پيرمرد که گاری را هل میداد، نگه داشت و رو به احمد انگشت شست دست راستش را حواله کرد و گفت، "بيلاخ. اي گنده گوزيا بشت نيومده بچه. يالا بکش بريم."
احمد بلند شد. ارهاش را برداشت و به پيرمرد که رسيد، معذرت خواهى كرد و گفت، "اجازه بديد من گاری را هل بدم. هرچی باشه شما بزرگترين." بعد اضافه كرد: "نمى دونم چى شد كه تا دختره رو ديدم، كنترلم از دستم در رفت. شما مىگين عاشق شدهم؟"
پيرمرد نگاهى به احمد انداخت و گفت، "بپا گاريه هل مىدى، تلنگت در نره."
به اين ترتيب آنها کود و نهال بستان امرود را تأمين کردند آن هم از مرغوبترين نوعش، يعنى كود انسانى. و با پشتکارشان بستانهای امرودی پرورش دادند بس بسيار بارآور. پيرمرد چندی پس از به بار نشستن بستان امرود عمرش را داد به شما. احمد او را در ميان روح افزاترين بستان امرود به خاک سپرد و به رسم سپاسگزاری بر او مزاری بنا کرد، مزاری با بارگاه مقرنس و آن باغ را وقف گردشگاه مردم كرد.
اين چند سطر مربوط به بارآور شدن بستان امرود و مرگ پيرمرد و خاک سپاری او و ساخته شدن مزارش خود حکايتی مفصل دارد و اگر نويسنده پرگوی بیکاری باشی میتوانی يک رمان ده جلدی بنويسی. كه البته بعد از آن مچ دستت دچار آرتروز میشود. شايد هم خدا بهت رحم کند و مبتلا نشوی ولی حتما پرچانه میشوی. چون میخواستم اينها را پيش از آنكه به رضا ملحق شوم به جايى برسانم، اينجوری سمبلش کردم. خدا مرا ببخشد كه ناچار شدم با کلی بافی و توصيف کردن به طرزی غير نمايشی و غيرکارکردی، مطلبی تاريخی را خلاصه نويسی کنم. اميدوارم برای نويسندگان جوان باعث بدآموزی نشود و آنها مرتکب چنين عملی نشوند. مگر اينكه به مرض من دچار شوند. لازم است آنها همه نصيحتهای ازراپاوند در مورد شعر و حرفهای ياکوبسن و حتی دو مقالهای که خود من در مورد تکنيکهای نويسندگی در مجله علم و ادب امروز شمارههای ۱۰ و ۱۸ نوشته ام را دقيقا مطالعه و رعايت کنند.
وقتی احمد بارگاه و مزار استادش را به پايان برد اين چند خط را نوشت و در نسخههای زياد بين بازديد کنندگان و بقيه مردم پخش کرد:
"اينجا آرامگاه ابدی بزرگمردی است که حاجت نيازمندان را برآورده میسازد. چنان که جاجت مرا برآورده فرمود. هرکس از روی اين نوشته هفت بار بنويسد و درميان مردمان بپراکند حاجتش برآورده شود و اگر چنين نکند پس از هفت روز به مصيبتی گرفتار آيد."
يکی از آنها را به من داد. ديدم عجب مصيبتی شده اين احمد. اولا هرچه بدست آورده از همان کتاب مجمع الدعوات كبير به دست آورده که من به او دادم. از همان وردی که يادش دادم. ثانيا مگر آن پيرمرد برای او چکار کرد جز اين که او را به ککه دزدی کشاند. احمد كنّاس نبود. آن پيرمرد هم نبود. اى كاش بودند. کنّاسی شغل خيلی شريفی هم هست. مثل هزارها شغل ديگر. چندين ميليون آدم حتما توی دنيا از همين راه ارتزاق میکنند.
باور کنيد وقتی بچه بودم بارها شاهد بودم که در خانه را مىزدند. وقتی مىپرسيديم "کيه"، میگفت، "کنّاسم، ککه داری صاحبخونه؟" يکبار دوان دوان رفتم پيش پدرم که داشت صورتش را اصلاح میکرد. گفتم، "بابا، بابا." گفت، "جون بابا، چيه عزيزم؟"
گفتم، "باباجون ککه داری؟" پدرم که ۴۸٪ صورتش کف آلود بود، سرم داد كشيد، "خفه شو بزمجه." و ريش تراشش را چنان پرتاب کرد که زوزه کشان از بغل گوشم در رفت. فرار کردم و توی زير زمين قايم شدم. ديگر نفهميدم آيا کسی در را به روی کنّاس بيچاره باز کرد يا نه. توى زير زمين، به ترک ديوار خيره شدم و دعا کردم که ای کاش چاه خلايمان پر شده بود و يک عالمه ککه داشتيم تا میتوانستيم دل آن کنّاس را شاد کنيم.
احمد هنوز حاج آقا نشده بود ولى داشت كارش بالا مىگرفت. به خودم گفتم اگر من نويسنده از پس اين ککه دزد نوکيسه بر نيايم، قلمم را غلاف میکنم. ما قلم بدستان در برابر کلاشهايي اين چنين نبايد ساکت بنشينيم. تعهدمان ايجاب میکند که دستشان را رو کنيم به همين علت مقالهای نوشتم با نام تو که بزرگ نبودی، چگونه بزرگ شدی. آن مقاله در شماره ارديبهشت مجله علم و ادب امروز قرار بود چاپ بشود ولی چون سردبير مجله گفت كه آنها در کوتاه کردن و خلاصه کردن مقاله آزادند، به من برخورد. آن را فرستادم فرنگ و آنجا توی مجلهای که مال فارسی زبانها بود چاپ شد. در آن مقاله به روشی صد در صد علمی، تمايزات کنّاسی و ککه دزدی را بر شمرده، چگونگی مقام يافتن احمد را مستدل بيان نموده، افشا کردم.
در بعد از ظهری از همان ارديبهشت ماه به درکه رفته بودم. پيرمردی کنارم نشسته بود چيز میخواند. نوشته را شناختم. مال احمد بود. گفتم، "پدرجان شما که سنی ازتان گذشته. درست نيست اينجور نوشتهها را بخوانيد."
بعد با بيان تأثير گذارم ادامه دادم که:
کلام آن سرمايهای است که با اعتماد به انسان سپرده شده است. و بايد از آن حمايت شود. نه آن طور که اغلب اتفاق میافتد در دست انسانها به ضعف گراييده وصل شود. کلام میتواند حيات بخش يا ممات بخش باشد. چرا که در آن قوتی عظيم نهفته است کهما آن قدرت را هرگز نمیتوانيم ارزيابی و سنجش کنيم. در اين قدرت کلام است که مسئوليت فوقالعاده بردوش شاعر و نويسنده نهاده میشود. اما ككه دزدى كه اداى نويسنده ها را درمىآورد، با سايه زدنی غلط بر پيکر کلام، میتواند موجبات سوءتفاهمهای خطرناکی را فراهم آورد. (۵)
حرفم که تمام شد، پيرمرد پکی به سيگار بدون فيلترش زد که دود آن از لابلای سبيلهايش نيم ساعتی بعد توانست راه خروج پيدا کند. دنباله ريشش را توی مشتش گرفت و گفت، "اينها را تو آسياب سفيد نکردهام پسر. نمیخواد كردن ياد بابات بدی." بعد بلند شد و کاغذ را لوله کرد و توی جيب پشتش چپاند. ته سيگارش را جلوی پای من انداخت و با نوك پايش آن را له و لورده كرد. زير چشمى هم به من نگاه مىكرد. فكر كردم بين من ر آن سيگار رابطه اى وجود دارد. بدترين درکهای بود که تا حالا رفته بودم. دلم به حال پيرمرد ساده لوح سوخت. چه کسی به امثال احمد اجازه میدهد با قصه نماهای جلفشان فکر اين آدمهای نازنين را منحرف کنند؟
دختری با دامن اخرايی روی پل بستنی چوبی میخورد. بستنی داشت آب میشد و از لب و لوچه دختره میچکيد. با آستين دست چپش میخواست دهانش را پاک کند، لپ و بينىاش هم بستنی مالی شد. بستنی را روی دامنش گذاشت و انگشت سبابه دست راستش را توی بينىاش کرد. پيرمرد بالای سر دختره ايستاد. از جيبش يک دانه گلابی به او تعارف کرد. وقتی دختره گلابى را گرفت، به او گفت I Love You. رو را مىبينى؟ من که پخی داشتم میزدم زير خنده دهانم را گرفتم و پشت به آنها راه افتادم. در مورد مسائل عاطفی و معنوی دوست ندارم سر خر بشوم. هرچند در مقام يک نويسنده حق دارم به همه زوايای پيدا و پنهان زندگی آدمها سرک بکشم. (حوصله ارجاع به يادداشت آخر مطلب را ندارم، پس همينجا بگويم که رابله و باختين هم با من هم عقيدهاند).
ولی راستش اين موضوع دلچسب نبود. عشق همراه بستنی آبکی و انگشت توی دماغ کردن؛ اخ، تف تف تف. خيلی آدم يک جوری میشود. چيزهايی مثل رومئو و ژوليت را داغون میکند. اين جور موضوعی چيزی میشود مثل همان حکايت ککه دزدی احمد که انصافا نياز به نقدی جدی دارد. زيز درختی سايه سنگين دفترم را پهن کردم كه احمد را نقد كنم. و اين طور شروع کردم: هر آدم بزرگی مسيری را پيموده تا بزرگ شده است. گاه اين مسير، مسيرکثيفی بوده و افرادی که از آن گذشتهاند به گزاف تکيه برجای بزرگان زدهاند.
قصد داشتم با دليل و با مدرک حرفم را ثابت کنم. ولی به محض اين که نقطه پايان جمله را گذاشتم يک گلوله آب دهان و خلط سينه از بالای شاخههای درخت تالاپی افتاد روی دفتر. بالا را نگاه کردم. کسی بالای درخت نبود. کاغذ کثيف شده را از دفتر جدا کردم گفتم، "چه پرندههای خری داره اينجا. بی معنیها. اين کارهای ضدفرهنگی يعنی چه. من بالاخره کار خودم رو میکنم."
سرم را انداختم پايين که دوباره شروع کنم يک دانه گلابی از نمیدانم کجای درخت رها شد و با چنان سرعتی به کلهام خورد که دو سه بار مثل توپ چند متر بالا رفت و دوباره خورد توی سرم. از لولههای بينىام خون فواره زد بيرون. کاغذی از دفترم کندم و چپاندم توی لولههای بينىام تا خون بند بيايد. دفتر را زدم زير بغلم و دوتا پا داشتم دو پای ديگر هم قرض کردم و دفرار تا خود اتاقم. زنم پرسيد، "اوين-درکه رفته بودی، پس گلابی ملابيات کو؟" انصافا اگر کس ديگری جای من بود چه جوابی میداد؟ حتی اگر آدم فمنيست هم باشد نمىتواند از همچو سؤال بىجايى از كوره در نرود. ماندم که فحشهايم را به چه کسی بدهم، به جز خودم.
جاهای زيادی برای تفکر هست. من هم برای دستيابی به راه حل مناسب به يکی از اين جور جاها پناه بردم. وجدانا بايد اعتراف کنم که تفکر چقدر از هيجانات آنی و احساسات کورکورانه چيزتر است. مثلا در مورد همين پرسش زنم که، "گلابی ملابيات کو؟" به جای اين که راه فحش دانت باز شود، تفکر میتواند تو را به پرورشگاه گلابی، آن دامنههای سرسبز البرز ببرد و روحت را تلطيف کند. يا انديشيدن در مورد اين که گلابی از چه خانوادهای است، شرايط کشت و پرورش آن چگونه است. و از اين جور چيزها. اين را هم بگويم که لازم نيست کنجکاوی کنيد که من کاغذهايی را که برای جلوگيری از خون دماغ توی لوله بينیام چپانده بودم چکارشان کردهام. مسائل پيش پا افتاده در زندگی زياد است. من تنها بعضی از قسمتهای بدردبخور آن را جدا میکنم و بهتان میگويم. اگر هم شما نخوانيد، خوب، براى سايه خودم مىنويسم. شما هم (ببخشيدها) ديگر زيادی چيز نکنيد.
ضمن همين تأملات و تفکرات به اين نتيجه رسيدم که دل زنم را يک جوری بدست بياورم. بهش گفتم، "ببخشيدها پاک فراموش کردم. گلابيا تو کوله پشتی رضا جا مونده برم بيارم." حالا اصل رضايى در كار نبود. من تنها رفته بودم دركه. از خانه زدم بيرون. به خودم گفتم میروم از ميوه فروشی آن طرف خيابان کمی گلابی میگيرم، میگويم از اوين-درکه آوردهام. کی به کيه. دلشونو خوش میکنم خيلی هم خوبه. جلو دکه مطبوعاتی که رسيدم کسی ايستاده بود. پای چپش راستون بدن کردن بود و با نوک پای راستش روی زمين ضرب میگرفت. دست چپ به کمر زده بود و با دست راست تسبيح دانه درشتی میگرداند که مهرههايش تاراق تاراق صدا میکرد. مقابلش که رسيدم بالا را نگاه کرد و گفت: به به آقای دليل و مدرک، (تاراق تاراق) از اينورا؟ با خودم گفتم اين مردک چرا با خودش حرف میزند. از كنارش كه رد شدم، صدايش را شنيدم كه مىگفت، "قار قار."
به ميوه فروشی رسيدم. ميوه فروش صندوق ميوه را زمين گذاشت و جواب داد، "قار قار قاقار." بعد بالنگی که دور گردنش انداخته بود صورتش را خشک کرد (عرق صورتش را). رو به من گفت، "چه عجب، آقای دليل و مدرک. بفرمايين." گفتم، "ببخشيد، با من بوديد؟"
گفت، "نه بابا، کی با شما کار داره. فقط تا دليل و مدرکت يادت نرفته بنال."
گفتم، "دليل و مدرکی ندارم. لطفا همين جوری مقداری گلابی بديد."
ديدم صورت ميوه فروش سرخ شد. خم شد تخته صندوق ميوه را برداشت و در حال راست شدنداد زد، "يک گلابیای بشت بدم که چهل تا گلابی اَ بغلش در بياد. بیشرف."
ديدم دارد به من حمله میکند. قضيه جدی بود. آمدم دمم را روی کولم بگذارم، که مرد تسبيح بدست قار قار كنان پشت گردنم را گرفت، "کجا با اين عجله." شاتالاق، تاپالاق، گومب، کره خر، کولی، تاپالاق، گرومب. چند دقيقه بعد شنيدم که يکيشان میگفت، "به صورتش نزن جاش میمونه." بعد دو تا پايم را گرفتندو روى زمين كشيدندم تا دم دكه ى مطبوعاتى.
همين جوری که نرفتم خانه. اول رفتم مسجد سرکوچه سرو وضعم را مرتب کردم، بعد رفتم به زنم گفتم، "راستش کار خيری کردهام، شما هم حلالم کنيد." زنم پرسيد، "چه کاری؟" گفتم، "گلابيا را دادم به يه بيچاره مستحقی که سرراهم را گرفت. محض رضای خدا بهش دادم." زنم گفت، "خدا ازت قبول کنه. اين که کار خوبيه." با خودم فکر کردم خوب شد ازم دليل و مدرک چيزی نخواست. اگر مى خواست، چکار بايد مىکردم؟ هنوز فکرم به جايی نرسيده بود که در زدند. در را که باز کردم ديدم مردی تسبيح بدست مقداری گلابی آورده گفت، "اينايه گلابى فروش داد، (تاراق، تاراق) که براتون بيارم. كلی وقته براتون نگرداشته، نرفتين سراغش، (تاراق، تاراق) دادن من بيارم."
گفتم، "دست شما درد نکنه ولی به چه دليل آخه؟" گفت، "ای بابا، دليل چيه، قابلی نداره." زنم كه رفت توى آشپزخانه، مرد تسبيح به دست با صداى آرامى گفت، "اومدم يادت بيارم كه جيك، ميكت نباس در بياتا! زت زياد." و تاراق تاراق راه افتاد.
زنم از آشپزخانه داد زد، "کی بود؟" گفتم، "برامون گلابی فرستادن." گلابیها را به آشپزخانه بردم. پرسيد كه از کجا رسيده. گفتم، "نمیدونم شايد هم از بيابون." گفت، "چه جوری؟" گفتم، "تو نيکی میکن و در دجله انداز که ايزد در بيابانت دهد باز." گفت، "من میدونم." گفتم، "تو چه جوری میدونی؟" میخواستم هرچی از دهنم در مياد بهش بگم. آخه دلم به هزار راه رفت. ولی دندون رو جگر گذاشتم. گفتم، "نگفتی چه جوری میدونی." داشت ظرف میشست. گفت، "دستم بنده. تو جيبم نگاه کن خودت متوجه میشی."
دستم را توی جيبش کردم. کاغذی به دستم خورد بيرون آوردم. کاغذ زرد رنگی بود. لای کاغذ را باز کردم. نوشته بود، کرش کنارش و کهيورش، ارش انارش و صنقورش، الرجا الرجا اهنوس اهنوس. گفتم، "بيا. ديدی؟ هر غلطی که احمد میکنه به واسطه همين کتاب میکنه. حالا چهار روز ديگه که بخوايم قصههامونو چاپ کنيم قصه احمد بهتر از مال ما میشه. ای بشکنه اين دست. منو بگو که با دست خودم گور ادبی خودمو کندهام.
اين در و آن در زدم بلكه راهى پيدا كنم كه بتوانم احمد را افشا کنم. به اين نتيجه رسيدم كه راز آن کتاب را مفصل بنويسم و احمد را خلع سلاح کنم. گفتم، فصلی بايد نوشت ذکر رازهای ناگفته. دوباره نشستم که بیملاحظه بنويسم. يارب روا مدار گدا معتبر شود. از کجا بايد شروع کنم. از ککه دزدیهايش يا از نهال دزدیهايش يا از ...
خدايا میبينی؟ میخواستم کارهنری بکنم حالا ناچار شدهام پرده دری کنم. خودت رحم کن. اصلا همچو آدمی، ما به چه اعتمادی میخواستيم قصههای نازنيمان را بدهيم دستش که چاپ کند. از کجا معلوم که به نام خودش چاپ نکند؟ نشستم و راز احمد را نوشتم. تا نيمه شب هنوز داشتم رازنويسى مىكردم.
شب از نيمه گذشته بود که پنجره اتاق باز شد. حيوان دو پايى آرام پريد تو اتاق. وسط اتاق ايستاد. سه بار گفت، "قارقار، قارقار، قارقار." بلافاصله از در اتاق يک نفر ديگر وارد شد و کنار او، روبروی من ايستاد. دستکش دستشان بود. هر دو جوراب زنانه روی صورتشان کشيده بودند. جوراب پاريزين ترکيهای. اين که من چه وضعی داشتم ديگر بايد يک جوری از آن دو نفر بپرسيد. چون من خودم اصلا نمیدانم. دو تا دستبند از جيبهايشان بيرون آوردند. (بعد از اين مردی که از پنجره وارد شده بود را مرد پنجرهای و مردی را که از در وارد شده بود مرد دری میناميم.) مرد پنجرهای دست راست مرا با دست چپ خودش به هم بست و همزمان مرد دری دست چپ مرا با دست راست خودش چيز کرد. حالا دستهای من هر دو دستبند زده شده بود ولی آنها هر کدام يک دستشان آزاد بود. با دستهای آزادشان جوراب پشمی ضخيمی را که زنم برايم بافته بود، کشيدند روی سر و صورتم و راه افتاديم. يعنی گفتند راه بيفت، من هم افتادم.
ناچارم چگونگی پيمودن مسير و مسائل آن را تا رسيدن به بوستان امرود سانسور کنم و ادامه ماجرا را از آنجايى پی بگيرم که جوراب را از سر و صورتم برداشتند. کمی طول کشيد تا چشمم به روشنايى آفتاب اول صبح عادت كند. وقتی که توانستم اطرافم را ببينم، کسی جز خودم آنجا نبود.
در بوستانی بودم با امرود بنان بس بسيار به سان عروسی آراسته در آسمان که بردوش فرشتهگان نازل و برزمين تعبيه شده باشد. به جوانب خود نگريستم، از هر جهت تا چشمم توان ديدن داشت نديدم مگر درختان بارآور امرود. تنها از يک سو سنگفرشی مرمرين در پيش پايم شروع میشد و در انتها به بارگاهی میرسيد. در مقابل عمارت، استخری با کاشیهای آبی، نمای عمارت را منعکس میکرد. ستونهايی بسيار بلند در رديفهای منظم مرا به دروازه ورودی هدايت میکردند دروازهای که چون درپايش میايستادم به اين میماند که جوجهای پيش پای اسبی ايستاده باشد. (لطفا اين تصوير را به دوستی گرگ و ميش مربوط نکنيد.) کاشیهای مقرنس که با نگارها و نقشهای عقيقی و اخرايی منقوش شده است (ببخشيد يادم رفته بود بگويم که دستهايم را باز کرده بودند.) از آن منظرههايي بود که جهانگردها حتما يک فيلم ۲۴ تايي خرجش میکنند. راستش من هم آرزو کردم اي کاش يک دوربين ۱۳۵ ژاپنی و كمتر آمريکايی داشتم و اين همه زيبایی را میتونستم ثبت کنم. در نقطهای که رهايم کرده بودند يک راه فقط پيش پايم بود. همان سنگفرش مرمرين. يعنی اين که بايد از آن راه بروم. برای گردش نيامده بودم که درباغ تفرج کنم. به سمت عمارت رفتم. به استخر که میرسيد سنگفرش دوشاخه میشد. يکی از چپ و ديگری از راست استخر میگذشت و آن را دور ميز دودوباره در جلو عمارت به هم میرسيد. از کنار استخر که رد شدم ناگهان ديدم سنگفرش دوپاره شده است. و از جلو پای من پلکانی است که به پايين میرود. اين يکی از ظرايف معماری آنجا بود. چرا که تا قبل از رسيدن به اين دوپارگی ابدا نمیتوانی آن را تشخيص بدهی. سنگفرش قبل از پلکان اندکی سطحش بالاتر از پارهای بود که بعد از پلکان شروع میشد. به علت خطای ديد اين دوپارگی قابل تشخيص نيست (خدا نصيب کند شما هم برويد و اين زيبايیها را ببينيد). از پلکان پايين رفتم. اگر شما بوديد چکار میکرديد. حس کنجکاوی آدم دستبردار نيست. کنجکاويم گل کرده بود که ببينم آن پايين چه خبر است. وجه تمايز انسان با ساير موجودات همين است. چند تا فيلسوف میخواهی معرفی کنم که حرفم را تأييد کنند؟ اصلا خودتان تحقيق کنيد. شما اگر يک جانوری را همچون جايي بگذاريد آيا اين کار را میکند؟ نه خير. هر جانوری بو میکشد بعد به سمتی که بوی غذا بيايد میرود، يا از دشمن فرار میکند يا خلاصه هيچ جانوری الکی سرش را توی سوراخ و سنبهها نمیکند. روی يکی از پلهها يک جلد مجله علم و ادب امروز افتاده بود. درجايی به آن تميزی تعجبآور مینمود که آن کاغذ پاره که در واقع رنگين نامهای بيش نبود، چه میکند. البته آن شماره اى نبود كه مطلب من تويش چاپ شده بود. چرا جارو نکرده بودند. پايينتر چندتا گلابی گنديده افتاده بود. گفتم خدا رحم کند اگر وضع اينجوری ادامه پيدا کند حتما جلوتر بايد منتظر شاخ بز و خرطوم فيل و پوست خربزه گرگاب اصفهان باشم. گلابی را با نوک پا زدم. قل خورد و چندتا پله پايينتر افتاد توی گاریای که کنار ديوار گذاشته شده بود. داخل گاری کج بيل و توبرهای زرد رنگ گذاشته شده بود. پلهها به سالن بزرگی ختم میشد. رفتم پايين توى سالن. تازه فهميدم كه چه غلطى كرده ام، با آن حس كنجكاوى مسخره ام. كاش از حيوانها ياد گرفته بودم. در انتهای پلکان دونفر در مدخل سالن در دو طرف پلهها ايستاده بودند جوراب مشکی زنانه بر سر و صورتشان کشيده بودند. بازوهايم را گرفتند و به سمتی بردند که يک خرمن آتش زبانه میکشيد و در کنار آن يک حوض آب بود. به آنجا که رسيدم آن دو نفر با هم شمردند، "قارقار، قارقار، قارقار." همزمان بلندم کردند و روی شعله آتش يک دور کامل چرخانيدندم. سه بار كل اين کار چرخاندن را تکرار کردند. نه، نه، انگار اينطورى نبود. ببخشيد. با عرض معذرت بايد بگويم که آن قسمت مربوط به وارد شدنم به زير زمين اينجوری نبود. حالا يادم آمد. جريان از اين قرار بود که وقتی از پله سومی يا چهارمی پايين رفتم پشيمان شدم. به حودم گفتم، "امرود، امرود. حالی خوشدار اين دل پرسودا را. مگر يادت رفته که قول دادی قبل از آن که فصلی بنويسی ذکر آوازهايي که ناخواناست و قبل از آن که فصلی بنويسی ذکر درهايی که ناگشودنی است و فصلی بنويسی ذکر درهايي که هريک از آنها برای گم شدن هزار آدم کافی است، کمی خوش باشی؟ مگر يادت رفته که قول دادی حالی خوش داری اين دل پرسودا را؟" اين بود كه برگشتم لب استخر. گور بابای وجه تمايز انسان و جانوران. اين همه که زندگی کردهام تا به حال اينجور جايي نديدهام. حالا که يک بار شانسمان بيدار شده برعکس وجه تمايز انسانى و حس کنجکاویمان گل کرده. بابا، اصلا وجه تمايز با ساير جانوران را نخواستيم. لب استخر نشستم. رقص ستونها و کاشیهای مقرنس درآب، بوی امرود و آواز پرندگان در باغ. مشتی تخمه از جيب شلوارم بيرون آوردم و شادمانه تخمه شکنی آغازيدم. پوست تخمهها را توى استخر نريختم. همانجا يک گوشه جمعشان کردم تا بعد. خطوط و نقش و نگارهای دل انگيز عمارت درآب منعکس میشد. به خصوص کتيبهای که بر سر در عمارت نصب شده بود.
اينجا آرامگاه ابدی بزرگمردی است که . . .
چون جملههای بعدی در آب نيفتاده بود، نتوانستم بدانم آن بزرگمرد چه کسی بوده است. تخمه ديگری توی دهانم گذاشتم. ناگفته نماند ديگر از پوست تخمه جمع کردن خسته شده بودم. يك جورى عيش آدم را به قول سعدى، منغّص میکند. هنوز پوست تخمه را تف نکرده بودم، که از پشت جوراب ضخيمی روی سر و صورتم کشيده شد. با پشت دستش سيلی محکمی به صورتم زد. دست برايم آشنا بود. دست پنجرهای بود. گفت، "خفه شو بوزينه. فکر کردی سينماست؟ يک چپقی ازت چاق کنم که مثل خر کيف کنی." دستهايم را پشت کمرم دستبند زد. پوست تخمه توی دهانم مانده بود، ناچار قورتش دادم. هلم داد به جلو. گفت برو پايين. رفتم. از اينجا به بعد ديگر جريان همان طوری بود که گفتم يعنی مرد دری و مرد پنجرهای بازوهايم را گرفته بودند و از زير لنگهای رضا که از سقف آونگ شده بود ردم کردند. پاهايش تقريبا به اندازه قد من بالاتر از کف سالن بود. فقط وقتی داشتم از زيرش رد میشدم نوک انگشت پايش به پيشانیام خورد که بوی جورابش چندان قابل ملاحظه نبود.
مرد درى گفت، "اگه قبول مىكنى، برو جلو تمثال مبارك زانو بزن."
تمثال ممثالى كه نبود. فقط عكس احمد را ديدم كه توى قاب طلايى بزرگى به ديوار بود. داشتم به احمد نگاه مىكردم كه مرد پنجره اى داد زد، "قبول يا قار قار؟"
مرد درى به رضا اشاره كرد. رضا هم که چشمهايش ورقلمبيده بود و زبانش دو متر از دهانش افتاده بود بيدون، همينطور بى حركت از آن بالا به من زل رده بود. فكر كردم ازشان بپرسم كه رضا با قصه ى من چه كار كرده. قرار بود از راههايى كه خودش بلد بد چاپش كند. اين بود راههايى كه بلد بود؟ زرشك.
تهران – هفدهم خرداد هفتادوپنج.
ياداشتها
۱) جاهای زيادی برای تخيل پيدا میشود. در اينجا منظور اتوبوس خط واحد است.
۲) اين کلمه را مترجمين محترم دقت کنند ترجمه پذير نيست و بايد عين آنرا به زبان مقصد منتقل کنند و اگر لازم بود توضيحی در پانويس برای آن بنويسند.
۳) کليات مجمع الدعوات کبير، چاپ گراوری، کانون انتشارات علمی
۴) از آنجايی که اين پيرمرد ملاحظه هيچ کس را نمیکند و آدم بددهنی هم هست، خواهشمند است خانمهايي که دست اندر کار تربيت فرزند برای جامعه هستند تدابير ايمنی را در نظر داشته باشند.
۵) بخشی از خطابه خانم پرفسور آن ماری شيمل به مناسبت دريافت جايزه صلح در نوامبر ۱۹۹۵ – به نقل از مجله کيان شماره ۲۸
پایان
شعری از برتولت برشت
پایان
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
